🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوچهلودوم
شونه کوچیکم و برداشتم و به موهام کشیدم.
ریحانه :خوبی داداشم به خدا خوبی.
دل دختره رو که بردی.دیگه نگران چی هستی؟
چپ چپ نگاهش کردم.درخونه فاطمه اینا باز شد و فاطمه اومد طرف ماشینمون.شونه رو تو داشپورت گذاشتم و منتظر موندم بیاد تو ماشین.
درو باز کردو روی صندلی عقب نشست.
فاطمه :سلام
ریحانه :سلام.چطوریی عروس خانوم؟
فاطمه بهش دست داد و گفت : قربونت برم تو چطوری؟!
ریحانه : خوبم خداروشکر
از تو آینه بهش نگاه کردم که سلام کرد ،با لبخند جوابش و دادم.
پام رو روی پدال گاز فشار دادم وحرکت کردیم...
چند دقیقه بعد ماشینم و کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدیم.فاطمه و ریحانه جلوتر میرفتن و من پشت سرشون بودم.جلوی ویترین یکی از طلا فروشی ها ایستادن.
کنار فاطمه ایستادم و به حلقه های پشت شیشه زل زدم از اینکه همه چی داشت اونطوری که میخواستم پیش میرفت خوشحال بودم.فاطمه با لبخند به حلقه ها زل زده بود.از فرصت استفاده کردم و نگاهم و بهش دوختم.با لبخندی که رو
صورتش بود خیلی خوشگل تر از قبل شده بود.وقتی برگشت سمتم نگاهم و ازش گرفتم
ریحانه گفت :بچه بیاین بریم یه جای دیگه اینجا حلقه هاش زیاد خوشگل نیست
حرفش و تایید کردیم وبه اونطرف خیابون رفتیم.
فاطمه:
کل دیشب و از شوق و ذوق زیاد بیدار مونده بودم با این حال
بخاطرهیجانی که داشتم خوابم نمیومد و از همیشه سرحال تر
بودم.
ریحانه نظر میداد و مارو از این طلا فروشی به اون طلافروشی میچرخوند.
من و محمد هم سکوت کرده بودیم و فقط همراهش میرفتیم
ریحانه که کفرش دراومده بود گفت: اه شما چرا حرف نمیزنین ؟خجالت نمیکشین؟ اومدین حلقه بخرینا
یه نظری،چیزییی !ماست شدن برای من
به غرغراش خندیدیم و رفتیم تو یه پاساژ.مغازه هارو رد میکردیم که یهو ریحانه گفت : راستی فاطمه تو لوازم آرایشی نخریدی!یادت رفت؟
دلم نمیخواست این سوال و بپرسه
بعد چند لحظه گفتم :نه یادم نرفته. لازم ندارم
ریحانه:وا؟یعنی چی که لازم نداری؟ عروسی ها!مگه میشه عروس لوازم آرایشی نخره؟
قاطع جواب دادم:اره.خوشم نمیاد
با اینکه حس میکردم حرفم رو باور نکرده،از اینکه دیگه راجبش حرفی نزد خوشحال شدم.
دروغ گفته بودم.علاقه داشتم به اینجور چیز ها ولی بخاطر محمد خیلی وقت پیش دور همشون و خط کشیدم.میدونستم محمد، از خیلی چیز هایی که من دوستشون دارم، خوشش نمیاد...
من جلو میرفتم و محمد و ریحانه پشت سرم میومدن.
محمد:
حرف های فاطمه عجیب بود.دختری که من میشناختم امکان نداشت از لوازم آرایشی و لاک و...خوشش نیاد.
با تعجب به سمت ریحانه برگشتم
بهم نزدیک شد و طوری که فاطمه نفهمه کنار گوشم گفت :اینا رو بخاطر تو میگه ها.
از حدسم مطمئن شدم. دلم نمیخواست به اشتباه فکر کنه با ازدواج با من محدود میشه و باید قید همه ی علایقش و بزنه!
نمیدونستم از من تو ذهنش چی ساخته...
فاطمه:
رفتیم طرف یه طلافروشی که ریحانه ازش تعریف میکرد.پشت ویترین ایستادیم.داشتم حلقه هارو نگاه میکردم که چشمم به یه حلقه آشنا افتاد.
همون حلقه ای بود که مصطفی برام خرید.یه روزی خیلی دوسش داشتم ولی حالا حس میکردم خیلی ازش بدم میاد.
دیدنش باعث آشوب دلم شد.زل زده بودم بهش که با صدای محمد به خودم اومدم و سمتش برگشتم .کنارم ایستاده بود
سرش وسمت شونه ام خم کرده بود و با انگشت اشاره اش به چیزی اشاره میکرد
دوباره گفت :فاطمه خانوم
سرش و سمتم چرخوند .
