پسر کاغذ ُگرفت و رفت ؛
چند ساعت بعد جمعیت زیادی
اومدن جلوی در منزل علامه…
شاگردا گفتن همون جوون به همراه مادرش و طایفهای اومدن؛ گویا مادرش شفا پیدا کرده :)
مادر ماجرا رو تعریف کرد:
من درحال مرگ بودم و فرشته ها آمادهی انتقال من به اون دنیا...
که یک دفعه مرد نورانی بزرگواری (با وقار و شکوه غیرقابل وصفی) تشریف آوردن و به ملائک دستور دادن که منو رها کنن. فرمودند: به آبروی علامه امینی او را شفا دادیم.
اطرافیان اصرار کردن و از علامه پرسیدن در اون کاغذ چی نوشته بودید؟
علامه اجازه دادن کاغذ رو باز کنن.
فقط این ۳ جمله رو نوشته بود :
بسم الله الرحمن الرحیم
از عبدالحسین امینی
به مولایش امیرالمومنین
اگر امینی آبرویی پیش شما دارد،
این مادر را شفا دهید
والسلام.
+ کاش پیش شما آبرویی داشتیم آقای امیرالمؤمنین...
•
•
به نظرتون اون لحظه علامه
چه احساسی داشتن؟!
https://daigo.ir/secret/4717359015
مُنیل🌱
آقا جون... ما خودمون میدونیم هزینه هامون بیشتر از فایده مونه اصلا مگه فایده ای داشتیم برای شما؟ مگه
+ ما بنجل عدم به چه ارزیم در فنا
ای حضرت وجود، تو ما را بخر علی..
الحڪيم العارف العلامة
حسن زادة الآملي:
من لم تڪن له خلوة مع الله
و لم یڪن مأنوساً معه،
فهذا الشخص لم یڪن
صادقاً في حبّه و رفقته
من دیگه دست خودم نیست.
بد باخت دادم.
خودت دستمو بگیر نافرمانی نکنم
در برابر این لطف و نعمت و کرم..
[ اللَّهُمَّ تُبْ عَلَیَّ حَتَّی لا أَعْصِیَکَ ]
آخه میدونی که
من نماز هم میخوام بخونم
چرت میزنم😔
حال راز و نیاز ُازم گرفتی..
[ اللَّهُمَّ إِنِّی کُلَّمَا قُلْتُ قَدْ تَهَیَّأْتُ وَ تَعَبَّأْتُ وَ قُمْتُ لِلصَّلاةِ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ نَاجَیْتُکَ أَلْقَیْتَ عَلَیَّ نُعَاساً ]
اللهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ إِیمَانا
تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِی ؛
+ خدایا ازت میخوام ایمانی بهم بدی
که دلم هم باهاش همراه باشه..
وَ یَقِینا صَادِقا حَتَّى أَعْلَمَ أَنَّهُ لَنْ یُصِیبَنِی اِلّا مَا کَتَبْتَ لِی
+ و باور صادقانهاى که بدونم
هیچ وقت چیزى بهم نمىرسه
مگه چیزی که تو برام ثبت کردى
وَ رَضِّنِی مِنَ الْعَیْشِ بِمَا
قَسَمْتَ لِی یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
+ و منو از زندگى به چیزی که نصیبم میکنی ، خوب و بد ، راضی و خوشحال کن . بفهمم هرچی از طرف تو میرسه خیره برام
#ابوحمزه