🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوچهلوپنجم
با دیدن پیامش مثل بچه ها ذوق زده شدم خودم از رفتارم خجالت کشیدم دیگه خودم و نمیشناختم حس میکردم در مقابل
فاطمه خیلی با پسر۲۷ ساله قبل فرق میکنم
دلم میخواست از همچی براش بگم
بعد فوت مادرم کسی و که واقعا بهم نزدیک باشه پیدا نکردم
کسی که بشه سنگ صبورم...!
ولی با اومدن فاطمه تو زندگیم،یکی و پیدا کرده بودم که خیلی دلم میخواست از همچی براش بگم و آرومم کنه!
فاطمه برام حامی بود با اینکه بخاطر جنسیتمون من از نظر جسمی ازش قوی تر بودم ولی فاطمه باتمام ظرافتش خیلی ازمن قوی تر بود اونقدر قوی بود که بتونم بهش بگم حامی!
خداروشکر کردم بخاطر نعمتی که بهم داده ناراحت بودم از اینکه دیرشناختمش
نوشتم:
+بادلم، چیکار کردی؟
_آقا محمد،چیزی شده؟
+آره
_چیشده؟
چند ثانیه به متن پیامم زل زدمو بعد فرستادمش
+یه دلی سخت گرفتار شماشده!
بی صبرانه به صفحه گوشی خیره شدم و منتظرجوابش موندم
چنددقیقه گذشت وچیزی نگفت
نا امیدشدم خب حق داشت چی باید میگفت
دراز کشیدم و سعی کردم چهرش و تو ذهنم ترسیم کنم یاد جمله ای افتادم که امروز گفته بود
(محمداز بدون تو بودن میترسم)
چقدر حالم با شنیدن این جمله خوب شده بود فاطمه حرفش و زده بود دیگه چی از این قشنگ تر بود که بهم بگه؟
میخواستم از ریحانه عکس فاطمه رو بگیرم که یادم اومد یه عکس ازش دارم لپ تاپم و روشن کردم و پوشه عقد ریحانه رو بازکردم
قرار بود این پوشه رو حذف کنم ولی هربار انقدر سرم شلوغ بود که وقت نمیشد
خدا خدا میکردم ریحانه عکساشون و پاک نکرده باشه.با چشمام دنبالش میگشتم پیداش کردم عکس و باز کردم ریحانه و فاطمه کنار هم ایستاده بودن.عکس و روی صورت فاطمه زوم کردم به نظرم خیلی خوشگل بودمطمئن بودم اطرفم دختری و به زیبایی فاطمه ندیدم
البته خودم هم از فکرم خندم گرفت،اصلا من دختری و اطرافم، جز ریحانه و چندتا از دخترای فامیل دیده بودم؟به تمام اجزای صورتش دقت کردم
فرم لبخندش،نوع نگاهش
عکس وتو گوشیم منتقل کردم
لپ تاپم و خاموش کردم و به عکسش زل زدم
فاطمه:
دو ساعتی بود که به صفحه گوشیم خیره شدم و برای بار هزارم چندتا جمله ای که بهم گفتیم و می خوندم
....
داخل خیابون پارک کردیم بابا پیاده شد
با دقت به پشت نگاه کردم تا ببینم کجا میره
محمد از ماشین پشتی پیاده شده بود و به پدرم دست داد
مامانم گفت :فاطمه بیا ماهم بریم پایین زشته
از ماشین پیاده شدیم مامان سمت محمد رفت.ولی من سر جام ایستادم و نگاشون میکردم که با اشاره مامان جلوتر رفتم
محمد با دیدنم لبخند زد و سلام کرد با لبخند جوابش و دادم
دوتا ماشین همون زمان اومدن و کنار ماشینمون پارک کردن
به ترتیب با علی و زنش و محسن و زنش و ریحانه و روح الله سلام و علیک کردیم که سارا و شوهرش هم به ما ملحق شدن وقتی با اوناهم احوال پرسی کردیم تو ماشینامون نشستیم
ریحانه و روح الله هم تو ماشین محمد نشستن دلم میخواست برم تو ماشینش حیف که نمیشد
هندزفریم تو گوشم گذاشتم وسرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم
مامان:فاطمه پاشو دیگه پسره میگه دختره خابالوعه،نمیگیرتت ها!
