من فرار کردم از حقیقتی که شکنجهیِ جماعت امروز است من ندانستم بر خستگی باید به خواب رفت اکنون هم زندانی خوابیام ،نمیدانم دیگران صرفا روحن یا تکهای از زندگی. اکنون که به پایان خط نزدیک هستیم مهمان استراحت یکی دورزهی زندگیات شو. گفتگویِ او در آیینه به صلح میرسد اما امروز نه.
تاحالا واسه خستگی گریه کردید؟ خستگی از استرس، کارهای تلمبار شده، استرس، ناکامی، استرس.
من یه روز بیش از حد معاشرت میکنم و روز بعد احساس میکنم باید برم تو جنگل گم بشم و یه هفته پیدام نشه.