🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوچهلوچهارم
مصطفی بهش یه پوزخندزد
ریحانه راه افتادترسیدم زمین بخورم
محمدجلو میرفت و ماهم پشتش
رسیدیم به ماشینش
ریحانه ازمون جداشد و گفت که خونه
شوهرش میره
محمد هم بدون اینکه چیزی بگه فقط سرشو تکون داد
ریحانه در جلوی ماشین وباز کرد و گفت بشینم
میترسیدم محمد از شدت خشم یه کاری کنه بهش نگاه کردم
ک سرش و به فرمون تکیه داده بود گوشیش دستش بود و هرثانیه به پاهاش ضربه میزد داشتم از ترس وامیرفتم
ریحانه درو بست و ازمون فاصله گرفت محمد هنوز تو همون حالت بود
به زور آب دهنم و قورت دادم و گفتم
_آقا محم...
نزاشت حرفم تموم شه،
+هیس
تعداد ضربات گوشی به پاهاش بیشتر شده بود حس کردم
الانه که پاهاش کبود شه و گوشیش بشکنه دستم و دراز کردم
سمت دستاش به زور گوشیش و ازش گرفتم برگشت بهم نگاه کرد.خیلی خودش و کنترل کرده بود که روی مصطفی دست
بلند نکنه
صورتش سرخ شده بود باز هم...
نفسم تو سینم حبس شد
گفتم الانه که داد بزنه و هر چی از دهنش در میاد بگه چشام و بستم ،قلبم خیلی تندمیزد از ترس دستم و مشت کردم بعد از
چند لحظه چشمام و باز کردم پلک که زدم اشکام روی گونم ریخت یه دستش و روی دست مشت شدم گذاشت نگاهم کرد
و آروم گفت
+فاطمه!تو نباید گریه کنی،هیچ وقت!
مگه من مردم که اینطوری اشک..
نزاشتم ادامه بده با شنیدن حرفاش گریم شدت گرفت وبا هق هق گفتم
_میترسم،محمد!میترسم از سرنوشت نامعلومم!از مصطفی میترسم! محمد از بدون تو بودن میترسم!
+هیچی نظر من و راجع به تو عوض نمیکنه من به راحتی از دستت نمیدم
+فاطمه من...!
ادامه نداد
دیگه به صورتم نگاه نکرد استارت زد و با ارامش بیشتری حرکت کرد
آرامش به تک تک سلولام نفوذ پیدا کرده بود.حس دستاش روی صورت و دستم،فوق العاده بودفکر میکردم ، مثل همیشه خواب میبینم
چشم هام زوم بود روی صورتش که با لبخند گفت
+برگرد!تصادف میکنم!
از این حس لعنتی که مانع میشد حرف بزنم بدم میومد بالخره بهش غلبه کردم و گفتم
_نمیتونم،نگات نکنم!دیگه خسته شدم!این دلواپسی کی تموم میشه؟
لبخندش عمیق تر شد
+برسونمت خونه؟
با تردید گفتم
_نمیدونم
دیگه چیزی نگفت
به خیابون خیره شدم
قیافم و تو آینه دیدم و روسریمو مرتب کردم و مرتب کردم
از خیابون خونمون گذشت از اینکه کنارش بودم حالم خوب بود،نمیخواستم ازش جدا شم
میتونستم کنارش بهتر نفس بکشم
باورم نمیشد که این آدم همون محمده.این کسی که الان کنارم نشسته و چند دقیقه پیش دستم و گرفته بود محمده!همونی که
به خودش اجازه نمیداد حتی بهم نگاه کنه همون ادم مغرور که به هزار زحمت با نامحرم حرف میزنه
بدون اینکه چیزی بگم فقط به خیابون خیره بودم که دیدم دم آرامگاه نگه داشت پیاده شد بهم نگاه کرد
+پیاده شو
_من؟
خندیدو
+جز شماکسی اینجاست؟
از ماشین پیاده شدم که گفت
+میخوام به بابام،عروسش و نشون بدم!
به یه لبخند اکتفا کردم و دنبالش رفتم
سر مزار باباش نشست فاتحه خوند که یکی اومد کنارش و صداش کرد
+اقا محمد
ایستاد و بهم سلام کردن و دست دادن
+ایشون ریحانه خانومن؟
خندید و
_نه ! ایشون خانوم من هستن
با این حرفش انگار که تو اغما رفتم
من...!خانومش؟
محمد:
صد بار مسافت آشپزخونه تا اتاقم و رفتم وبرگشتم
از دلتنگی نمیدونستم چیکار کنم
نمیتونستم ازش دور بمونم این فاصله اذیتم میکرد
وجودش آرومم میکردحضورش تمام استرس و آشوب دلم و از بین میبرد
دلم میخواست زودتر همچی تموم شه که نگرانی برام نمونه و با خیالت راحت بهش بگم که چقدر دوستش دارم!گوشیم و
گرفتم وبهش پیام دادم
ـحال دلت خوبه؟
انگار منتظر نشسته بود،چند ثانیه بعد فرستاد:
+با شما حال دلم خوبه!
