جایی نوشته بود:
هرگز نمیتوانست از انتهای وجودش غریبه شدن کسی را که قلبش را لمس کرده بود بپذیرد؛ به همین خاطر اغلب از آدمها فاصله میگرفت؛ آدمهای جدید او را به یاد زخمهای قدیمیاش میانداختند.
با ماشین وارد گاراژ خانه شدم. درِ گاراژ را بستم.
و به اندازهٔ سه ترانه در ماشینِ خاموش نشستم.
با خودم فکر کردم: اندوه گاهی به شکلِ
«نشستن در ماشینِ خاموش» است،
به شکلِ «جایی نرفتن».
برام مهم نیست چند سالمه ،من به مامانم نیاز دارم، اون زن تمام زندگی منه :)
🥲💓
هدایت شده از طریقالحُب .
- درگلویم گیر کرده زخم یك بغض غریب
فرصتی از اشك میجویم که رسوایش کنم ؛