حس کردم دلم ریخت .
هیچ وقت از این فاصله چشماش و ندیده بودم .محو چشم هاش شدم و نمیتونستم نگاهم و ازش بگیرم.
اونم نگاهش و ازم برنداشت وبا یه لبخند که باعث بالا و پایین شدن فشار خونم میشد نگام میکرد
گرمای نفسش به صورتم میخورد و تپش قلبم وبیشتر میکرد.داشتم سکته میکردم که ریحانه سرش و اورد بینمون و آروم هلمون داد عقب .با دستش زد رو صورتش و گفت :
وای! توخیابون؟ بخدا کلی واسه نگاه کردن به هم وقت دارین .عزیزان لطف میکنید اگه حلقتون و انتخاب
کنید،دیرمون شد.
از حرفای ریحانه خجالت زده به زمین زل زدم .خندم گرفته بود و بشدت سعی داشتم کنترلش کنم.
محمد بی توجه به حرفای ریحانه دوباره اومد و کنارم ایستاد قند تو دلم آب شد.
به ویترین نگاه کردو گفت :اون قشنگه؟چهارمین ردیف از سمت چپ.دومیه!
خوشحال شدم از اینکه اصلا شبیه اون حلقه ای که مصطفی گرفت نبود
ازش خوشم اومد و گفتم :خوشگله
ریحانه :خب پس بریم داخل
رفتیم داخل ومحمد گفت حلقه رو برامون بیارن.
تو دستم گذاشتم و با ذوق بهش خیره شدم...
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.https://eitaa.com/mohtaban
یهشبایی تو زندگی آدمیزاد هست که بعد
از ساعتها فکر و خیال و به خودش
میاد و میبینه روحش از اعماق وجود
داره گریه میکنه ولی از چشماش هیچ
اشکی نمیاد ..!
🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوچهلوسوم
محمد:دوستش دارین؟
نمیخواین چندتا دیگه رو هم بیارن ببینین؟
_این خیلی خوشگله
حس میکردم خیلی خوشگله و حلقه ای خوشگل تر ازش ندیدم.نمیدونم این حسم بخاطر چی بود.واقعا در این حد خوشگل بود،یا به خاطر اینکه محمد انتخابش کرد انقدر دوستش داشتم!؟
گوشیم زنگ خورد
حلقه و از دستم در اوردم و به تماس جواب دادم
_جانم مامان کجایی؟
+سلام من شیفتم تموم شد شما کجایین؟
آدرس و بهش گفتم که گفت همین نزدیکی هاست با ریحانه دنبال یه حلقه خوب برای محمد میگشتیم .محمد قیمت حلقه رو پرسید که با شنیدنش از انتخابم پشیمون شدم.
دلم نمیخواست به خرج اضافه بیافته
چیزی نگفت و از فروشنده خواست که تو یه جعبه شیک بزارتش
مامان اومد داخل و سلام کرد
ریحانه رفت پیشش و بهش دست داد.محمد با لبخند نگاش میکرد که مامان اومد نزدیک تر و بهش دست داد
+سلام پسرم خوبی؟
محمد:سلام ممنونم
مامان اومد پیش ما و به حلقه ها نگاه کرد و گفت :چیشد چیزی انتخاب نکردین ؟
_چرا آقا محمد اینو برام انتخاب کرد
نشونش دادم که گفت :به به چه خوش سلیقه
به محمد نگاه کردم که با لبخند نگام کرد روبه مامان ادامه دادم :ولی هنوز واسه آقا محمد چیزی انتخاب نکردیم
مامان به محمد گفت :شما از هیچکدوم خوشتون نیومده
محمد اومد کنارم و به حلقه هایی که فروشنده برامون در آورد نگاه کرد
آروم طوری که بقیه نشون گفت :میشه شما واسم انتخاب کنید
بالبخند سرم رو تکون دادم و روی حلقه ها دقیق شدم
بعد از چند دقیقه بدون توجه به نظر مامان و ریحانه یکی از حلقه ها که ساده تر وشیک تر بود و برداشتم و به محمد گفتم :آقا محمد این خوبه
از دستم برداشت و تو انگشت دست چپش گذاشت
لبخند زد و گفت :مگه میشه شما انتخاب کنین و عالی نباشه
خیلی قشنگه
صداش آروم بود ولی مامان شنید وبالبخند نگامون کرد
وقتی نگاش میکردم ناخودآگاه زبونم قفل میشد
شیطنتم محو میشدو مظلوم میشدم
پول حلقه ها روحساب کردیم
قیمتشون تقریبا یکی بود