با تعجب چشمم و باز کردم و به اطرافم نگاه کردم گردنم درد گرفته بود
صورتم جمع شد و پرسیدم :کجاییم ؟
+بیا پایین،همه رفتن واسه صبحانه عروس خانوم گرفته خوابیده
_وایی مامان چرا بیدارم نکردی؟
+میزنمتا بیدارت نکردم؟دوساعته دارم صدات میزنم پاشو بیا گوشیم رو برداشتم و به خودم نگاه کردم.چشمم پف کرده و
روسریم داغون بود.
گفتم :واییی من با این قیافه کجا بیاممم مامان؟
+بیا برو دستشویی صورتت و آب بزن
با فکر اینکه محمد ببینتم گفتم :واییی نه یه بطری اب سرد بیار من همینجا صورتم و میشورم
_من نمیارم میخوای بیامیخوای نیا
آبروی خودت میره
در ماشین و بست و رفت
با ناراحتی به رفتنش نگاه کردم
به ناچار روسریم و درست کردم و از ماشین پیاده شدم تند تند آدرس دستشویی و پرسیدم ورفتم
صورتم رو آب زدمو روسریم و از نو بستم.وقتی مطمئن شدم قیافه ام ضایع نیست،رفتم طرف رستوران تابیشتر ازاین
آبروم نره میخواستم ازپله ها بالا برم که یکی گفت:سلام
برگشتم عقب که با چهره ی خندون محمد روبه روشدم
تودلم گفتم خداروشکر با اون وضع من و ندید
_سلام صبح بخیر
باهام هم قدم شد و رفتیم داخل رستوران
سلام کردم و به گرمی جوابم و دادن کنار شمیم نشستم محمدم پیش محسن نشست
به شمیم گفتم :ریحانه ومامانم کجان؟
+میان الان
دیگه چیزی نگفتم و چایی روبرداشتم و خوردم...
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.https://eitaa.com/mohtaban
آدمها ساعت شنی نیستن که سر
و تهشون کنی دوباره از اول شروع
بشن؛ آدمها گاهی تموم میشن
فقط با یه حرف!
و از وقتی که فهمیدم آدما بر
اساس سطح درک خودشون همه
چیزو میبینن؛
دست از توضیح دادن برداشتم.
🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوچهلوششم
مامان ایناهم اومدن چیزی نپرسیدم چندباری نگاه محمد وحس کردم ولی
میترسیدم بهش نگاه کنم
جو سرد با شوخی های محسن وعلی ونویدشوهرسارا از بین رفت و با خنده ازجامون بلند شدیم از رستوران بیرون رفتمو به ماشین تکیه دادم
مامان چنددقیقه بعد اومدو با لبخند عجیبی نگام کردبابا ایناهم اومدن نشستم توماشین
ریحانه و روح الله رفتن تو ماشین علی
محمدتنها شده بود دلم براش سوخت کاش میتونستم پیشش باشم
تو همین افکارغرق بودم که مامانم گفت: فاطمه برو پایین
دیگه میخوایم حرکت کنیما
_چرابرم پایین؟!