_فاطمه؟
+جانم؟
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.https://eitaa.com/mohtaban
وقتی با رفتارات ذوق یک نفرو کور
میکنی؛
دیگه حق نداری بابت سرد شدن
احساسش ازش ناراحت بشی..!
🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوچهلوپنجم
با دیدن پیامش مثل بچه ها ذوق زده شدم خودم از رفتارم خجالت کشیدم دیگه خودم و نمیشناختم حس میکردم در مقابل
فاطمه خیلی با پسر۲۷ ساله قبل فرق میکنم
دلم میخواست از همچی براش بگم
بعد فوت مادرم کسی و که واقعا بهم نزدیک باشه پیدا نکردم
کسی که بشه سنگ صبورم...!
ولی با اومدن فاطمه تو زندگیم،یکی و پیدا کرده بودم که خیلی دلم میخواست از همچی براش بگم و آرومم کنه!
فاطمه برام حامی بود با اینکه بخاطر جنسیتمون من از نظر جسمی ازش قوی تر بودم ولی فاطمه باتمام ظرافتش خیلی ازمن قوی تر بود اونقدر قوی بود که بتونم بهش بگم حامی!
خداروشکر کردم بخاطر نعمتی که بهم داده ناراحت بودم از اینکه دیرشناختمش
نوشتم:
+بادلم، چیکار کردی؟
_آقا محمد،چیزی شده؟
+آره
_چیشده؟
چند ثانیه به متن پیامم زل زدمو بعد فرستادمش
+یه دلی سخت گرفتار شماشده!
بی صبرانه به صفحه گوشی خیره شدم و منتظرجوابش موندم
چنددقیقه گذشت وچیزی نگفت
نا امیدشدم خب حق داشت چی باید میگفت
دراز کشیدم و سعی کردم چهرش و تو ذهنم ترسیم کنم یاد جمله ای افتادم که امروز گفته بود
(محمداز بدون تو بودن میترسم)
چقدر حالم با شنیدن این جمله خوب شده بود فاطمه حرفش و زده بود دیگه چی از این قشنگ تر بود که بهم بگه؟
میخواستم از ریحانه عکس فاطمه رو بگیرم که یادم اومد یه عکس ازش دارم لپ تاپم و روشن کردم و پوشه عقد ریحانه رو بازکردم
قرار بود این پوشه رو حذف کنم ولی هربار انقدر سرم شلوغ بود که وقت نمیشد
خدا خدا میکردم ریحانه عکساشون و پاک نکرده باشه.با چشمام دنبالش میگشتم پیداش کردم عکس و باز کردم ریحانه و فاطمه کنار هم ایستاده بودن.عکس و روی صورت فاطمه زوم کردم به نظرم خیلی خوشگل بودمطمئن بودم اطرفم دختری و به زیبایی فاطمه ندیدم
البته خودم هم از فکرم خندم گرفت،اصلا من دختری و اطرافم، جز ریحانه و چندتا از دخترای فامیل دیده بودم؟به تمام اجزای صورتش دقت کردم
فرم لبخندش،نوع نگاهش
عکس وتو گوشیم منتقل کردم
لپ تاپم و خاموش کردم و به عکسش زل زدم
فاطمه:
دو ساعتی بود که به صفحه گوشیم خیره شدم و برای بار هزارم چندتا جمله ای که بهم گفتیم و می خوندم
....
داخل خیابون پارک کردیم بابا پیاده شد
با دقت به پشت نگاه کردم تا ببینم کجا میره
محمد از ماشین پشتی پیاده شده بود و به پدرم دست داد
مامانم گفت :فاطمه بیا ماهم بریم پایین زشته
از ماشین پیاده شدیم مامان سمت محمد رفت.ولی من سر جام ایستادم و نگاشون میکردم که با اشاره مامان جلوتر رفتم
محمد با دیدنم لبخند زد و سلام کرد با لبخند جوابش و دادم
دوتا ماشین همون زمان اومدن و کنار ماشینمون پارک کردن
به ترتیب با علی و زنش و محسن و زنش و ریحانه و روح الله سلام و علیک کردیم که سارا و شوهرش هم به ما ملحق شدن وقتی با اوناهم احوال پرسی کردیم تو ماشینامون نشستیم
ریحانه و روح الله هم تو ماشین محمد نشستن دلم میخواست برم تو ماشینش حیف که نمیشد
هندزفریم تو گوشم گذاشتم وسرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم
مامان:فاطمه پاشو دیگه پسره میگه دختره خابالوعه،نمیگیرتت ها!
