🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوچهلوهفتم
تلفن و قطع کردم محمد نگام میکرد
+خانم دکتر زیر دیپلم حرف بزنین مام بفهمیم دیگه خندیدم و
_شما خودتون کارشناسی ارشد دارین من زیر دیپلم حرف بزنم؟من که خودم تازه دیپلم گرفتم حاجی
+خب حالا چش بود؟
_چیزیش نبود آقا محسن بیخودی نگران شدن
+اها
به جاده زل زده بود
گوشیم و روشن کردم ۱۰ تا تماس بی پاسخ و از دست رفته داشتم بدون اینکه بهشون نگاه کنم دوربینش و باز کردم.بردمش سمت صورت محمد که گفت
+چیکار میکنی
_میخوام عکس بگیرم ازتون
+نهههه !نیم رخ؟بیخیال بابا زشت میشم
_میخوام خاطره بمونه
عکس وگرفتم و بالبخند بهش خیره شدم
+ببینم
_نه خیر
+اذیت نکن دیگه بده ببینم
_نمیخوام شما رانندگیتون و بکنین
نگام به بیرون پنجره بود که صدای آرومش به گوشم خوردبرگشتم سمتش و دقیق شدم که بفهمم چی میخونه
+بگو به مادرت ،من و دعاکنه
روز قیامتم ،منو سوا کنه
برا یه بار منم پسر،صدا کنه
_چی میخونین؟
خندیدوگفت:ببخشید،یهو اومد به ذهنم،خوندم
_بلند بخونید منم بشنوم شما که صداتون خوبه!مردم و هم که سرکارمیزارین
اولش متوجه منظورم نشد ولی بعد چند لحظه خندید و گفت:آها اون مداحیه منظورته؟
_بله
دوباره خندید وگفت:خدایی چجوری نفهمیدی صدای منه؟
_نیست که خیلی حرف میزدین ، من کاملا با صداتون آشنا بودم
خندید و چیزی نگفت که گفتم:
_خب؟
+خب؟
_بخونین دیگه!
+چی بخونم؟
_هرچی خواستین
+فاطمه خانوم
میخواستم بگم جانم ولی خجالت می کشیدم، عوضش گفتم:
_بله؟
+چرا اون و رو آهنگ زنگت گذاشته بودی؟
_آرامش بخش بود!
+آها پس میشه صدام رو تحمل کرد
بعد چند لحظه مکث گفتم:
_صداتون خیلی خوبه!مخصوصا وقتی نوحه میخونید!
+عه؟خب پس با جلسه هفتگی دونفره موافقی؟
نفهمیدم منظورش و گفتم: یعنی چی؟
+یه روز تو هفته، جای اینکه بریم هیئت،تو خونه،خودمون مراسم بگیریم!یه هفته من سخنرانی میکنم یه هفته شما!
بعد این حرفش باهم خندیدیم و گفتم:عالیه!
انقدر که لبخند زده بودم احساس میکردم فکم درد گرفته بودن کنار محمد انقدر شیرین بود که یک لحظه هم لبخند از
لبام محو نمیشد
+راستی آبجوش نداری؟صدام گرفته که!
دوباره خندیدم و گفتم :
_ببخشید دیگه امکاناتمون کمه
خندید و صداش رو صاف کرد بعد یهو برگشت و گفت:
_شما اینجوری نگام کنی،تمرکزم بهم میریزه خب!
_بله چشم شما بخونین من نگاتون نمیکنم.
نگاهش به جاده بود جدی شد و خوند:
+اشکای روضه،آبرومونه
نوکریه تو،آرزومونه
بهش خیره شدم،با تمام وجود میخوند،طوری که نفهمه ضبط
گوشی رو روشن کردم
(چی میشه،هم رکاب حر و وهب باشیم؟
برای تو،تو روضه ها جون به لب باشیم
رو سیاهم اما آقا،تو روی منم حساب کن
بیا و محاسنم رو، با خون سرم َخضاب کن
میدونم با نگاِه تو رو سفید میشم،
ایشالله، آخرش یه روزی شهید میشم
حسین)
محو نگاه کردنش بودم،به این جمله که رسید ناخوداگاه گفتم:
_خدانکنه
سکوت کرد و ادامه نداد
برگشت طرفم و نگران نگام کرد
چهرش جدی شده و بود و از چشماش،نگرانی فریاد میزد
+فاطمه خانوم، من اگه یکی و خیلی دوست داشته باشم،براش از خدا، شهادت میخوام!
