هو الفاروق
و اما عزیزِقلبم،
بگذار برایت از این روزهای خون و جنون بگویم
راستش را بخواهی شبها از شدت خستگی از حال میروم و صبحها به امید کف خیابانبودن از خواب بیدار می شوم. خستهام،خیلی،اما میچسبد این خستگی به روح و جانم.
اکثراً به این فکر میکنم که خدای تو خیلی دوستداشتنی است. او در هنگامهای تو را از ما گرفت که مجال فکر کردن به این غم بزرگ را نداریم که اگر داشتیم شاید اکثرمان مثل آن طلبه که بعد از شنیدن خبر شهادت شما سکته کرد، میمردیم.
و من چقدر خالقِ مهربانِ تو را دوست دارم.
باید اغراقی پیشت کنم هر از چندگاهی یادم میرود نیستی، وسط خواندم مقالههایم یادم میافتد، وسط بدو بدو های زندگیام، وسط دلداری دادنهایم به دیگران، وسط خیابانهای تهران درحالی که با هزاران زور و زحمت خودم را سرِ پا نگه داشتم و صدا در گلو انداخته شعار میدهم، چشمم میافتد به تابلوی نوشته شده
خدای او زنده است، با کلمه "او" که مزین شده به رنگ قرمز. با خودم میگویم منظورشان از او کیست؟، تابلوی بعدی نمایان میشود. عکس تو.
این بار چندم است دنیا روی سرم آوار میشود؟ بار چندم است اشک دیدگانم را تار میکند؟ بار چندم است مینشینم لبِ جدول و برایت گریه میکنم؟شاید هم برای خودم گریه میکنم برای منی که هدیهات را دریافت کردم،نماز پشت سرت خواندم، اما تورا از نزدیک ندیدم.
برگه سیاه کردم که در آخر بگویم دلم برایتان تنگ شده. صدایم را میشنوی؟ دلم برات تنگ شده.
[ من یک دل سیر تماشایت نکردم ]
عاشقانی که مدام از فرجت میگفتند
عکسشان قاب شد و از تو نیامد خبری،
اَللّهُمَّعَجِّللِولیکَالفَرَج.