خدایا خواهش میکنم یک قاشق ارامش به خاورمیانه وارد کن تا من تمام بیماری های عصبی رو یک جا نگرفتم
انقدر به طور جدی همه دارن بهم میپرن که اگر یک دقیقه کلاس های دانشگاه نبود گوشیم رو انداخته بودم توی چاه
دونه به دونه قرص اسمارتیز های رنگی رو توی دستم میچرخونم و میخورم و فکر میکنم که چقدر از نور بدم میاد . چشم هام به خاطر گریه های اول صبحی پف کرده ، دیلی های بقیه رو چک میکنم عکس های روزانهشون رو میبینم ' چقدر زندگی ' و بینش بهش پیام میدم حالت از دیشب بهتره ؟ خودم که از دیشب بهتر نیستم انگار خاک اینجا منو طلسم کرده فکر کنم قرص اسمارتیز واقعا جالبه اون سکانس تکرار شد واقعا سرم داد زد و گفت تا کی میخوای زندگی نکنی یادمه توی دنیای بدون جنگ هم من با خودم میجنگیدم تا زندگی کنم الان که دیگه تمام نخ های بین من و زندگی پاره شده گفت همه بلند شدن فقط تو روی زانو هات افتادی ، نمیدونم نور و صدا واقعا اذیت کنندهست . من واقعا شبیه یه برچسب خیس شده ام که به زور میخواد خودش رو به زندگی بچسبونه .
فکر کنم هیچکدوم از تصویر هایی که بقیه از تو میبینن واقعی نیست ، هیچکدوم اصلا خودت نیستی .