اومدیم بیرون ومحمد هردوتاحلقه روبه مامان داد
ریحانه گفت میخوادطلاهاشو ببینه برای همین داخل موند
مامان رفت سمت ماشینشو
+جایی میخواین برین بازم؟
بهش نگاه کردمو
_نه کجا؟
مامان بهم تنه زدو
+با تو نبودم،با آقا محمد بودم
خجالت کشیدم محمدگفت
+نه کار خاصی نداریم ولی بمونیدمن برم یه چیزی براتون بگیرم
مامان گفت
+نه زحمتتون میشه من بایدبرم خونه عجله دارم دست شما دردنکنه پسرم
محمد لبخند زدو
+خواهش میکنم چشم اذیتتون نمیکنم
رفتم سمت ماشین مامان که محمدگفت
+کجا؟
_برم دیگه
+نه شمابمونیدمامیرسونیمتون
ازماشین مامان فاصله گرفتم وباهاش خداحافظی کردم که گفت
+زودبیاخونه کارت دارم
_چشم
با فاصله پیش محمد ایستادم
اونم ازمامان خداحافظی کرد وبه من گفت
+یه چنددقیقه صبر کنیدبیزحمت الان میام
سرم و تکون دادم
دور شد یه نفس عمیق کشیدم واز پشت شیشه ب ریحانه خیره شدم که حس کردم یکی پشت سرمه
سرم رو چرخوندم سمتش که خشکم زد بلند گفتم
_مصطفی؟تواینجا چیکار میکنی
+اولا سلام بردختر عموی خوشگلم
دوماحالت چطوره واینکه نمیای خونمون؛ادرسشم یادت رفته فراموشی رسم مانبود
در همین حین ریحانه باصورت پراز بهت از مغازه خارج شدو دوییدسمتم
دلیل رفتارش ونفهمیدم
دستم وکشیدو فاصلم وبا مصطفی بیشترکردکه باعث شدمصطفی بگه
+وا این چه وضعشه
بابرگشتن مصطفی منم برگشتم
محمد اومده بود
حس کردم یکی قلبم وازجاش کند
مصطفی برگشت سمتمو
+فاطمه هنوز دیرنشده،هنوز وقت داری برگرد خوشبختت میکنم من هنوز عاشقتم
دوباره گریم گرفت
نمیتونستم خودم و کنترل کنم
همه حواسم پیش محمد بود که میخندید!میخنده؟
سرم گیج میرفت
حس کردم پاهام شل شده
عجیب بودبرام که محمد واکنشی نشون نداد دست ریحانه رومحکم گرفتم میخواستم برم ولی نمیتونستم
وقتی دیدم هیچکس هیچ کاری نمیکنه حالم بدتر شد
همه ی دنیاروسرم آوار شده بود
همه چی دورسرم میچرخید
محمد دست مصطفی روگرفت
+چراول نمیکنی آقا مصطفی
کافی نیست؟!حتما باید یه بلایی سرت بیارم که کنار بکشی بازندگیمون چیکارداری؟چرا واقعیتو قبول نمیکنی چرا شرتو کم نمیکنی اززندگیم؟
چندتا نفس عمیق کشید
هولش داد و اومد کنارمن
حس میکردم اگه دو دقیقه دیگه اینجوری پیش بره من میمیرم
ادامه داد
فک کردی هربار بخوای میتونی بیای چرت و پرت بگی و بری؟؟
نه داداش نه اینطوری هام که فکرکردی نیست وقتی ازت به جرم مزاحمت شکایت کردم و پرونده وکالتت باطل شد میفهمی باکی در افتادی...
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.https://eitaa.com/mohtaban
تشکر کردن رو یاد بگیرید،هیچکس
برده ی شما نیست!
هیچکس موظف نیست کاری رو برای
شما انجام بده!
هرکی هرکاری میکنه فقط اول از روی
شعور و دوم از روی لطف و بزرگیشه
🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوچهلوچهارم
مصطفی بهش یه پوزخندزد
ریحانه راه افتادترسیدم زمین بخورم
محمدجلو میرفت و ماهم پشتش
رسیدیم به ماشینش
ریحانه ازمون جداشد و گفت که خونه
شوهرش میره
محمد هم بدون اینکه چیزی بگه فقط سرشو تکون داد
ریحانه در جلوی ماشین وباز کرد و گفت بشینم
میترسیدم محمد از شدت خشم یه کاری کنه بهش نگاه کردم
ک سرش و به فرمون تکیه داده بود گوشیش دستش بود و هرثانیه به پاهاش ضربه میزد داشتم از ترس وامیرفتم
ریحانه درو بست و ازمون فاصله گرفت محمد هنوز تو همون حالت بود
به زور آب دهنم و قورت دادم و گفتم
_آقا محم...