+محمدمنتظرته
با تعجب نگاش کردم که سرشو تکون دادو گفت:ریحانه ازم اجازه گرفت که تو این دوساعتی که مونده توبری تو ماشین محمد به بابات گفتم نگران نباش،برو با ذوق لبخند زدم وگفتم :باشه پس خداحافظ
ازماشین که پیاده شدم با دیدن بابا لبخندم جمع شدازش خجالت
میکشیدم لبخند زدو تو ماشین نشست منم رفتم کنار ماشین
محمد وبا تردید در صندلی کنارش و بازکردم و نشستم
برگشتم سمتش
آرنجش و به پنجره کنارش تکیه داده بود و نگام میکرد با لبخندش دلم ضعف رفت ونتونستم لبخندم و کنترل کنم
پشت سر بابا اینا حرکت کردیم
یخورده که گذشت گفت :خوبی؟
از اینکه دیگه حرفاش و جمع نمیبست خوشحال بودم باعث
میشد کم تر ازش خجالت بکشم
گفتم :خوبم شما خوبین ؟
+الحمدلله
نگاهش به جاده بود ولبخند روی لبش یک لحظه هم کنار نمیرفت
باورم نمیشد این آدم همون پسری باشه که بیشتر اوقات با اخم
دیده بودمش
+چیشد افتخار دادین؟
_همینجوری،دلم سوخت!
با حرفم بلند بلند خندید!
_هیچ وقت فکر نمیکردم عقدم تو جمکران باشه!
+خب؟
_هیچ وقت فکر نمیکردم با یکی مثل شما ازدواج میکنم!
+الان ناراحتی که داری با یکی مثل من ازدواج میکنی؟
لبخند زدم و خودم و کنترل کردم که جوابش و ندم چون انقدر قیافه اش بامزه شده بود که میترسیدم از تمام احساساتم براش بگم به جاش گفتم:
من هنوز نفهمیدم چرا داریم میریم جمکران؟
+راستش نذر کردم اگه قسمت هم شدیم عقدمون رو اونجا بگیریم!
با حرفش یه نفس عمیق کشیدم
من مال محمد شدم!
تلفنم زنگ خورد،به شماره نگاه کردم.
مژگان بودیکی از هم کلاسی هام
قطع کردم، نمیخواستم جواب بدم!
چند بار پشت هم زنگ زد که محمد گفت
+چرا جواب نمیدی؟مشکلی پیش اومده؟
_نه چه مشکلی؟فقط نمیخوام الان راجع به درس و دانشگاه حرف بزنم
+اها
دوباره زنگ خورد،کلافه جواب دادم
_بله؟
+سلام
_سلان
+خوبی؟کجایی؟
_مرسی،مسافرتم چطور!؟
گوشه ی چادرم قسمت بلندگو رو لمس کرد صداش رفت رو
بلندگو
+چرا نمیای دانشگاه ؟رسولی دق کرد حالا سوالاشو از کی بپرسه؟
هل شدم و رفتم از بلند گو بردارم که لمس موبایلم قاطی کرد و چند ثانیه طول کشیدبنا رو بر این گذاشتم که محمد نشنیده با ترس برگشتم سمتش که دیدم داره نگام میکنه
ابروهاش از تعجب بالا رفته بود
بی اختیار گفتم
_ مژگان بیکاری ها!
+وا فاطمه؟خودتی؟
_الان نمیتونم صحبت کنم خداحافظ
تلفن و قطع کردم وچشام و بستم
اخه چرا هی گند میزنم؟چرا همش یه چیزی میشه که محمد نظرش عوض شه؟
ای خدا اخه این چه وضعشه؟
گوشیم و کلا خاموش کردم محمد چیزی نمیگفت این بیشتر حالم و بد میکردنمیخواستم بهم شک کنه!
برای همین گفتم
_محمد به خدا..
+چیزی نگو!
_چرا نمیزاری حرف بزنم؟بابا به خدا رسولی کسی نیست!
+مگه من چیزی گفتم؟
چرا فکر میکنی بهت شک دارم؟
این بیشتر آزارم میده!
_اخه..!
بلند داد زد
+اخه چی؟ همه ی اینا به خاطر اون شب هیئته؟بابا بگم غلط کردم قضاوتت کردم میبخشی؟ من نمیدونم آخه این چه رفتاریه!یه سیب از تو داشپورت در آر بده به من!