با تعجب چشمم و باز کردم و به اطرافم نگاه کردم گردنم درد گرفته بود
صورتم جمع شد و پرسیدم :کجاییم ؟
+بیا پایین،همه رفتن واسه صبحانه عروس خانوم گرفته خوابیده
_وایی مامان چرا بیدارم نکردی؟
+میزنمتا بیدارت نکردم؟دوساعته دارم صدات میزنم پاشو بیا گوشیم رو برداشتم و به خودم نگاه کردم.چشمم پف کرده و
روسریم داغون بود.
گفتم :واییی من با این قیافه کجا بیاممم مامان؟
+بیا برو دستشویی صورتت و آب بزن
با فکر اینکه محمد ببینتم گفتم :واییی نه یه بطری اب سرد بیار من همینجا صورتم و میشورم
_من نمیارم میخوای بیامیخوای نیا
آبروی خودت میره
در ماشین و بست و رفت
با ناراحتی به رفتنش نگاه کردم
به ناچار روسریم و درست کردم و از ماشین پیاده شدم تند تند آدرس دستشویی و پرسیدم ورفتم
صورتم رو آب زدمو روسریم و از نو بستم.وقتی مطمئن شدم قیافه ام ضایع نیست،رفتم طرف رستوران تابیشتر ازاین
آبروم نره میخواستم ازپله ها بالا برم که یکی گفت:سلام
برگشتم عقب که با چهره ی خندون محمد روبه روشدم
تودلم گفتم خداروشکر با اون وضع من و ندید
_سلام صبح بخیر
باهام هم قدم شد و رفتیم داخل رستوران
سلام کردم و به گرمی جوابم و دادن کنار شمیم نشستم محمدم پیش محسن نشست
به شمیم گفتم :ریحانه ومامانم کجان؟
+میان الان
دیگه چیزی نگفتم و چایی روبرداشتم و خوردم...
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.https://eitaa.com/mohtaban
آدمها ساعت شنی نیستن که سر
و تهشون کنی دوباره از اول شروع
بشن؛ آدمها گاهی تموم میشن
فقط با یه حرف!
و از وقتی که فهمیدم آدما بر
اساس سطح درک خودشون همه
چیزو میبینن؛
دست از توضیح دادن برداشتم.
🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوچهلوششم
مامان ایناهم اومدن چیزی نپرسیدم چندباری نگاه محمد وحس کردم ولی
میترسیدم بهش نگاه کنم
جو سرد با شوخی های محسن وعلی ونویدشوهرسارا از بین رفت و با خنده ازجامون بلند شدیم از رستوران بیرون رفتمو به ماشین تکیه دادم
مامان چنددقیقه بعد اومدو با لبخند عجیبی نگام کردبابا ایناهم اومدن نشستم توماشین
ریحانه و روح الله رفتن تو ماشین علی
محمدتنها شده بود دلم براش سوخت کاش میتونستم پیشش باشم
تو همین افکارغرق بودم که مامانم گفت: فاطمه برو پایین
دیگه میخوایم حرکت کنیما
_چرابرم پایین؟!
+محمدمنتظرته
با تعجب نگاش کردم که سرشو تکون دادو گفت:ریحانه ازم اجازه گرفت که تو این دوساعتی که مونده توبری تو ماشین محمد به بابات گفتم نگران نباش،برو با ذوق لبخند زدم وگفتم :باشه پس خداحافظ
ازماشین که پیاده شدم با دیدن بابا لبخندم جمع شدازش خجالت
میکشیدم لبخند زدو تو ماشین نشست منم رفتم کنار ماشین
محمد وبا تردید در صندلی کنارش و بازکردم و نشستم
برگشتم سمتش
آرنجش و به پنجره کنارش تکیه داده بود و نگام میکرد با لبخندش دلم ضعف رفت ونتونستم لبخندم و کنترل کنم
پشت سر بابا اینا حرکت کردیم
یخورده که گذشت گفت :خوبی؟
از اینکه دیگه حرفاش و جمع نمیبست خوشحال بودم باعث
میشد کم تر ازش خجالت بکشم
گفتم :خوبم شما خوبین ؟
+الحمدلله
نگاهش به جاده بود ولبخند روی لبش یک لحظه هم کنار نمیرفت
باورم نمیشد این آدم همون پسری باشه که بیشتر اوقات با اخم
دیده بودمش
+چیشد افتخار دادین؟
_همینجوری،دلم سوخت!
