تو کز نجابت صدها بهار لبریزی
چرا به ما که رسیدی، همیشه پاییزی؟!
ببین؟ سراغ مرا هیچکس نمیگیرد!
مگر که نیمه شبی، غصه ای.. غمی.. چیزی..
تو هم که میرسیُ با نگاه پرشورت؛
نمک به تازهترین زخمهام میریزی...:)
خلاصهحسرتِاینماندبردلم..کهشما؛
بیایی و بروی... فتنه بر نیانگیزی...!
بخند! باز شبیه همیشه با طعنه:)
بگو که : آه..! عجب قصهی غمانگیزی.. .
بگو که قصد نداری اذیتم بکنی؛
بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی...!
ولی ببین.. خودمانیم، مثل هر دفعه
چرا به قهر تو از جات برنمیخیزی .... ؟!
نشستهایکهچه..؟ یعنیدلتشکست؟همین؟
ببینمت... ولی انگار اشک میریزی...!
عزیز گریه نکن من که اولش گفتم:
تو از نجابت صدها بهار لبریزی ...!
اگر دلش تنگ بشه، زنگ میزنه!
اگر بخواد ببینتت، میاد !
اگر تورو بخواد، برات میجنگه!
اگر براش مهم باشی، رهات نمیکنه!
اگر بخشی از زندگیش باشی، برات وقت داره!
اگر ازش ناراحت باشی، بیخیال نمیگذره!
اگر دوستت داشته باشه نشون میده و بهت میگه!
پس الکی خودتونو گول نزنید...