🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوشصتویکم
گوشیم رو در اوردم و ادرسی که از مژگان گرفتم رو براش خوندم
این دوازدهمین مزونی بود که میرفتیم.
سرش رو تکون دادو حرکت کرد .
_چرا انقدر دیر اومدی؟
+رفتم بنزین بزنم که معطل نشی!
_اها
چه خبر؟
+سلامتی رهبر
چیزی نگفتم
ساعتی که بابا سر عقد بهش زده بود تو دستش بود.
بعد از چند دقیقه سکوت رسیدیم همونجایی که مژگان ادرسش
رو داده بود
محمد بعد از اینکه پارک کرد پیاده شد منم همراهش پیاده شدم
با دیدن مژگان رفتم سمتش
همو بغل کردیم و رفتیم تو مزون
محمد هم پشت سرمون اومد
محمد یه گوشه ایستاد
من و مژگان رفتیم بین لباس ها..
با دیدن هر کدوم کلی ذوق میکردیم و میخندیدیم
همینجور که بینشون میچرخیدیم و حرف میزدیم چشممون به
یه لباس سفید قشنگ خورد.
مژگان ایستاد و گفت:
+وای فاطمه اینو نگاااا
_اره منم میخواستم بگم خیلی نازه.
تازه زیاد باز هم نیست.
دامنش رو گرفتم تو دستم
_وای مژی این خیلی قشنگه.
از بالا تا پایینش پر از نگین و سنگ های قشنگ بود
در عین سادگی فوق العاده بود و به دلم نشست
دستم رو بردم سمت تورش و یه خورده عقب رفتم
ناخوداگاه برگشتم ببینم کی پشت سرمه که با لبای خندون محمد
مواجه شدم
_و ای ترسیدم محمد.
+کدوم لباسه؟
_اینه. نگاه کن چقدر قشنگه.
مژگان بلند گفت:
+مگه میشه سلیقه ی من بد باشه
محمد برگشت طرفش بعد از یه مکث چندثانیه ای گفت
+خوبه؟ دوسش داری؟
_ب نظر من که اره ولی تو چی میگی؟
+من حرفی ندارم همین که تو میگی قشنگه ، قشنگه!
قدم های مژگان رو پشتمون حس میکردم
محمد گفت:
+باهاشون صحبت کنین اگه خواستی بپوشش
راستی زنگ بزن از مادر هم نظرشونو بپرس
+مامان تو راهه
_اها باشه
این رو گفتو از ما دور شد
قرار شد تا مامان بیاد لباس رو بپوشم.
مسئول مزون مشغول در اوردن لباس بود.
رفتم تو اتاق پرو و لباسو پوشیدم
انقدر که قشنگ بود دلم میخواست از ذوق جیغ بزنم.
یاد همه ی روزهایی افتادم که زار میزدم و گریه میکردم.
مژگان هلم داد که یه ذره جابه جا شدم
_چته مژگان ؟اه.
میافتم زمین لباس مردم نخ کش میشه چرا درک نداری؟
+میگم برم به آقا محمد بگم بیاد؟
حواست کجاست تو دختر؟
_خب برو بگو بیاد دیگه به من چیکار داری؟ای بابا
با رفتن مژگان دوباره تو سیل رویاهام غرق شدم...
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.https://eitaa.com/moon_249
دارم از هم میپاشم و گاهی اوقات فراموش میکنم من هم انسانم. اجازهی گریه کردن دارم، اجازهی حس کردن دارم و لازم نیست وقتی در حال تکه تکه شدنم ادای آدمای قوی رو در بیارم.
شازده کوچولو پرسید:
دوست داشتن بهتره یا دوست
داشته شدن؟
روباه جواب داد:
کدوم یکی برای پرنده مهم تره؟
بال چپ یا بال راست:)
🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوشصتودوم
چند وقتی بود که دنبال کت و شلوار میگشتیم براش ..
ولی محمد همش برخلاف میل من میرفت بین ساده ترین ها...
عصبی گفتم
_چرا فکر کردی من میزارم اینا رو بپوشی؟نمیگن موحد گدا بود واسه دامادش هیچی نخرید؟
+فاطمه اذیت نکن تو رو خدا !
من نمیتونم چیز سنگین بپوشم.
سختمه.
همینجوریش هم همه نگاهشون به ماست...دیگه نمیخام لباس پرزرق و برق بپوشم.
خجالت میکشم بیخیال ...
_اه محمد شورشو در اوردی دیگه بس کن خواهش میکنم.
_ناراحت نشو فاطمه جان
فروشنده مغازه نگاهمون میکرد.
از فروشگاه رفتم بیرون.
محمدم اومد دنبالم
سوییچ زد که نشستم تو ماشین.
خودش هم بعد از من نشست.
بدون اینکه چیزی بگه حرکت کرد.
خیلی ناراحت شده بودم.
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم ونفهمیدم چقدر گذشت
که دم خونه ی خودشون نگه داشت.
گفتم:
_چرا منو اوردی اینجا؟
من میخوام برم خونه خودم
چیزی نگفت و رفت تو حیاط من هم به ناچار پشتش رفتم.