با حرفم بلند بلند خندید!
_هیچ وقت فکر نمیکردم عقدم تو جمکران باشه!
+خب؟
_هیچ وقت فکر نمیکردم با یکی مثل شما ازدواج میکنم!
+الان ناراحتی که داری با یکی مثل من ازدواج میکنی؟
لبخند زدم و خودم و کنترل کردم که جوابش و ندم چون انقدر قیافه اش بامزه شده بود که میترسیدم از تمام احساساتم براش بگم به جاش گفتم:
من هنوز نفهمیدم چرا داریم میریم جمکران؟
+راستش نذر کردم اگه قسمت هم شدیم عقدمون رو اونجا بگیریم!
با حرفش یه نفس عمیق کشیدم
من مال محمد شدم!
تلفنم زنگ خورد،به شماره نگاه کردم.
مژگان بودیکی از هم کلاسی هام
قطع کردم، نمیخواستم جواب بدم!
چند بار پشت هم زنگ زد که محمد گفت
+چرا جواب نمیدی؟مشکلی پیش اومده؟
_نه چه مشکلی؟فقط نمیخوام الان راجع به درس و دانشگاه حرف بزنم
+اها
دوباره زنگ خورد،کلافه جواب دادم
_بله؟
+سلام
_سلان
+خوبی؟کجایی؟
_مرسی،مسافرتم چطور!؟
گوشه ی چادرم قسمت بلندگو رو لمس کرد صداش رفت رو
بلندگو
+چرا نمیای دانشگاه ؟رسولی دق کرد حالا سوالاشو از کی بپرسه؟
هل شدم و رفتم از بلند گو بردارم که لمس موبایلم قاطی کرد و چند ثانیه طول کشیدبنا رو بر این گذاشتم که محمد نشنیده با ترس برگشتم سمتش که دیدم داره نگام میکنه
ابروهاش از تعجب بالا رفته بود
بی اختیار گفتم
_ مژگان بیکاری ها!
+وا فاطمه؟خودتی؟
_الان نمیتونم صحبت کنم خداحافظ
تلفن و قطع کردم وچشام و بستم
اخه چرا هی گند میزنم؟چرا همش یه چیزی میشه که محمد نظرش عوض شه؟
ای خدا اخه این چه وضعشه؟
گوشیم و کلا خاموش کردم محمد چیزی نمیگفت این بیشتر حالم و بد میکردنمیخواستم بهم شک کنه!
برای همین گفتم
_محمد به خدا..
+چیزی نگو!
_چرا نمیزاری حرف بزنم؟بابا به خدا رسولی کسی نیست!
+مگه من چیزی گفتم؟
چرا فکر میکنی بهت شک دارم؟
این بیشتر آزارم میده!
_اخه..!
بلند داد زد
+اخه چی؟ همه ی اینا به خاطر اون شب هیئته؟بابا بگم غلط کردم قضاوتت کردم میبخشی؟ من نمیدونم آخه این چه رفتاریه!یه سیب از تو داشپورت در آر بده به من!
به زور جلو خندش و گرفته بودیهو زدزیر خنده خشکم زده بودخیلی ترسیده بودم با خندش آروم شدم ،ولی چیزی نگفتم
به ساعت نگاه کردم
دو ساعت دیگه میتونستم هر چی که تو دلم مونده بود و بهش بگم
هیچ حسی بهتر از این نمیشد
گوشیش زنگ خورد به صفحش نگاه کرد و جواب داد
+الو!
...
+عه!!
...
+چه میدونم چرا گوشیش خاموشه
...
+باشه یه دقیقه صبر کن
گوشی و سمتم دراز کرد.با تعجب نگاش کردم
+بیا محسن کارت داره شمیم حالش بد شده!
گوشی وازش گرفتم
_الو سلام
+سلام فاطمه خانم،شمیم حالش بده
_چطورشده؟
+چه میدونم سرش گیج میره چند بار بالا آورد
_خب بارداره دیگه عادیه شما چرا ترسیدین
+اخه حالش خیلی بده
_خب تو جاده است ،منم حالم بد میشه قرص ضد تهوع میخورم دیگه چه برسه به شمیم جون که..
حالا یه متوکلوپرامید بدین بهش!
اگه ندارین بزنین کنار من بهتون دیمن هیدرینات بدم!
+باشه دستتون درد نکنه
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.http://eitaa.com/mohtaban