🕊🥀رمان زیبای ناحله
#پارتصدوپنجاهودوم
_کجا میری؟
+دارم میرم شماره اتاق مامانت اینارو بپرسم.
_آقا محمد،نیازی نیست!
+دلم نمیخواد،معذب باشی
_نه اشتباه برداشت کردی،معذب نیستم
+خب باشه
برگشت تو اتاق و در و بست
کیفش و گرفت و رفت تو اتاق خواب
چند دقیقه گذشت و نیومد بیرون
رفتم سراغ کیفم زیپش و باز کردم
لباس هامو عوض کردم و با ادکلنم دوش گرفتم موهامم با کش مو پشت سرم بستمش از اونجایی که با لوازم ارایش خداحافظی کرده بودم فقط یه مقدار کرم نرم کننده به دست و صورتم زدم و وسایلم و جمع کردم
یه شالم رو سرم انداختم
چند دقیقه دیگه هم گذشت
رفتم و آروم چندتا ضربه به در اتاق زدم. جوابی که نشنیدم در و باز کردم و صدای شرشر آب به گوشم خورد و تازه فهمیدم که محمد حمام رفته
رفتم بیرون و روی کاناپه نشستم
به گوشیم مشغول بودم نمیدونم چقدر گذشت که محمد در اتاق
و باز کرد و اومد بیرون با لبخند گفتم:
_ عافیت باشه
+سلامت باشی
رفت سمت یخچال کوچیک کنار کابینت و درش و باز کرد
+عه خداروشکر توش آب معدنی گذاشتن
یه لیوان آب ریخت و داد دستم
چون تشنه بودم تعارف نکردم و لیوان و از دستش گرفتم آب
و که نوشیدم گفت:
+بازم بریزم؟
_نه،ممنونم
لیوان و ازم گرفت و برای خودشم آب ریخت
نشست رو کاناپه ی کناریم و گفت:
_خوش گذشت
+خداروشکر
فاطمه؟چی شد که اینطوری شد؟برام تعریف کن چیشد که از من خوشت اومد؟چرا قبول کردی ازدواج کنی با من؟برام جالبه که بدونم
_خب راستش...!
براش گفتم ،از حس و حالم تو تمام این مدت اتفاق هایی که محمد ازشون خبر نداشت از مصطفی ،از بابام از مادرم و...!
گاهی وسط حرفام باهم به یه ماجرایی میخندیدیم، گاهی یه
خاطره ای و یادآوری میکردم و هر دو ناراحت میشدیم.
اونقدر گفتیم وخندیدیم و ناراحت شدیم که ساعت سه شد
+چقدر با تو زمان تند میره! راستی فاطمه میخواستم از الان یه چیزی و بهت بگم
_چیو؟
+تو مجبور نیستی به خاطر من خودت و تغییر بدی و کاری که دوست نداری و انجام بدی
_متوجه نشدم
+من حس میکنم تو بخاطر من خودت و به کارهایی مجبور و از کارهایی منع میکنی. رفتار الانت، تو اجتماع، خیلی مناسبه ولی میخوام که در کنار من خودت باشی حس میکنم تصور کردی با ازدواج من باید به خودت سخت بگیری، فکر میکنم تا الان فهمیدی که فکرت اشتباه بوده زندگی با من اونقدر ها هم سختی نیست در کنار من تو به انجام هر چیزی یا هر کاری که دوست داشته باشی و خلاف شرع نباشه مجازی !
چیزی نگفتم داشتم به حرفاش فکر میکردم
+در ضمن، اینم بگم من با آرایش مخالف نیستم اتفاقا آراستگی و زیبایی خیلی هم خوبه ،اگه مشکلی هم باهاش داشته باشم ،آرایش و جلب توجه در مقابل نامحرمه!
در جوابش فقط لبخند زدم
+خیلی دیر شد، چطور واسه نماز بیدار شم؟نباید بخوابم میدونستم که نمیتونه نخوابه چشماش از بی خوابی قرمز شده بود خستگی رانندگی دیروز هم رو تنش مونده بود
_من نمیخوام بخوابم ،یعنی خوابم نمیبره،شما بخواب من بیدارت میکنم
+مگه میشه؟
_آره،خوابم نمیبره ،شما بخواب.نگران نباش واسه نماز بیدارت میکنم
از خدا خواسته گفت:باشه پس من برم بخوابم ممنونم ازت،شب بخیر
انقدر خسته بود که منتظر نموند جوابش و بگیره و رفت تو اتاق و روی تخت دراز کشید
پنج دقیقه گذشته بود حدس زدم دیگه خوابش برده با قدم های
آروم به اتاق رفتم به پهلوی راستش خوابیده بود و کف دست راستش و زیر سرش گذاشته بود
میدونستم اونقدر خسته هست که به راحتی بیدار نشه
یدفعه صدای زنگ موبایلش بلند شد
با ترس دنبالش گشتم سریع برداشتمش و قطعش کردم
خداروشکر محمد بیدار نشده بود و فقط یخورده تکون خورد
دوباره به گوشیش نگاه کردم تصویر زمینه گوشیش توجه ام و جلب کرده بود.برام سوال شد که چرا عکس رهبر و روی گوشیش گذاشته!
با خودم گفتم بعد حتما دلیلش و ازش میپرسم زمان هرچقدر میگذشت من حس میکردم تازه گم شدم و پیداش کردم وچشمام از نگاه کردن بهش خسته نمیشد. نمیدونم چقدر گذشت. چند دقیقه بهش خیره بودم ،چند دقیقه قربون صدقه اش رفتم که صدای اذان گوشیش بلند شد. دلم میخواست خودم بیدارش کنم،اذان و قطع کردم و آروم صداش زدم : آقا محمد
ده بار آروم صداش زدم. وقتی تکون نخورد،صدام و بالاتر بردم و گفتم :محمد جان
دلم نمیومد اسمش و داد بزنم.
هم دلم براش میسوخت هم خنده ام گرفته بود.
_آقامحمد،بیدار نمیشی؟ اذان شد.
نمازت قضا میشه ها.
تا این جمله رو گفتم چشم هاش و باز کرد و چند بار پلک زد...
✔️کپی بدون ذکر منبع شرعا حرام میباشد.https://eitaa.com/moon_249
یه روز راهِت از خیلی از آدمهای زندگیت جدا میشه؛ همونها که کنارشون از تهِ دل خندیدی ،کنارشون از تک تک اون لحظهها لذت بردی ؛ و واقعا زندگی کردی.
و بخش ناراحت کنندهی ماجرا اینجاست که بهشون نگفتی چقدر ممنونی از اینکه هرچند کوتاه ولی باعِث زندگی کردنت شدن...
اجتماعی بودن
با همه صحبت کردن
و بگو بخند کردن نیست!
اجتماعی بودن یعنی
بدونید کجا و با چه کسی
از چه کلام و لفظی استفاده کنید!
⁺₊⋆
ارغوانِ عاشق فیلمِ دلدادگان رو پیدا کردم☝️🏻😃
#پولداری فقط اونجایی که اسبسواری کوچک ترین تفریحته🏇🩰
𝕁𝕠𝕚𝕟 𝕦𝕤:
https://eitaa.com/joinchat/368969140Cf3e0cad7c6
یعنی شغل شوهرش چیه که میبرتش سوارکاری؟🥸