محله به محله که توی شهر میچرخی امکان نداره یه ساختمون اوار شده نبینی ، جلوی هر کدومشون چند دقیقه وایمیسم با دقت به چیز هایی که ازشون باقی مونده نگاه میکنم . کسی اونجا بوده ؟ کسی باقی مونده ؟ ممکنه یکی عزیزش اینجا بوده باشه ؟ به مکالمه کنارم گوش میدم . ' فلانی رو میشناسی ؟ یکی رو با همین اسم میشناختم شهید شد '
فکر میکنم تا اخرین روزی که زندم دلم میخواد هیچکس برای یک روز هم که شده این روز هارو فراموش نکنه
یه جوری از کلاس خارج شدم گوشیم رو خاموش کردم رفتم خوابیدم که انگار اخر ترم استاد به من نیاز داره نه من به اون .
اگر تمام معنا و تجربه و حس زندگی من فقط مربوط به دو سال اول دبیرستان باشه اصلا شک نمیکنم . چون مطمئنم از یه جایی به بعد تک به تک ساختمون ها فرو ریختن و انگار داستان جوری نوشته شد که ما هیچوقت دوباره زندگی نکنیم . و امید واقعا فقط یک کلمهست .
توی چیز هایی که از خدا روی زمینه همیشه حرف از امید زده شده و ناامیدی رو گناه کبیره دونسته ، درحالی که من حتی میتونم فکر کنم این بار هم من استثنا از جهانم .
قسمت دوم سرو سپید سرخ رو دیدم و فکر میکنم عربی چقدر زبان نشون دادن رنج قلبیه . انگار تنها زبانی که درد قلبت رو به جهان نشون میده این زبانه ، همینجوری میشنیدمش و بغض چشم هامو تار میکرد .