11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ | #استاد_شجاعی
✘ من نمیتونم به خدایی که نمیبینمش، دستم بهش نمیرسه، تکیه کنم!
🌏 ندای مُنْتَظَر
@montazar_59
6.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری | #استاد_شجاعی
※ خدا چرا خودشو قایم کرده، از طریق پیغمبرها با بندههاش حرف زده؟
🌏 ندای مُنْتَظَر
@montazar_59
8.14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ | #استاد_شجاعی
شما هم میتوانید از خانهای که برایتان تبدیل به جهنم شده، بهشت بسازید!
🌏 ندای مُنْتَظَر
@montazar_59
12.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری #استاد_شجاعی
✘ امکان نداره آدم شادی باشید،
یا بتونید خونهتون رو شاد نگه دارید،
مگر اینکه ...
🌏 ندای مُنْتَظَر
@montazar_59
بیماری بزرگ روحی (1).mp3
9.93M
#پادکست_روز
✘ حتی اگر حق با شماست؛ با بگو مگو سعی نکنید ثابتش کنید!
بگومگو و قیل و قال، یه شرح حال از یه «بیماری بزرگ روحی» هست.
🌏 ندای مُنْتَظَر
@montazar_59
🌿بسم رب الشهداء و الصدیقین🌿
#سه_دقیقه_در_قیامت ۲۵
حـــقالـــناس و حـــقالـــنفس
🖋 از وقتي كه مشغول به كار شدم، حساب سال داشتم. يعني همه ساله، اضافه درآمدهاي خودم را مشخص ميكردم و يك پنجم آن را به عنوان خمس پرداخت ميكردم.
🖋 با اينكه روحانيان خوبي در محل داشتيم، اما يكي از دوستانم گفت: يك پيرمرد روحاني در محل ما هست. بيا و خمس مالت را به ايشان بده و رسيدش را بگير.
🖋 در زمينه خمس خيلي احتياط ميكردم. خيلي مراقب بودم كه چيزي از قلم نيفتد.
🖋 من از اواسط دههٔ هفتاد، مقلد رهبري معظم انقلاب شدم. يادم هست آن سال، خمس من به بيست هزار تومان رسيد.
🖋 يكي از همان سالها، وقتي خمس را پرداخت كردم. به آن پيرمرد تأكيد كردم كه رسيد دفتر رهبري را برايم بياورد.
هفته بعد وقتي رسيد خمس را آورد، باتعجب ديدم كه رسيد دفتر آيت الله... است!
🖋 گفتم: اين رسيد چيه؟ اشتباه نشده!؟ من به شما تأكيد كردم مقلد رهبري هستم.
او هم گفت: فرقي ندارد.
باعصبانيت با او برخورد كردم و گفتم: بايد رسيد دفتر رهبري را برايم بياوري.
من به شما تأكيد كردم كه مقلد رهبري هستم و ميخواهم خمس من به دفتر ايشان برسد.
🖋 او هم هفته بعد يك رسيد بدون مهر برايم آورد كه نفهميدم صحيح است يا نه! از سال بعد هم خمس خودم را مستقيم به حساب اعلام شده توسط دفتر رهبري واريز ميكردم.
🖋 يكي دو سال بعد، خبردار شدم اين پيرمرد روحاني از دنيا رفت.
من بعدها متوجه شدم كه اين شخص، خمس چند نفر ديگر را هم به همين صورت جا به جا كرده!
🖋 در آن زماني كه مشغول حساب و كتاب اعمال بودم، يكباره همين پيرمرد را ديدم. خيلي اوضاع آشفتهاي داشت.
در زمينه حق الناس به خيليها بدهكار و گرفتار بود. بيشترين گرفتاري او به بحث خمس برميگشت.
🖋 برخي آدمهاي عادي وضعيت بهتري از اين شخص داشتند!