نزاشت حرفم تموم شه،
+هیس
تعداد ضربات گوشی به پاهاش بیشتر شده بود حس کردم
الانه که پاهاش کبود شه و گوشیش بشکنه دستم و دراز کردم
سمت دستاش به زور گوشیش و ازش گرفتم برگشت بهم نگاه کرد.خیلی خودش و کنترل کرده بود که روی مصطفی دست
بلند نکنه
صورتش سرخ شده بود باز هم...
نفسم تو سینم حبس شد
گفتم الانه که داد بزنه و هر چی از دهنش در میاد بگه چشام و بستم ،قلبم خیلی تندمیزد از ترس دستم و مشت کردم بعد از
چند لحظه چشمام و باز کردم پلک که زدم اشکام روی گونم ریخت یه دستش و روی دست مشت شدم گذاشت نگاهم کرد
و آروم گفت
+فاطمه!تو نباید گریه کنی،هیچ وقت!
مگه من مردم که اینطوری اشک..
نزاشتم ادامه بده با شنیدن حرفاش گریم شدت گرفت وبا هق هق گفتم
_میترسم،محمد!میترسم از سرنوشت نامعلومم!از مصطفی میترسم! محمد از بدون تو بودن میترسم!
+هیچی نظر من و راجع به تو عوض نمیکنه من به راحتی از دستت نمیدم
+فاطمه من...!
ادامه نداد
دیگه به صورتم نگاه نکرد استارت زد و با ارامش بیشتری حرکت کرد
آرامش به تک تک سلولام نفوذ پیدا کرده بود.حس دستاش روی صورت و دستم،فوق العاده بودفکر میکردم ، مثل همیشه خواب میبینم
چشم هام زوم بود روی صورتش که با لبخند گفت
+برگرد!تصادف میکنم!
از این حس لعنتی که مانع میشد حرف بزنم بدم میومد بالخره بهش غلبه کردم و گفتم
_نمیتونم،نگات نکنم!دیگه خسته شدم!این دلواپسی کی تموم میشه؟
لبخندش عمیق تر شد
+برسونمت خونه؟
با تردید گفتم
_نمیدونم
دیگه چیزی نگفت
به خیابون خیره شدم
قیافم و تو آینه دیدم و روسریمو مرتب کردم و مرتب کردم
از خیابون خونمون گذشت از اینکه کنارش بودم حالم خوب بود،نمیخواستم ازش جدا شم
میتونستم کنارش بهتر نفس بکشم
باورم نمیشد که این آدم همون محمده.این کسی که الان کنارم نشسته و چند دقیقه پیش دستم و گرفته بود محمده!همونی که
به خودش اجازه نمیداد حتی بهم نگاه کنه همون ادم مغرور که به هزار زحمت با نامحرم حرف میزنه
بدون اینکه چیزی بگم فقط به خیابون خیره بودم که دیدم دم آرامگاه نگه داشت پیاده شد بهم نگاه کرد
+پیاده شو
_من؟
خندیدو
+جز شماکسی اینجاست؟
از ماشین پیاده شدم که گفت
+میخوام به بابام،عروسش و نشون بدم!
به یه لبخند اکتفا کردم و دنبالش رفتم
سر مزار باباش نشست فاتحه خوند که یکی اومد کنارش و صداش کرد
+اقا محمد
ایستاد و بهم سلام کردن و دست دادن
+ایشون ریحانه خانومن؟
خندید و
_نه ! ایشون خانوم من هستن
با این حرفش انگار که تو اغما رفتم
من...!خانومش؟
محمد:
صد بار مسافت آشپزخونه تا اتاقم و رفتم وبرگشتم
از دلتنگی نمیدونستم چیکار کنم
نمیتونستم ازش دور بمونم این فاصله اذیتم میکرد
وجودش آرومم میکردحضورش تمام استرس و آشوب دلم و از بین میبرد
دلم میخواست زودتر همچی تموم شه که نگرانی برام نمونه و با خیالت راحت بهش بگم که چقدر دوستش دارم!گوشیم و
گرفتم وبهش پیام دادم
ـحال دلت خوبه؟
انگار منتظر نشسته بود،چند ثانیه بعد فرستاد:
+با شما حال دلم خوبه!
_فاطمه؟
+جانم؟
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.https://eitaa.com/mohtaban
وقتی با رفتارات ذوق یک نفرو کور
میکنی؛
دیگه حق نداری بابت سرد شدن
احساسش ازش ناراحت بشی..!