+ از دفترِ عمرِ ۳۶۵ برگ ِامسالت ،
کمتر از ۹۰ برگ سفید داری...!
برنامهت برای این ۹۰ برگ چیه؟!
رسیدن به کدوم اهدافت رو
میخوای توش بنویسی؟!
راحت از کنار این پیام نگذر ؛ بلند شو کاغذ و خودکار بیار و مکتوبش کن. برنامه بلند مدت سه ماهه ای که به ۳ برنامه کوتاه مدت یکماهه و روزانه تقسیم میشه.
ربع ساعتی قدم زدم.روی هیچ فرشی جای خالی پیدا نمیشد. از فاصله هرفرش تا حدود ۲ و نیم متر اونهایی که پتو داشتند روی کاشی ها خوابیده بودند.
استراحت روی کاشی ها هم فکر خوبی بود ؛گوشه ستون یک جای خالی به چشمم خورد.نشستم وبه زائر ها نگاه کردم.چه آرام در آغوش پدر خوابیده بودند.
دلم؟!خیلی خواست :)💚
حتی همین الان ضربان قلبم بالا رفته و دلتنگی میکنه...
کیفم رو تحویل داده بودم و حوصله تحویل گرفتنش نداشتم. بدون بالشت هم که خوابم نمیبرد.کفشم!خنده ام گرفته بود😂
چادرم هم پتوی خوبی میشد احتمالا.
هوای داخل رواق خیلی سرررد بود🥶
نهیبی به خودم زدم که زود باش صبح شد.
ماجرای جدید شروع شد😂
افکارم با هم دعواشون شده بود که زشت نیست در همچین مکان مقدسی بخوابی؟! چطور خجالت نمیکشی پاتو دراز کنی؟!
با هر بدبختی بود ساکتشون کردم و خوابیدم اما دعوا بالا گرفت😂اگر گوشم مجرد بود صدای خنده فرشته ها رو میشنید ک به هم میگن این چیههه دیگه خدا آفریده🤣کیفیت تولیداومده پایین🤣
بلند شدم و امشب هم از خیر خواب گذشتم.
سرخوشیم ز دیوانگی خویش🥲😂
این ماجرا رو بار اول بود برای کسی میگم. پیش خودمون بمونه نفهمن دیوونه ام😂
امیدوارم مامانم هم کانال رو چک نکنن🤌🏻
•
•
پ.ن
تو این سفر هرجا قسمت خانوم ها شلوغ بود یا مسئله ای بود دعا میکردم بخش مردونَش خوب باشه😂 جدا از بُعد فردی و اهداف معنوی که دنبال میکردم،
امید داشتم با قرار گرفتن در جَوّ و ارتباط با بچه مذهبی هادرکنار بحث هایی که همیشه میکنیم وحرف هایی که در طی سفر زدیم
داییم هم بیان تو این راه..👩🦯
دوست نداشتم بهشون سخت بگذره.تمام تلاشمو کردم خاطره خوب ساخته بشه.
#اربعینتجلیِتولی
حال اون لحظه؟!
بغض ، لبخند ، آرامش ، کلمینی ِحاج مهدی ،گریه های حاج منصور در مدح ها و اشکی که گونه ها رو خیس میکرد. هرچی پله های پله برقی ارتفاع میگرفت قلب من هم آبی تر میشد :)))
بالاخره رسیدم. دیدی بابا؟! دیدی باباخره اومدم؟! ممنون که منت گذاشتی دعوتم کردی...
ساعت ۲ و ربع بود و تا ۵ و نیم که باید میرفتم سر قرار سه ساعتی زمان داشتم.
پرحرفی نمیکنم . در تصویر ببینید تا ساعت ۴ که دوباره برگشتم بالای پشت بوم و روی به روی گنبد چند خطی در من منتظرم نوشتم کجا رفتم🌱 خیلی دوست داشتم سر مزار علما هم برم اما اون قسمت که ایوان طلا هم داره فقط برای آقایون بود. داخل عکس هم هست🥲
بعد اذان صبح دعای عهد گوش کردم. انگار سوز صدای استاد فرهمند هم متفاوت تر از همیشه بود.