افسردگی من اینجوریه که یهو ۶ روز از خونه بیرون نمیرم، یهو دیگه هیچ عکسی از خودم نمیگیرم، یهو باشگاه نمیرم، یهو از تختم نمیتونم پاشم، یهو حوصله حرف زدن با هیچ کسو ندارم،یهو خیره به سقفم، یهو یه روز کامل خوابم ،یهو اشتیاق ندارم، یهو پرخاشگر میشم نسبت به همه چی و این هرچندماه داره برام تکرار میشه🐢.
تو کز نجابت صدها بهار لبریزی
چرا به ما که رسیدی، همیشه پاییزی؟!
ببین؟ سراغ مرا هیچکس نمیگیرد!
مگر که نیمه شبی، غصه ای.. غمی.. چیزی..
تو هم که میرسیُ با نگاه پرشورت؛
نمک به تازهترین زخمهام میریزی...:)
خلاصهحسرتِاینماندبردلم..کهشما؛
بیایی و بروی... فتنه بر نیانگیزی...!
بخند! باز شبیه همیشه با طعنه:)
بگو که : آه..! عجب قصهی غمانگیزی.. .
بگو که قصد نداری اذیتم بکنی؛
بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی...!
ولی ببین.. خودمانیم، مثل هر دفعه
چرا به قهر تو از جات برنمیخیزی .... ؟!
نشستهایکهچه..؟ یعنیدلتشکست؟همین؟
ببینمت... ولی انگار اشک میریزی...!
عزیز گریه نکن من که اولش گفتم:
تو از نجابت صدها بهار لبریزی ...!