انقدر با ذوق سخن میگفت و آنقدر با ذوق نگاه میکردمش که لعنت، لعنت به دو قدم خلا میانمان.
راستش من از اعتماد کردن نمیترسم؛
از ناامید شدن میترسم..
از اینکه یه ادمو باور کنم و بهم ثابت شه که اشتباه کردم ، خیلی میترسم..
دمی که دور میشوی از خویش
و باز میگردی در خویش
و هیچ کس نخواهد دانست
که در دلت چه گذشته است..
هیچوقت امید تون و از دست ندید ، دمپایی حموم هیچوقت فکرشو نمیکرد یه روزی بهش بگن «کِراکس» و تو خیابونای اندرزگو و سعادت آباد باهاش راه برن ...