وقتی بغض...
راهِ صدا را...
در گلو بسته...
جز سکوت، راهی نداری!
که بعضی حرفها...
از سکوت خوانده میشود!
بعضیشان از چشمها...
و اشکها!
همین سکوت است که...
موها را سپید میکند...
آدم را گوشهگیر...
و دل آدم را میشکند!
سکوت...
از کوچه شروع میشود...
و میرسد به گودال؛
امان از کوچه...
وای از گودال!
sound.tebyan.netFatemieh_dovvom_1396_05_267228.mp3
زمان:
حجم:
3M
با حال مناسب.....:)
۱۴۰۵/۸/۲
بارون! این دفعه دیر کردی.
چند روزه منتظرتم، از دیشب تا حالا میدونستم بالاخره تو میای.
فرقی نداره چه روزی باشه، فرق نداره چه موقعی باشه، بهار یا پاییز، تو همیشه توی این چند روز پیدات میشه.
چند ساله دارم به رفت و آمد هات دقت میکنم و الان زمان اومدنت دستمه.
از همون لحظهی که سپیدهدم امروز سر زد و آفتاب طلوع کرد، بدون اینکه بیام دم پنجره، با خودم شرط بسته بودم که تو بالاخره امروز پیدات میشه،حتی شده اندازهی چند قطره، امکان نداره نیای.
تو، روز شهادت اول و دوم کسی که مهریهاش آب بود، پیدات میشه.
کسی که به مظلومانه ترین و غریب ترین حالت ممکن از بین مردم اون زمان رفت.کسی که عرش خدا با آوردن اسمش میلرزید، ولی آدمای اون دوران، نه تنها عظمت خودش رو، بلکه قدر خانواده و امامشون رو هم ندونستن و درک نکرد.
میگما
دنیا چه ها که نمیکنه.
کی باورش میشد حبیبهی خدا اینطوری مردم اون زمان و نفرین کنه و با دلی پر از غم این دنیا رو ترک کنه؟
کی باور میکرد مردی که در خیبر و بدون حتی یه لرزش دست از جا درآورده باشه،تو عزای همسرش انقد ضعیف بشه و کمرش بشکنه؟
زمونه خیلی نامرده، مگه نه؟
بگذریم.
میگن حالِ دلِ هر کسی از ظاهرش پیداست.
ظاهراً عرش خدا این چند روز بدجوری بهم ریخته.
پس برای همینه که آسمون توی این روز عجیب میگیره، انگار تو و آسمون یه چیزایی رو متوجه میشید که ما آدما، به خاطر قلب سیاهمون متوجه اون نمیشیم و واسه همینه که هوای دلتون انقدر گرفته میشه، و انسان موجودیست فراموش کار.
مغموم
۲۲:۱۵