پيرمرد پيش من آمد و تقاضا كرد حلالش كنم. اما اينقدر اوضاع او مشكل داشت كه با رضايت من چيزي تغيير نميكرد. من هم قبول نكردم.
🖋 در اينجا بود كه جوان پشت ميز به من گفت: اينهايي كه ميبيني، اين كساني كه از شما حلالیت ميطلبند يا شما از آنها حلالیت ميطلبي، كساني هستند كه از دنيا رفتهاند. حساب آنها که هنوز در
دنيا هستند مانده، تا زماني که آنها هم به برزخ وارد شوند.
حساب و كتاب شما با آنها كه زندهاند، بعد از مرگشان انجام ميشود.
🖋 بعد دوباره در زمينه حق الناس با من صحبت کرد و گفت:
واي به حال افرادي که سالها عبادت کردهاند اما حق الناس را مراعات
نکردند.
اما اين را هم بدان، اگر کسي در زمينه حق الناس به شما بدهکار بود و او را در دنيا ببخشي، ده برابر آن در نامهٔ عملت ثبت ميشود.
اما اگر به برزخ کشيده شود، همان مقدار خواهد بود.
🖋 اما يكي از مواردي كه مردم نسبتاً به آن دقت کمتري دارند، حقﷲ است. ميگويند دست خداست و ان شاءالله خداوند از تقصيرات ما ميگذرد. حق الناس هم که مشخص است.
🖋 اما در مورد حق النفس يعني حق بدن، تقريباً حساسيتي بين مردم ديده نميشود! گويي حق بدن را هم خدا بخشيده!
🖋 اما در آن لحظات وانفسا، موردي را در پروندهام ديدم كه مربوط به حق بدن(حق النفس) ميشد.
🖋 در روزگار جواني، با رفقا و بچههاي محل، براي تفريح به يكي از باغهاي اطراف شهر رفتيم. كسي كه ما را دعوت كرده بود، قليان را آماده كرد و با يك بسته سيگار به سمت ما آمد. سيگارها را يكي يكي روشن كرد و دست رفقا ميداد. من هم در خانهاي بزرگ شده بودم كه پدرم سيگاري بود، اما از سيگار نفرت داشتم.
🖋 آن روز با وجود كراهت، اما براي اينكه انگشت نما نشوم، سيگار را از دست آن آقا گرفتم و شروع به كشيدن كردم! حالم خيلي بد شد. خيلي سرفه كردم. انگار تنگي نفس گرفته بودم.
بعد از آن، هيچوقت ديگر سراغ قليان و سيگار نرفتم.
🖋اما در آن وانفسا، اين صحنه را به من نشان دادند و گفتند: تو كه ميدانستي
سيگار ضرر دارد چرا همان يكبار را كشيدي؟ تو حق النفس را رعايت نكردي و بايد جواب بدهي. همين باعث گرفتاري ام شد!
🖋 در آنجا برخي افراد را ديدم كه انسانهاي مذهبي و خوبي بودند.
بسياري از احكام دين را رعايت كرده بودند، اما به حق النفس اهميت نداده بودند.
🖋 آنها به خاطر سيگار و قليان به بيماري و مرگ زودرس دچار شده بودند و در آن شرايط، به خاطر ضرر به بدن گرفتار بودند.
✔️ ادامه دارد... منتظر باشید
#سه_دقیقه_در_قیامت
#دنیا_مزرعه_آخرت
#برزخ
🌷قسمتهای پیشین👉
📺 ندای مُنْتَظَر
@montazar_59
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 نوجوانی که رهبرِ امام خمینی ره بود
#شهید_محمدحسین_فهمیده🌷
#شادیروحبزرگمردانکوچکصلوات
🌏 ندای مُنْتَظَر
@montazar_59
🌿بسم رب الشهداء و الصدیقین🌿
#سه_دقیقه_در_قیامت ۲۶
#تجربهٔ_نزدیک_به_مرگ
شـــراکـــت
🔺 از همشهريهاي ما بود. كسي كه به ايمان او اعتقاد داشتيم.