رفت بالا و محکم در رو بست .
الان اون بهش برخورده بود یعنی؟
چه آدم پرروییه.
در رو باز کردم و وارد شدم.
صداش زدم :
_محمد
نشست تو اتاقش و یه کتاب دستش گرفت
رفتم کنارش نشستم و کتاب رو از دستش گرفتم
_یعنییی چیی؟؟؟چرا جواب منو نمیدیی؟ من باید قهر کنم،تو
قهر میکنی؟
برگشت طرفم و با اخم گفت :
+مگه بچه ام که قهر کنم؟
_خب پس چرا اینجوری میکنی؟
+فاطمه من خوشم نمیاد جایی که یه مرد غریبه هست یا اصلا هرکس دیگه، صدای شما بالا بره . وقتی میتونستیم حرف بزنیم دلیلی واسه لجبازی نبود.این چه رفتاری بود که
نشون دادی؟ من که همیشه واسه نظرت ارزش قائل شدم و سعی کردم اونطوری که تو میخوای بشه! اونوقت تو حتی اجازه حرف زدن هم نباید بهم بدی؟کارت خیلی بچگونه بود.
پوزخند زدم و گفتم
_آره دیگه با این همه اختلاف سنی حق داری بهم بگی بچه ...
نفس عمیق کشید و گفت :
+ببین عزیزم من که گفتم از جلب توجه زیاد خوشم نمیاد .وقتی میتونم با یه کت و شلوار ساده تر آراسته ومرتب باشم
چرا برم کت به اون گرونی رو بخرم؟ خداییش من اون رو تن یکی ببینم خندم میگیره ...
من تو عمرم اونطوری نپوشیدمم....
فاطمه باور کن انقدر دوماد زشتی نمیشم که کنارم ابروت بره و احساس خفت کنی...
دلم براش سوخت.میخواستم بگم هر طوری که کنارم باشی احساس افتخار میکنم ،ولی غرورم اجازه نداد.
کتابش و از دستم گرفت و یه صفحه ای رو باز کرد
چند لحظه بهش زل زدم
توجه ای بهم نکرد.اعصابم خورد شده بود طاقت این رفتار محمد و نداشتم
چادرم رو در آوردم
حوصله ام سر رفته بود
ترجیح دادم غرورم و بشکنم چون حق با محمد بود
فرق آدمی که انتخاب کرده بودم رو با بقیه یادم رفته بود
دوباره کتاب رو از دستش گرفتم
بازم نگاهم نکرد
بلند شد داشت از در بیرون میرفت که ایستاد ولی باز هم نگاهم نکرد
سعی کردم خودمو مظلوم نشون بدم
صدامو آروم تر کردم و گفتم:
_آقا محمد ؟
حق با تو بود .من معذرت میخوام .رفتارم خیلی بچگونه بود.
چیزی نگفت
گفتم:
_ قول میدم دیگه اینطوری نشه .باشه؟
لبخند زد وگفت:
_باشه
دوباره نشست سر جاش و کتاب رو گرفت دستش
اخم کردم و گفتم :
_اه باز که کتاب گرفتی
خندید و چیزی نگفت
تو دلم گفتم "چقدررر ناززز میکنییی حاالا دختر بودی چی میشدی"
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.https://eitaa.com/moon_249
"من همیشه در حالِ فرار بودهام. فرار از آنچه که هستم، فرار از آنچه که باید باشم. هیچچیز مرا به این دنیا متصل نمیکند. من به اندازهی یک چمدانِ جا مانده در ایستگاه قطاری که دیگر هیچ مسافری ندارد، احساس تنهایی میکنم."
از فهمیدن خستم.نمیخوام دیگه. نمیخوام درک کنم، نمیخوام مراعات کنم. میخوام کله شق ترین و زبون نفهم ترین موجود این سیاره باشم. بسه هربلایی سرم اومد.
🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدشصتوسوم
کنارش نشستم و به کتاب تو دستش زل زدم
اینکه واکنشی نشون نمیداد منو کلافه میکرد
لبخند زد و نگاهش و از کتاب بر نداشت
ریلکس صفحه رو عوض کرد
دلم میخواست تمام توجه اش رو به خودم جلب کنم
دیگه پاک خل شده بودم
میدونستم از تقلاهای من خندش گرفته ولی فقط لبخند میزد
بالخره خندید و نتونست خودشو کنترل کنه
گفت :
+چی میخوای تو ؟
_محمد تو دیگه دوستم نداریی؟
+چرا همچین سوالی و باید بپرسی تو آخه؟
خوشحال شدم از اینکه دوباره مثل قبل شد
گفتم : پس چرا به من توجه نمیکنی ؟
+من همه توجه ام به شماست .بیخود تلاش میکنی
گفتم :
_آها که اینطور پس بیخود تلاش میکنم خب من میرم شما هم کتابتو بخون مزاحم نشم عزیزم
_اره دلم درد گرفت. ببین چیزی واسه خوردن پیدا میشه تو اشپزخونه ...
