▧▨╮ #شعرمهدوے ╰▨▧
☘ معذرت می خواهم آقا يك كمی تاخير شد
☘ ساعت دست شما چند است آقا، دير شد؟
☘ مهر بطلان خورد بر عمر من و بابا بزر گ
☘ كوچك كوچكترين كوچه ی مان هم پير شد
☘ آنقدر تير تمسخر بر سر و رومان چكيد
☘ هی دروغی، هی نمی آيی، چنين تعبير شد
☘ فكر می كردم زمان اندازه ی تقويم ماست
☘ جلد های بی شماری بازهم تكثير شد
☘ انتظار سست ما، اين بی وفاييمان درست
☘ تركه ی تنبيه مان آيا چنين تقدير شد؟
☘ توده ی بغض مرا اين واژه معنا ميكند
☘ كی می آيی حضرت آقا؟ نفس زنجير شد
☘ عصر طولانی جمعه وعده ی ديدارمان
☘ يادتان رفتست آقا يا كمی تاخير شد ؟
✅ @montazar
#شعرمهدوی
ای که از امدن منجی حق با خبری
تا به کی از گنهت در دل خود بر حذری
گشته چشمان همه منتهی بر روز ظهور
باز چنین غافل از این روز بزرگ می گذری
حالِ دنیا بنگر نیست که جز جنگ و جدل
اتش و زلزله و سیل به یک خون جگری
شیعه از ظلم شده در پی منجی زمان
کی چنین روز شده شیعه بدین در به دری
در یمن یار یمانی به مدد اماده است
در پی یاریِ زمان گشته یار دگری
لشکر دون بنگر در پی کشتار بزرگ
سوی کعبه شده اند سیصدوسیزده نفری
نادم از دیدن اوضاع به تب و تاب فتاد
همچو حرّ گشته پشیمان ز گناه بشری
✅ @montazar
#شعرمهدوی
🦚دیدگانم لایق دیدار دلدارم نشد
عمر من طی شد ولی آقا خریدارم نشد
نیستم آن بنده ی خوب و به دور از معصیت
وای بر من صاحبم راضی ز کردارم نشد
بدتر اینکه من بدانم ناظرم بود و ولی
بر بدی اصرار کردم , خوب رفتارم نشد
رو به این و آن زدن , غیر از ضرر چیزی نداشت
بارم افتاد و کسی گرمی بازارم نشد
کاش آقای خودم را میزدم از دل صدا
هیچ کس غیر از عزیز فاطمه یارم نشد🦚
✅ @montazar
🍃 #شعرمهدوی
🦋چه اشک هاکه چکیده به پای آمدنت
بیا که جان من آقا فدای آمدنت
ازاینکه با عملم “تَحبس الدعا” شده ام
نمی رسد به اجابت دعای آمدنت
پس از هزار و صد وچند سال غیبت باز
بهسر نیامده این ماجرای آمدنت؟
به سینه شوق تو دارم غریبِ بی یاور
بگو چه کار کنم من برای آمدنت
چه سرنوشت سیاهی که میکشم عمریست
غم نبود تو را من به جای آمدنت
گذشت عمرم وشد پیر نوکرت آقا
در انتظار فرج جمعه های آمدنت
به انتهای بلا می رسد تمام جهان
زمان اگر برسد ابتدای آمدنت
بیا که از تب دنیا و ماجراهایش
رسیده است به گوشم صدای آمدنت🦋
✅ @montazar
🍃#شعرمهدوی
سـرم را می گذارم در خـیـالـم من به درگاهـی
بـه امــیــد نگـاهـی کـو ، بـرون آیـد ز درگاهـی
به هر جـمـعـه نگاهـم سـوی ره باشـد که او آید
چو سیلی اشک من آید ز چشمانم به همـراهی
به شوق دیدن رویش روم هر جا که شاید من
درون خـیمـه اش یابـم گلـم را در سـحـرگاهـی
بـیـا دست مـرا گیـر ، ای عـزیـز بـهـتـر از جـانـم
رهـان تو یوسـف روحم به لطفـت از تـه چاهـی
توئی حاضر منم درچاه غیبت میخورم حسـرت
دعـا کـن تا کـه یابـم من بـرون رفتی از آن راهی
اگـر گـویـم غـم هجران فـزون گـردد غـزلخـوانی
مفصلخوان ازین مجمل کهگفتم شعرکوتاهی
بسـوزم من بسـی جانا ز هـجـرانـت نگاهـی کن
خــریــدارم بـشــو آقـا بــه ســوز دل بـه یک آهـی
چه خوش باشـد اگـر گـردد محـرّم مـاه پـیـدائـی
تو یـابی در جهـان آیـا چو ماه خون مگـر ماهـی
✍ معین
✅ @montazar