🔺 او مدتي قبل، از دنيا رفت. حالا او را در وضعيتي ديدم كه خوشآيند نبود! گرفتار عذاب نبود، اما اجازه ورود به بهشت برزخي را نداشت!
🔺 وقتي مرا ديد، با التماس از من خواهش كرد كه كاري برايش انجام
دهم. لازم نبود حرفي بزند، من همه چيز را با يك نگاه ميفهميدم.
🔺 گفتم اگر توانستم چشم.او هم مثل خيليهاي ديگر گرفتار حق الناس بود.
🔺 مدتي پس از بهبودي، به سراغ برادر كوچكترش رفتم، بلكه بتوانم كاري برايش انجام دهم.
🔺 به برادرش گفتم: خدا رحمت كند برادر شما را، اما يك سؤال دارم، از برادرتان راضي هستي؟
🔺 نگاهي از سر تعجب به من كرد و گفت: اين چه حرفيه، خدا رحمتش كنه، برادرم خيلي مؤمن بود. هميشه برايش خيرات ميدهم.
🔺 گفتم: اما برادرت پيغام داده كه من گرفتار حق الناس هستم. بايد برادر كوچكترم مرا حلال كند.
ايشان با اخم مرا نگاه كرد و گفت: اشتباه ميكني.
🔺 گفتم: اما برادرت به من توضيح داده. اگه لطف كني و بشنوي برايت ميگويم. ولي بايد قول بدهي كه او را حلال كني.
🔺 لبخند تلخي بر لبانش نقش بست و گفت: جالب شد، بگو، اگر واقعاً درست باشد حلالش ميكنم.
🔺 گفتم: شما بيست سال قبل با برادرت در يك كار اقتصادي شراكت داشتيد. صد هزار تومان شما و صد هزار تومان برادرت آورديد و برادرت اين پول را به كسي داد كه كار كند.
🔺 اين بنده خدا گفت: بله، خوب يادمه. يك سال شراكت داشتيم. آن شخص سود را ماهيانه به حساب برادرم ميريخت و او هم هر ماه دو هزار تومان به من ميداد.
🔺 گفتم: مشكل همين مطلب است. حق شما سه هزار تومان بوده كه هزار تومان را برادرت بر ميداشت.
🔺 او باز هم باتعجب نگاهم كرد و گفت: از كجا ميداني؟
گفتم:«او خودش همين مطلب را به من گفت. اما قول دادي حلالش كني.» من اين را گفتم و رفتم.
🔺 يكي دو ماه بعد ايشان به سراغ من آمد و گفت: آن روز كه شما آمدي، از همان شخصي كه پول در اختيارش بود و كار اقتصادي ميكرد پيگيري كردم. حرف شما درست بود، اما برادرم حكم پدر برايم داشت، او را حلالش كردم.
🔺 همان شب برادرم را در خواب ديدم. خيلي خوشحال بود و همينطور از من تشكر ميكرد.
🔺 بعد هم به من گفت: برو داخل حياط خانه مادر، فلان نقطه را حفر كن. يك جعبه گذاشتهام كه چند سكه طلا داخل آن است. گذاشته بودم براي روز مبادا، اين سكهها هديه براي توست.
🔺 ايشان ادامه داد: من رفتم و سكهها را پيدا كردم. حالا آمدهام پيش شما و ميخواهم دوسه تا از اين سكهها را براي كار خير بدهم تا ثوابش براي برادرم باشد.
🔺 من هم خدا را شكر كردم. يكي دو خانواده مستحق را به او معرفي كردم و الحمد لله پول خوبي به آنها پرداخت شد.
✔️ ادامه دارد... منتظر باشید
#سه_دقیقه_در_قیامت
#دنیا_مزرعهٔ_آخرت
#برزخ
🌷قسمتهای پیشین👉
📺 ندای مُنْتَظَر
@montazar_59