هر حسی ، که با اشکم و بغضم همراه شده
موندگار ترین بوده ، حالا به هر طریقی که
بوده ...
ز روزگار ، مرا خود همیشه دردی بود
غـم تـو آمـد و آن را هزار چندان کرد
ز خلق بـس کـه مـلولـم نمیتوانم دیـد
که از نگاه جهان من هم از همان خلقم
نیست بر دست کسی چشم پریشان خاطران
زلـف ماتـم دیـدگان را شـانه ای در کار نیست
عاشق آن نیست که هرلحظه زند لاف محبت!
مـرد آن است که لب بـندد و بـازو بـگشایـد ...