بدون اینکه نگام کنه ادامه داد:
+یه حرفی داشتم که میخواستم قبل جاری شدن خطبه ی عقدمون،بزنم
میخواستم بگم، حتی اگه تو گوشه و کناره های قلبت ،جایی برای من هست،این خواهشم و قبول کن اگه میشه ،سرسفره
عقد قبل از اینکه بله رو بگی،دعا کن به آرزو هام برسم دعای شما اون لحظه مستجاب میشه من ویادت نره
آروم چشمی گفتم و نگاهم و ازش گرفتم
...
چادر سفیدی که ریحانه بهم داده بود ،روی سرم مرتب کردم
نگاهم به سفره ی عقد،آبی و سفید خوشگلی بودکه به شکل ستاره تو اتاق عقد جمکران چیشده شده بود
به تابلوی یا مهدی آبی رنگی که وسط سفره قرار داشت خیره شدم
گریه ام گرفته بودو هرلحظه اشک چشام و پر میکرد،ولی سعی میکردم جلوی گریه ام و بگیرم تا کسی متوجه نشه نگام و به سمت قرآنی که تودست منو و محمد بودچرخوندم
سوره نور و آورده بودشروع کردم به خوندن آروم زیر لب زمزمه میکردم
عاقد برای اولین بار ازم اجازه گرفت که ریحانه گفت :عروس خانوم داره قرآن میخونه!
برای دومین بارپرسید
که دوباره ریحانه گفت :عروس خانوم داره دعامیکنه...!
واقعاهم همین بود آرزو کردم همیشه عاشق و پایبند به هم بمونیم و هیچ وقت از هم جدانشیم آرزو کردم همه جوون ها
خوشبخت شن و به کسی که میخوان برسن از امام زمان خواستم محمدم همیشه برام بمونه
برای سومین بار اینطوری خوند:
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.http://eitaa.com/mohtaban
انسان ها به قدری دروغگو ، به قدری
دسیسهگر ، به قدری مکار و حیله گر ،
به قدری مشتاق به سود خود و
بیتوجه به سود دیگران هستتد که اگر
کمتر آنها را باور کنید و کمتر به آنها
اعتماد کنید،اشتباه نکرده اید!
گاهی اوقات، رنج فقط رنج است.
نه تو را قویتر میکند، نه شخصیت
میسازد؛
فقط دردآور است.
هرچه بیشتر
حرفهای این آدمها را میشنوم
بیشتر به سکوت خودم میرسم
حرف زدن بیخودترین کار دنیاست
🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوچهلوهشتم
دوشیزه مکرمه سرکار خانوم فاطمه موحد آیا وکیلم شما رابه عقد دائم آقای محمد دهقان فردبامهریه معلومه یک جلد کلامالله مجید،یک سفربه عتبات عالیات و ۱۱۴سکه بهار آزادی در بیاورم؟
با تعجب به پدرم نگاه کردم که با لبخند نگام میکردمن گفته بودم مهریه ۱۴ تا سکه باشه مادرم سرش و بالبخند تکون داد وآروم گفت :
+بگو
برگشتم طرف محمدکه داشت نگام میکرداونم با لبخند پلک زد
با دیدن لبخندشون خیالم جمع شد و ترجیح دادم اعتراضی نکنم لبخند زدم میخواستم بله روبگم که محمد کنار گوشم گفت:
+یک دقیقه صبرکن
با تعجب نگاش کردم
چرا صبر کنم؟دلم آشوب شد باخودم گفتم نکنه ناراحت شده ازاینکه پدرم مهریه روبالا برده؟!
محمد به ریحانه اشاره زدریحانه یه جعبه بزرگ وشیک چوبی به محمد داد
محمدآروم وبا احترام طرفم گرفت
درمقابل نگاه منتظر همه جعبه رو گرفتم وبازش کردم با دیدن سکه هاباتعجب به بابا نگاه کردم که لبخندش ازقبل بیشتر شده بود
ریحانه گفت:مبارکت باشه عزیزدلم
نگاهم واز ۵ تا سکه تو جعبه برداشتم
که محمد،طوری که فقط من بشنوم گفت:یادت نره منو..!
