پناه باشید، برای آنهایی که زیاد میخندند و تظاهر میکنند که هیچ مشکلی آنها را از پا در نخواهد آورد.
دیگر آدمهای اطرافم را نمیشناسم. از خودم فرار میکنم که با غریبهای دیگر روبرو نشوم. جلوی پاهایم را نمیبینم، نمیتوانم درست تصمیم بگیرم، بلاتکلیفام. نمیدانم کجا ایستادهام، نمیدانم کجا میروم. هر روز زمان کم میآورم، انگار تمام زندگیام در تنگناها میگذرد.
کوچکتر از عشق بودم و بزرگتر از تنهایی؛ نه راهی به آغوش داشتم و نه قراری در انزوا؛ بیمیل به آنکه دوستم داشت و دوستدار آنکه میلی به من نداشت.
↯اگه میتونی باورش کنی
من اصن تو اوضاع خوبی نیستم
برای تراپیست هزینه میکنن
دریغ از اینکه من لام تا کام حرف نمیزنم
چی میتونم بگم!!؟؟؟
من اگع حرفی برا گفدن داشم به خدت میگفدم یا لا اقل در موردش با یکی از رفیقام میحرفیدم اما خب...
ای راز مگوی من طُ تا ابد و یک روز
ܟܦ߳ࡅ࡙ܦ߳ܨ ࡅ߳ܝ ࡅ࡙ࡍ߭ ܝࡐࡅ࡙ߊܨ ࡄܝࡅ߭ࡐࡄ݅ߺࡅ߳مے☠
و من همیشه آن کسی هستم که تکّههای قلب شکستهاش را در آغوشش جمع میکند تا مبادا شکستههایش کسی را زخمی کند.