به زور جلو خندش و گرفته بودیهو زدزیر خنده خشکم زده بودخیلی ترسیده بودم با خندش آروم شدم ،ولی چیزی نگفتم
به ساعت نگاه کردم
دو ساعت دیگه میتونستم هر چی که تو دلم مونده بود و بهش بگم
هیچ حسی بهتر از این نمیشد
گوشیش زنگ خورد به صفحش نگاه کرد و جواب داد
+الو!
...
+عه!!
...
+چه میدونم چرا گوشیش خاموشه
...
+باشه یه دقیقه صبر کن
گوشی و سمتم دراز کرد.با تعجب نگاش کردم
+بیا محسن کارت داره شمیم حالش بد شده!
گوشی وازش گرفتم
_الو سلام
+سلام فاطمه خانم،شمیم حالش بده
_چطورشده؟
+چه میدونم سرش گیج میره چند بار بالا آورد
_خب بارداره دیگه عادیه شما چرا ترسیدین
+اخه حالش خیلی بده
_خب تو جاده است ،منم حالم بد میشه قرص ضد تهوع میخورم دیگه چه برسه به شمیم جون که..
حالا یه متوکلوپرامید بدین بهش!
اگه ندارین بزنین کنار من بهتون دیمن هیدرینات بدم!
+باشه دستتون درد نکنه
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.http://eitaa.com/mohtaban
🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوچهلوهفتم
تلفن و قطع کردم محمد نگام میکرد
+خانم دکتر زیر دیپلم حرف بزنین مام بفهمیم دیگه خندیدم و
_شما خودتون کارشناسی ارشد دارین من زیر دیپلم حرف بزنم؟من که خودم تازه دیپلم گرفتم حاجی
+خب حالا چش بود؟
_چیزیش نبود آقا محسن بیخودی نگران شدن
+اها
به جاده زل زده بود
گوشیم و روشن کردم ۱۰ تا تماس بی پاسخ و از دست رفته داشتم بدون اینکه بهشون نگاه کنم دوربینش و باز کردم.بردمش سمت صورت محمد که گفت
+چیکار میکنی
_میخوام عکس بگیرم ازتون
+نهههه !نیم رخ؟بیخیال بابا زشت میشم
_میخوام خاطره بمونه
عکس وگرفتم و بالبخند بهش خیره شدم
+ببینم
_نه خیر
+اذیت نکن دیگه بده ببینم
_نمیخوام شما رانندگیتون و بکنین
نگام به بیرون پنجره بود که صدای آرومش به گوشم خوردبرگشتم سمتش و دقیق شدم که بفهمم چی میخونه
+بگو به مادرت ،من و دعاکنه
روز قیامتم ،منو سوا کنه
برا یه بار منم پسر،صدا کنه
_چی میخونین؟
خندیدوگفت:ببخشید،یهو اومد به ذهنم،خوندم
_بلند بخونید منم بشنوم شما که صداتون خوبه!مردم و هم که سرکارمیزارین
اولش متوجه منظورم نشد ولی بعد چند لحظه خندید و گفت:آها اون مداحیه منظورته؟
_بله
دوباره خندید وگفت:خدایی چجوری نفهمیدی صدای منه؟
_نیست که خیلی حرف میزدین ، من کاملا با صداتون آشنا بودم
خندید و چیزی نگفت که گفتم:
_خب؟
+خب؟
_بخونین دیگه!
+چی بخونم؟
_هرچی خواستین
+فاطمه خانوم
میخواستم بگم جانم ولی خجالت می کشیدم، عوضش گفتم:
_بله؟
+چرا اون و رو آهنگ زنگت گذاشته بودی؟
_آرامش بخش بود!
+آها پس میشه صدام رو تحمل کرد
بعد چند لحظه مکث گفتم:
_صداتون خیلی خوبه!مخصوصا وقتی نوحه میخونید!
