دیدی هر کدوم استادات رو یه چیزی حساسن؟ یکی سر موقع اومدن! یکی زنگ نخوردن گوشیت، یکی هیچی براش مهم نیست جز پروژه آخر کار.
خدا هم مثل استادا سر دوتا چیز خیلی حساسه.
یکی اعتقادی
یکی ام عملی
خدا در اعتقادات حساسه رو پیامبر و اهل بیت(ص) >ولایت
و در عملی حساسه به > نماز
کتاب بخوانید. آن وقت به دنیایی قدم میگذارید که جز خودتان کسی آنجا نخواهد بود، حتی اگه اطراف شما پر از آدم باشد :))))
دو هفته ای که دانشگاه باز شده قرارشان سر سه راه زبان (میدان شهدای میناب) فعلی است.دانشجو،استاد و کارمند نماز اقامه میکنند و می ایستند به پرچم گردانی!
من واقعا نمیدانستم کار درست چیست؟ الان میان هزاران دانشجو ظهر ها؟ پرچم گردانی؟
با خودم میگفتم حالا هم اگر روزی خواستم بروم میروم بین جمعیت،آن عقب ها...
امروز در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم هانیه پرچم بدست امد و گفت بیا بریم! گفتم خجالت میکشم گفت روز اول برای من هم، همین بود الان دیگه خجالت نمیکشم.
کمی من من کردم و نرفتم ،خودش رفت، تنهایی...
رفتیم سمت تجمع، لیوان شربتی برداشتم که برای هانیه ببرم، هرجا رو نگاه کردم نبود، تا وسط میدان که خلوت بود با پرچمی که بالای سرش گرفته بود و جلوی ماشین ها تکان میداد، به حالش غبطه خوردم به شجاعتش، به پای ایران ماندنش و بعد باهم در میدان ایستادیم و به نوبت پرچم دست گرفتیم!
.
این روزها یاد روزای جنگ دفاع مقدس می افتم،چطوری قرار است بعدا عده ای به ایستادن ما افتخار کنند!
امیدوارم خدا یه پاییز پر از اتفاقات خوب رو نشونمون بده🤎🍂🍁:)
.
یه استاد داریم جز استاد های یککک فلسفه است تو اصفهان!
دوتا پاهاشون مصنوعی هستن یادگار از جنگ ایران و عراق!
داشتم به یکی میگفتم آقای فلانی استادمونه گفت طرف خیلیی خفنه تو حوزه علمیه هم برای پژوهش دعوتش میکنند.
جلسه اول اومد گفت من اهل نصیحت کردن نیستم اما تمام دوران دانشجوییم از کارشناسی تا دکتری در راه رفت و برگشت های دانشگاه و تهران به اصفهان زمان رو از دست نمیدادم و مطالعه میکردم.
بعدش تو کتاب مدیریت فرهنگی رهبر شهید این متن رو خوندم:👇
چقدر کتابها را در همین نیم ساعتها میشود خواند! بنده دورههای بیست جلدی و بیست و چند جلدی کتاب را در همین فاصلههای ده دقیقه، بیست دقیقه و یک ربع ساعته خواندهام. پشت این کتابها را هم یادداشت میکنم که معلوم باشد. شاید صدها جلد کتاب را همینطور در این فاصلههای کوتاه ده دقیقهای خواندهام. بسیاری از افراد را هم میشناسم که این گونهاند. من یک دورهی کتاب هشت جلدی را که یک نویسندهی عرب نوشته است و از کتابهای معروف هم هست نمیخواهم اسم بیاورم در سالهای دور، وقتی به تهران میآمدم و در اتوبوس زیاد معطل میشدم، خواندم. همهی این دورهی هشت جلدی را که راجع به تاریخ ادبیات و علوم و معارف اسلامی است، تقریباً در اتوبوس خواندم.
۱۳۷۲/۰۲/۲۱
بعد دورهمی قبلیه کتابخواری شهریورمون🥰
_
بنده چند جلد قطور از یک عنوان کتاب را در اتوبوس خواندم! البته قضیه مربوط به قبل از انقلاب است که چند روزى براى انجام کارى از مشهد به تهران آمده بودم. وضعیت و فضاى اتوبوسهاى آن روزگار براى ما خیلى آزار دهنده بود و نمىتوانستیم تحمّل کنیم. دلم مىخواست سرم پایین باشد و خواندن کتاب در چنین وضعیتى بهترین کار بود. ساعتى را که به این حالت مىگذراندم احساس نمىکردم ضایع مىشود. آن وقتها تقریباً یک ساعت طول مىکشید تا آدم با اتوبوس از جایى به جاى دیگر مىرفت. بعضى وقتها این جابجایى کمتر یا بیشتر هم طول مىکشید. بههرحال چنین یک ساعتهایى را احساس نمىکردم که ضایع مىشود؛ چون کتاب مىخواندم.»
_رهبرشهید