[ بهر دیدار تو
لبریز نگاه آمدهام ]
مُنیل🌱
[ بهر دیدار تو لبریز نگاه آمدهام ]
+ مرا براى واردشدن اى مولایم اجازه بده، به بهترین اجازهاى که به یکى از دوستانت دادهاى، چنانچه من لایق آن اجازه نیستم ولى تو لایق آنى.
▪️چرا زیارت نامه میخونیم؟!
•• یکی اینکه ببین چی میگی.
یاد بگیر که چطور با حضرت صحبت کنی.
•• یکی هم اینکه ما راجع به حضرت چطور فکر میکنیم.
▫️اگه من از شما سوال کنم ۲۰ جمله از امام رضا بگو ، شاید نتونی ؛
▫️اما اگه صلوات خاصه امام رضا یا زیارت عاشورا رو بخونم میتونی ادامه بدی.
این هنر هوشمند معصوم هست که معارف رو عمومی کرده!
نشونده ما رو پای کلاس درس👨🏫
فرد چه زمانی رشد میکنه؟!
[ وقتی که به کنار ضریح اکتفا نکنه ]
از اون دورتر هم
بگه «اَشْهَدُ اَنَّکَ تَشْهَدُ مَقامی»
•• زمانی یک بحثی اعتقادی ه
•• زمانی غیر از اعتقاد
«تمرین زندگی» هم لازم داره!
انسانی که
ورودیِ حرم امام رضا
«اَشْهَدُ اَنَّکَ تَشْهَدُ مَقامی» میگه و خودشو در محضر امام میبینه ،
اگر تمرین کنه در همهی مشهد خودش رو در محضر امام رضا میبینه.
در شهر خودش هم خودش رو در محضر میبینه..
🔻از آیت الله بهجت پرسیدن چیکار کنیم که امام زمان رو احساس کنیم؟!
فرمود
[ مدام به خودت تذکّر بده!
وقتی حرف میزنی
قبل از اینکه گوش تو بشنود
یا طرف مقابل بشنود
حضرت میشنوند. ]
🔻آیت الله کشمیری فرمود با امام زمان حرف بزنید حضورشون رو احساس میکنید !
🖇اگه رفیق شما دزد باشه وقتی پیش شما و بقیه دوستان نشسته باشه در یک جمعی دزدی نمیکنه.
🖇اگه اهل نوشیدن حرام باشه در یک جمعی که رفیق هیئتی ها هستن نمیخوره.
🖇اگه هیز باشه جلو شمایی که وجهه مذهبی داری نگاه دختر مردم نمیکنه.
پناه برخدا البته 😅
چه مثال های زشتی زدم 🤦♀
همین حضور دیگران باعث تطهیرش میشه!
چه برسه به حضور امام زمان!
[ اینجا مزار امامزاده
ابراهیم غمر هست🌱]
▫️حسن مثنی پسر امام حسن بوده ؛ در کربلا هم ۱۸ زخم برمیداره اما شهید نمیشه. وقتی میخوان سر ها رو عصر عاشورا جدا کنن ایشون اسیر میشه و در کوفه با وساطت شخصی آزاد میشه. با دختر امام حسین ازدواج میکنه قبل حرکت از مدینه به سمت مکه و کربلا.
سه تا فرزند خدا بهشون میده
• عبدالله محض
• ابراهیم ( لقب غمر ) بخاطر بخشندگی زیاد.
• محمد
[ نسل سید های طباطبائی
از این امامزاده ست ]
آب و هوای کوفه
آمیخته ای از شوق و انزجار ست ؛
تناقضی دلنشینکه سنگینی میکند دلبری هایش ..
شوق تنفس در مکانی که محبوبت در آن نفس میکشیده ...
کاش میشد کیسه ای از هوای اینجا پر کنم و به شیراز ببرم .
دیوار ها بوی ورق نهج البلاغه میدهد
بوی مردانگی ؛ بوی مهر بی بدیل ِ پدری...
قلبم والعادیات میخوانَد ؛
بغضی گلویم را میفشارد ؛
بغض ِ درد غربت مولایم ...
بغض ِ درد دعوتنامه های دروغین .
بغض ِنجوای چاه ...
خطبه اشباه الرجال دیوانه ام کرده .
اشک بی لیاقتی مردمان زمان آقایم امیرالمؤمنین در تک تک سلول هایم مجسم میشود و در چشمانم خوشرقصی میکند.
قضاوت کردن آسان است .
کاش بتوانم بر خلاف منش کوفیان عمل کنم !