با حرص از جام بلند شدم و رفتم بیرون
خوشش میومد منو اذیت کنه
در یخچال رو باز کردم و یه تیکه مرغ برداشتم
یخورده برنجم گذاشتم داشتم سالاد درست میکردم که محمد وارد اشپزخونه شد.
برگشتم که چهره خندون محمد و دیدم
با طعنه گفتم :
_عه کتابتون تموم شد بالخره ؟
+بعلهه
_باید بیکارشی بیای سراغ ما دیگه ؟
+چقدر غر میزنی تو بچههه.کمک نمیخوای؟
_نه خیر.بفرمایید بیرون مزاحم من نشین لطفا
+متاسفم ولی من جایی نمیرم
یهو یاد ریحانه افتادم و گفتم :
_میگما محمد ریحانه اینا کی عروسی میکنن ؟
_هر زمان که شرایطش رو داشته باشن.
+خب ایشالا زودتر سر و سامون بگیرن .
گفت :ان شاالله ماهم زودتر سر و سامون بگیریم
_فردا بریم کت شلوارت و بگیریم ؟
خندید و سرشو تکون داد
برگشتم سمتش و مظلومانه طوری که دلش به رحم بیاد گفتم :
_محمد
+جونم
_یه چیزی بگم؟
+بگوو
_واسه جشن عقدمون...
+خب؟؟
حرفم رو قطع کردم و زل زدم به چشماش
خودم رو با درست کردن شام سرگرم کردم
سفره رو گذاشتم کنار محمد و شام رو از آشپزخونه آوردم
چیزی نگفت
_چرا چیزی نمیخوری؟ مگه نگفتی گشنته ؟
+واسه چی با مصطفی ازدواج نکردی ؟
با چیزی که گفت آرامش ساختگیم از بین رفت و جاش یه حس خیلی بد نشست
هیچ وقت انقدر نترسیده بودم
حتی وقتی ک بابام برا اولین بار زد تو گوشم...
از آرامش محمد میترسیدم
_دوستش نداشتم
+از کی دیگه دوستش نداشتی؟
_از وقتی که راهم رو پیدا کردم
+اون زمان منو میشناختی ؟
زل زد تو چشمام ...
قصد داشت نگاهم رو بخونه ...
واقعیت رو گفتم بهش
_نه
چند ثانیه نگاهم کرد و دوباره نگاهش رو به بشقاب دوخت
+چرا با من ازدواج کردی؟
_عاشقت شدم
+از کی ؟
تمام سعیم این بود جوابای درست بدم تا چیزی بد تر ازین نشه
_از وقتی که دیدمت... از وقتی که شناختمت ..
چند دقیقه که گذشت و چیزی نگفت
گفتم :
_باور کن بد مزه نشده
نگاهش سرد بود
+میل ندارم ....میشه بعدا بخورم ؟
ترجیح دادم اصراری نکنم
بلند شد
همه چی رو جمع کردم و یه گوشه نشستم
وای اگه فکر کنه دارم چیزی و پنهون میکنم چی؟؟؟
با اینکه داشتم سکته میکردم سعی کردم افکار منفیم رو کنار بزنم
رفتم سمت اتاقش
تا دستم و رو دستیگره گذاشتم در و باز کرد و اومد بیرون
+فاطمه میمونی یا میری؟
اگه میخوای بری آماده شو برسونمت
حس کردم داره گریه ام میگیره
+بپوش ببرمت
خودش هم رفت تو اتاق و سوئیچ ماشین رو برداشت
باورم نمیشد تا این حد حالش رو بد کرده باشم که بخواد برم
...
گفتم :من میمونم
چند ثانیه نگام کرد و سوئیچ رو روی میز انداخت
به مادرم گفته بودم که پیش محمد میمونم
پنجره ی اتاقش رو بست
چشماشو بست
داشت میخوابید و من جرئت نداشتم حرفی بزنم
نتونستم هیچی نگم ، گفتم :
محمد میشه هرچیزی که باعث میشه اینطوری شیم رو فراموش کنیم؟
من نمیخوام اجازه بدم انرژی منفی بیاد تو زندگیمون ،اونم وقتی که تازه نامزدیم ....
نمیخوام چیزی باعث شه تو منو اینطوری نگاهم کنی ....!
نمیخوام چیزی باعث ترسم شه
نمیخوام بترسم از اینکه شاید دیگه دوستم نداشته باشی
شاید ولم کنی
شاید خسته شی ازم
من نمیخوام همیشه بترسم از اینکه شاید یه روزی بخوای از زندگیت برم!!!
محمد من راحت نرسیدم بهت چقدر گریه....
با لبخند گفت :
+من معذرت میخوام
یه نفس عمیق کشیدم که با خنده گفت :
+گشنم شد ،چیزی گذاشتی واسه من یا همشو خوردی ؟
با صدای ضعیفی گفتم :
_نخوردم چیزی
+خب پس بریم ساعت ۱۲ شب شام بخوریم
خندیدم و همراهش رفتم...
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.https://eitaa.com/moon_249