حال اون لحظه؟!
بغض ، لبخند ، آرامش ، کلمینی ِحاج مهدی ،گریه های حاج منصور در مدح ها و اشکی که گونه ها رو خیس میکرد. هرچی پله های پله برقی ارتفاع میگرفت قلب من هم آبی تر میشد :)))
بالاخره رسیدم. دیدی بابا؟! دیدی باباخره اومدم؟! ممنون که منت گذاشتی دعوتم کردی...
ساعت ۲ و ربع بود و تا ۵ و نیم که باید میرفتم سر قرار سه ساعتی زمان داشتم.
پرحرفی نمیکنم . در تصویر ببینید تا ساعت ۴ که دوباره برگشتم بالای پشت بوم و روی به روی گنبد چند خطی در من منتظرم نوشتم کجا رفتم🌱 خیلی دوست داشتم سر مزار علما هم برم اما اون قسمت که ایوان طلا هم داره فقط برای آقایون بود. داخل عکس هم هست🥲
بعد اذان صبح دعای عهد گوش کردم. انگار سوز صدای استاد فرهمند هم متفاوت تر از همیشه بود.