گیج شده ام، نمیدانم کدام کلمه را در آغوش کدام جمله بگذارم. آرزو هایم به پرواز درآمده اند. بی آنکه در دستانم باشند، بی قید و بند، بی مهفوم، پر از آزادی مطلق؛ و نمیدانم هنگامی که پرهایشان خسته شد بر پشت چه بامی خواهند نشست؛ و زندانی کدام بهانه برای نا امیدی خواهند شد. در قفس چه غمی پر خواهند بست. افسوس چه را خواهند خورد؟...و این همان بدبینی من است...که نمیگذارد آرزویم به پرواز در آید و با بال هایی بسته روی بامی بی رنگ و رو بی هدف نشسته است. که این بام، از غم سنگین این آرزو خرد میشود! آرزویی که با خاموش کردن آتش یک جنگل نیز باز هم ناز دارد و...در آسمانم به پرواز در نمیآید! پرواز میخواهد و از سقوط واهمه دارد پس همچنان پر های نا امیدی اش را سایبان چهره اش کرده تا روزی یک معجزه با دستانی از امید گردش را کناری بزند و به آن پرواز بیاموزد..•
_ ☆