چشم هامو بستم و با تمام وجودم از خداخواستم که محمدو به آرزوش برسونه درحالی که پرده ی اشک چشمام و پوشونده وبغض گلوم وفشرده بود،با نگاه به تابلوی یا مهدی جلوی چشمام بی اختیارگفتم:بااجازه آقا امام زمان وپدرو مادرم...بله
صدای صلواتشون بلند شدبا اینکه مراسم عقدم اون طوری که قبلنا خیال میکردم نبود،ولی خیلی حالم خوب بود و از انتخابم راضی بودم حس میکردم به همه ی آرزوم رسیدم ودیگه چیزی ازخدا نمیخوام از ته دلم خداروشکرکردم
حلقه هارو برامون آوردن.حلقه محمد و برداشتم .وقتی میخواستم بزارم تو انگشتش دستم میلرزید .با دستای سردم دستش و گرفتم وانگشتر و تو دستش گذاشتم. دستش بر خلاف
دست من گرم بود.حلقه ام رو داخل دستم کرد حس میکردم فقط محمد و میبینم .به هیچ کس توجه ای نداشتم.چندتا شکل،که بهش میگفتن امضا تودفتر بزرگی که عاقد جلومون
گذاشت کشیدم .تمام حواسم به محمد بود.نمیفهمیدم چیکارمیکنم.دلم میخواست تنهامون بزارن تا فقط به محمد نگاه کنم.وقتی اسممون تو شناسنامه هم نوشته شد، بغضی که تا اون زمان کنترلش کرده بودم شکست و اشکام از سر شوق جاری شد.
همه اومدن و باهامون رو بوسی کردن و تبریک گفتن.نیم ساعت گذشته بود و باید اتاق عقد و واسه عروس و داماد دیگه خالی میکردیم.
همه باهم از اتاق بیرون رفتیم. ریحانه چادر مشکیم و بهم داد
سرم کردم
چادر عقدمم گرفت و برام تاش کرد و بعد گفت:شما باهم برین دیگه چرا با مایین؟
با حرفش به سرعت ازشون جدا شدیم که همه خندیدن. ماهم
خندیدیم و محمد از بابا اجازه گرفت. ازشون دور شدیم.کنار هم تو صحن قدم بر میداشتیم.یخورده که ازشون فاصله گرفتیم با حیرت نگاهم و سمت چشم های خندونش چرخوندم.
سرم و پایین گرفتم که کوتاه خندید وآروم کنار هم قدم برمیداشتیم .
حرفی نمیزدیم ولی میتونستیم صدای هم و بشنویم. دلم نمیخواست ازم جدا شه.وسط حیاط بزرگ مسجد
جمکران،روبه روی گنبد آبی رنگ نشستیم. با آرامش به اطراف نگاه میکردم
+سکوتمون به شکل عجیبی عجیبه ها!
_آره ،عجیبه
+نظرت چیه حرف بزنیم؟
خندیدم و گفتم:
_خوبه،حرف بزنیم
+خب یچیزی بگو دیگه
_چی بگم ؟
+مثلا بگو که چقدر خوشحالی از اینکه من در کنارتم!
به چشم های خندونش خیره شدم ونتونستم چیزی بگم.از اینکه میتونستم بدون ترس از چیزی تا هر وقت که دلم می خواد نگاش کنم ،خوشحال شدم و لبخندی رولبم نشست.
همون زمان اذان و دادن. باشنیدن صدای اذان مغرب گفت :
وضو داری؟
+آره
صحن خیلی شلوغ بود.داخل مسجد پر شده بود و خیلی ها برای بستن نماز جماعت داخل حیاط اومدن.
محمد به فاصله چندتا صف از من کنار آقایون ایستاد.منم روی فرش دیگه ای کنار خانوما ایستادم.
با آرامش نمازمون و خوندیم.
