خیال نکن اگر چشم عقلت را باز کردی، پایش را میگذارد روی سردلت. عقل خودش معلم کلاس عشق است . .
جرعه ای از قهوه تلخ سرد شده رو برویش سر کشید .
خوب میدانست محکوم به سکوت بودن یعنی چه؛ جانش مکیده میشد و لبخند به لبش داشت که مبادا پیمانش را بشکند .
دندان هایش از درد فشرده شدن به هم ، دیگر نای جویدن نداشت و استخوان هایش شکسته شده تر از آنی بود که دوباره بایستد .
محکوم به سکوت بود و این یعنی فریادی که روشن تر از همیشه خواهد بود .
خیلی از شنبه بدم میاد.
درست مثل یکشنبه و دوشنبه و سهشنبه و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه.
آدم دلش برای چیزهای عجیبی تنگ میشود.
آن قدر عجیب که می داند دربارهی
ابعادِ دلتنگیش با خودش هم
نباید حرف بزند.
- حمیدسلیمی