+عه؟خب پس با جلسه هفتگی دونفره موافقی؟
نفهمیدم منظورش و گفتم: یعنی چی؟
+یه روز تو هفته، جای اینکه بریم هیئت،تو خونه،خودمون مراسم بگیریم!یه هفته من سخنرانی میکنم یه هفته شما!
بعد این حرفش باهم خندیدیم و گفتم:عالیه!
انقدر که لبخند زده بودم احساس میکردم فکم درد گرفته بودن کنار محمد انقدر شیرین بود که یک لحظه هم لبخند از
لبام محو نمیشد
+راستی آبجوش نداری؟صدام گرفته که!
دوباره خندیدم و گفتم :
_ببخشید دیگه امکاناتمون کمه
خندید و صداش رو صاف کرد بعد یهو برگشت و گفت:
_شما اینجوری نگام کنی،تمرکزم بهم میریزه خب!
_بله چشم شما بخونین من نگاتون نمیکنم.
نگاهش به جاده بود جدی شد و خوند:
+اشکای روضه،آبرومونه
نوکریه تو،آرزومونه
بهش خیره شدم،با تمام وجود میخوند،طوری که نفهمه ضبط
گوشی رو روشن کردم
(چی میشه،هم رکاب حر و وهب باشیم؟
برای تو،تو روضه ها جون به لب باشیم
رو سیاهم اما آقا،تو روی منم حساب کن
بیا و محاسنم رو، با خون سرم َخضاب کن
میدونم با نگاِه تو رو سفید میشم،
ایشالله، آخرش یه روزی شهید میشم
حسین)
محو نگاه کردنش بودم،به این جمله که رسید ناخوداگاه گفتم:
_خدانکنه
سکوت کرد و ادامه نداد
برگشت طرفم و نگران نگام کرد
چهرش جدی شده و بود و از چشماش،نگرانی فریاد میزد
+فاطمه خانوم، من اگه یکی و خیلی دوست داشته باشم،براش از خدا، شهادت میخوام!
بدون اینکه نگام کنه ادامه داد:
+یه حرفی داشتم که میخواستم قبل جاری شدن خطبه ی عقدمون،بزنم
میخواستم بگم، حتی اگه تو گوشه و کناره های قلبت ،جایی برای من هست،این خواهشم و قبول کن اگه میشه ،سرسفره
عقد قبل از اینکه بله رو بگی،دعا کن به آرزو هام برسم دعای شما اون لحظه مستجاب میشه من ویادت نره
آروم چشمی گفتم و نگاهم و ازش گرفتم
...
چادر سفیدی که ریحانه بهم داده بود ،روی سرم مرتب کردم
نگاهم به سفره ی عقد،آبی و سفید خوشگلی بودکه به شکل ستاره تو اتاق عقد جمکران چیشده شده بود
به تابلوی یا مهدی آبی رنگی که وسط سفره قرار داشت خیره شدم
گریه ام گرفته بودو هرلحظه اشک چشام و پر میکرد،ولی سعی میکردم جلوی گریه ام و بگیرم تا کسی متوجه نشه نگام و به سمت قرآنی که تودست منو و محمد بودچرخوندم
سوره نور و آورده بودشروع کردم به خوندن آروم زیر لب زمزمه میکردم
عاقد برای اولین بار ازم اجازه گرفت که ریحانه گفت :عروس خانوم داره قرآن میخونه!
برای دومین بارپرسید
که دوباره ریحانه گفت :عروس خانوم داره دعامیکنه...!
واقعاهم همین بود آرزو کردم همیشه عاشق و پایبند به هم بمونیم و هیچ وقت از هم جدانشیم آرزو کردم همه جوون ها
خوشبخت شن و به کسی که میخوان برسن از امام زمان خواستم محمدم همیشه برام بمونه
برای سومین بار اینطوری خوند:
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.http://eitaa.com/mohtaban