نماز که تموم شد کفشم و پوشیدمو ایستادم تا محمد بیاد.محمد یخورده چرخید که چشمش بهمافتاد و اومد طرفم.تا رسید به من باهم گفتیم :قبول باشه
محمد خندید و گفت: خب حالا کجا بریم ؟
_بقیه کجا رفتن؟
گوشیش و در آورد و بهش نگاه کرد
+محسن،پنج بار زنگ زد
شمارش و گرفت و بهش زنگ زد.
با دست چپش دستم و گرفت و به سمت خروجی مسجد رفتیم.
بعد چند لحظه گفت :
+سلام داداش ببخشید صدای گوشی و نشنیدم.جانم
....
عه چه زود!شما میخواین برین؟
.
خب باشه،ما نمیایم.شاید یکم دیر شه
....
خندید و گفت :
+محسن!خیلی حرف میزنی میبینمت دیگه!خداحافظ
بعدشم با خنده تماس و قطع کرد و موبایل و تو جیبش گذاشت
به قیافه متعجبم نگاه کرد و با خنده گفت:
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.http://eitaa.com/mohtaban
به هیچ کاری نمیتوانم علاقمند بشوم و اصلا مسائلی برایم پیش آمده که گفتن و یانوشتنش هم احمقانه به نظرم میآید.فقط میدانم که خسته هستم و هیچ چارهای هم ندارم و یادارم اما حوصله کوچک ترین اقدام حتی تکان دادن سر انگشت راهم ندارم.
فقط میدانم که خسته هستم.../
میخوای بمیری؟
خودت رو بنداز توی دریا،ببین چطور برای
زنده موندن تقلا میکنی.تو نمیخوای بمیری!
میخوای چیزی که درونت هست رو بکشی...
حس میکنم مدتهاست سقوط میکنم
و به زمین نمیرسم؛غرق میشوم و خفه نمیشوم؛میسوزم و جان نمیدهم.
در پایانی بی پایان به سر میبرم...
🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوچهلونهم
+باور کن گوشی خودمه،تلفن مردم و برنداشتم
تعجبم بیشتر شدمنظورش ونفهمیده بودم
+عه یادت نیست؟به ریحانه زنگ زدی گفتی الو بفرمایین چرا تلفن مردم و...
چند ثانیه فکر کردم و با یاد آوردی سوتیم زدم زیر خنده و گفتم :
_وای خدا، چرا این هارو یادتونه؟
با خنده گفت:
_فقط این نیست که، خیلی چیزها رو یادمه. فکر کنم فوتبالتم خوب باشه،اونجوری که کوله بدبختت و شوت کردی...!
همونطور که حرف میزدیم به راهمون ادامه دادیم
گوشه لبم و گزیدم و گفتم :
_ خاک به سرم.خب دیگه چیا رو یادتونه؟
+خدانکنه.حالا میگم برات.فقط یه چیزی؟
_بله؟
+مجبور نیستی من و جمع ببندی ها!
جوابی ندادم،یخورده از مسیر و رفتیم که گفتم:
_راستی آقا محسن گفت کجان؟
+رفتن هتل واسه شام.
_ما هم میریم هتل؟
+نه.ما میخوایم بگردیم.به شام هتل نمیرسیم. همین بیرون یچیزی میخوریم.
بعد چند لحظه گفت:
+بریم شهربازی؟
با تعجب برگشتم طرفش و گفتم : _شهربازی؟
+آره شهر بازی
باورم نمیشد پسری که داره با لبخند کنارم راه میره و الان بهم پیشنهاد رفتن به شهربازی و داده محمده.
فکرم و بلند گفتم:
_ وای باورم نمیشه !
+چرا؟چه تصوری داشتی از من ؟
_راستش و بگم ؟
+همیشه راستش و بگو
_خب تصور من از شما خیلی با چیزی که الان میبینم فرق داشت
+این بده یا خوب؟
_خیلی خوبه.من از دیروز که با شمام تا الان دارم میخندم،حتی فکرشم نمیکردم انقدر روحیه شادی داشته باشین
شاید به ذهنمم خطور نمیکرد پسر مغروری که با اخم نگام میکرد، یه روزی بهم پیشنهاد رفتن به شهربازی بده...!
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.https://eitaa.com/moon_249