بنده هرگز از قضاوت شدن توسط دیگران نمیترسم چون همیشه خودمرو به وحشتناکترین شکل ممکن قضاوت کردم
رسول،قد بلند بود.چشم های مشکی با جذبه ای داشت.
یک روز با یک چمدون و و چند تا خورده ریز سوار ماشین شد تا برای یه سفر آماده باشه. سر راه مژده و علیرضا رو سوار کرد و به سمت خونهی سبحان حرکت کرد،بعد از نشستن سبحان،باهم صحبت میکردن که کجا برن،مژده گفت این وقت سال هوا توی کیش به شدت عالیه نظرتون چیه بریم کیش؟علیرضا مخالفت کرد و شمال رو ترجیح داد،رسول با مژده موافق بود،سبحان که پسر مذهبیای بود و زیاد اهل سفر و جاده نبود گفت:بیاید بریم پابوس امام رضا راهش نزدیک تره،تو همین حین گوشی رسول زنگ خورد.!خواهر رسول بود. بهش خبر داد که دقیقا سه روز دیگه بعد ۱۵ سال وارد ایران میشه تا بیاد و اون و خانوادشو ببینه،رسول که از اومدن مهناز خیلی خوشحال بود؛بدون هیچ مقدمه ای گفت:همتونو میبرم کیش و ناهار یه غذای خوب مهمونتون میکنم....
به سمت کیش راه افتادن،همه از اتفاقات اخیری که براشون افتاده بود
تا اینکه رسیدن به رستوران؛ رسول نگه داشت و همه رو پیاده کرد تا غذا سفارش بدن؛ دید مژده که دختر خالش باشه نرفته غذا بخوره و خیلی تو فکره!¡
اومد کنارش نشستن و باهم حرف زدن معلوم شد که چند وقته از خونه زده بیرون و با خانوادش قهر کرده.مژده گفت: میخوام با بابا آشتی کنم و بر گردم خونه،دلم برای همشون یه ذره شده،اما روم نمیشه، ولی تقصیر خودشون بود..... رسول تو کمکم میکنی؟
رسول گفت آره معلومه بزار از سفر که برگشتیم براشون کادو میخریم و باهم میریم و از دلشون در میاریم
تو همین لحظه سبحان و علیرضا اومدن.سوار شدن و بعد چند ساعت به کیش رسیدن
چند روزی اونجا موندن و عشق و حال کردن.وقت برگشت رسیده بود،سبحان خیلی خوشحال تر از قبل بود انگار خوانواده عروس قبول کرده بودن که بره خواستگاری.....
وسایلا رو برداشتن و با عجله راه افتادن،چهرهی رسول در هم بود و با علیرضا هیچ حرفی نمیزد،انگار فهمیده بود علیرضا از تو جیبش یکم پول برداشته و بهش نگفته.!
تا وسطای راه رسول هیچی نگفت تا ببینه علیرضا چیزی میگه یا ن،هر چی منتظر شد هیچ خبری نشد
ناچار خودش بحثو باز کرد و گفت
علیرضا عصبانی از اینکه فهمیده،شروع به انکار کرد تا اینکه دید همه فهمیدن و آبروش رفته سعی کرد توجیه کنه وقتی دید هیچ جوره نمیشه جمعش کرد شروع به داد وبیداد کرد و یقیهی رسول رو گرفت،رسول هر چی گفت دارم رانندگی میکنم گوشش بدهکار نبود ک نبود،آخر فرمونو ول کرد و افتاد به جون علیرضا و همو داشتن میزدن که
......رفتن تو خط سبقت و افتادن رو به روی یه کامیون بزرگ
برای اینکه به کامیون نخورن،مژده فرمونو چرخوند،ولی فرمون خیلی چرخید و ماشین کج شد و ماشین رفت ته دره...!
ماشین رفت ته دره و مردم وایسادن و فقط تماشا کردن،تا ماشین بخوره به سنگ ها و آتیش بگیره،و بعدش تموم آرزوها خاک بشن.آرزوی آشتی کردن با پدر و یک بار دیگه در آغوش گرفتنش،آرزوی تشکیل خونه زندگی و زن و بچه،آرزوی دیدن خواهری بعد ۱۵ سال که هنوز نیومده داغدار شد و آرزوی کسی که برای خرید کادوی روز مادر واسه مادرش از جیب رسول پول برداشته بود
همشون واسه یه سهل انگاری،سوختن و همونجا زیر خروار ها سنگ و خاک مفقود شدن.....
مواظب باشیم
پایان
سال ۱۴۰۰
جزو اولین نوشته هام
.moon.
اِرْحَمْ مَنْ رَأْسُ مَالِهِ الرَّجَاءُ وَ سِلاَحُهُ الْبُكَاءُ :)
رحم كن به كسي كه سرمايه اش اميد و سازوبرگش اشك ريزان است