.moon.
نه! تو نمیتونی حدس بزنی توی حیاط خلوت ذهنم، چقدر مقابلت نشستم و باهات حرف زدم، تموم حرفایی که بهت
میدونی چرا نمیتونی حدس بزنی؟
چون من جلوی تو، تموم حرفام و سکوت کردم و تو فکر کردی من بیخیال و خونسردم، غافل از اینکه تو ذهنم چه خبره.
تو نفهمیدی...!
.moon.
براتون مهم نباشه:))
برای من مهم نیست قبول شدم یا نه، حتی با اینکه قبول شدم.
ولی برای فامیل خیلی مهمه، خیلی خیلی😂😂😂😂
قبلا قرار بود به ممبرای اینجا یه متن هدیه بدم.(یادم نرفته ها)
ولی موضوعاتتون رو گم کردم متاسفانه.
بیاید یه موضوع بگید یه متن راجبش بنویسم و به شما هدیه بدم، البته نوشتنم خیلی خوب نیستا توقع شاهکار و اینچیزا نداشته باشید لطفا😀🥲
تو ناشناس بگید منتظرم.✨
.moon.
قبلا قرار بود به ممبرای اینجا یه متن هدیه بدم.(یادم نرفته ها) ولی موضوعاتتون رو گم کردم متاسفانه. بی
اسمتون هم بنویسید که بدونم باید برای کی بنویسم
شب شده و طبق روال همیشه دارم فکرمیکنم. که یعنی بالاخره ته این داستان پر پیچ و خم چی میشه؟تصورات وخیالات منفی داره مغزم و میخوره.
برای عوض شدن فکرم،گالری و باز میکنم و هی بالا پایین میکنمش تا این عکس و میبینم.
لبخندی از سر دلتنگی روی صورتم میاد.
خاطرات تموم اون ده روزِ رویایی برام زنده میشه،همون جایی که وقتی دارم اسمت و صدا میکنم،دیگه به هیچ چیز جز تو فکر نمیکنم.
همونجایی که وقتی با بچه ها نشستیم و از خستگی نای صحبت نداریم و فقط به هم نگاه میکنیم و میخندیم.
یاد اونجایی میوفتم که من و بچه ها فارغ از هر اختلافی،فقط به تو فکر میکنیم و تو،شدی یه بهونه برای این رفاقتِ عجیب ما.
ذهنم میره سمت اینکه چطوری میشه فقط ده روز از یک سال،تو یه همچین جایی، با همچین آدمایی سر و کارداشته باشی و انقدر عجیب باهاشون انس بگیری؟چطوری میشه که فقط ده روزکنار هم زندگی میکنیم و ۳۵۵ روز سال، دلتنگ و منتظرهمین ده روزیم؟
چیشد که ماانقد وابسته به همدیگه و اون حسینیه شدیم؟پس یعنی ما یه خانواده ایم؟
با خودم حساب میکنم«: چند وقته با این بچه ها رفیقم؟چند وقته میام اینجا؟چند وقته تو تمام روح و جسم ما رو مال خودت کردی؟از کجا ما شیفتهی تو شدیم؟حسابش از دستم دررفته
تو همیشه به دادمن رسیدی.
همون موقع هایی که پر از بغض و گریم، همون موقعی که پر از ناامیدی وترسم،یه نشونه ازتو به سراغ من میاد و من غرق میشم توی تصوراتم،
راجب تو،راجب جذبهی تو،راجب خادمای تو.
اره عزیزم،من همیشه و هرلحظه، به تو و تمام این سیطرهی عظیم که حول محور تو میچرخه فکرمیکنم و خدا رو شکر میکنم،بابت بودنم تو این چرخه:)
۱۴۰۵/۷/۲۲
۲۳:۵۰
_مغموم
.moon.
شب شده و طبق روال همیشه دارم فکرمیکنم. که یعنی بالاخره ته این داستان پر پیچ و خم چی میشه؟تصورات وخی
فَقَد هَرَبْتُ اِلَیکَ
روحی و قلبی لَدَیکَ
صل الله علیک:)))
.moon.
فَقَد هَرَبْتُ اِلَیکَ روحی و قلبی لَدَیکَ صل الله علیک:)))
اونایی این و متوجه میشن
که یا جزو انجمن گروهک نینجاهای ضد مردمی هدایت هستن، یا ایزدخواه گوش میدن✨