eitaa logo
| مُغْلقْ |
357 دنبال‌کننده
249 عکس
81 ویدیو
0 فایل
[🖤📓‌‌] مُغْلَقْ: بسته و نامفهوم... - زندگیت توی چۍ خلاصہ میشه؟! + شعر! . میخونیم: https://abzarek.ir/service-p/msg/2523814 حمایتی نداریم!
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد عمرى تا سحر شب در فراقت سوختن شوق ديدارت ز چشمم برده امشب خواب را... - @Moqlgh
چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌ که شب رسیده و ویران‌‌ترند بیماران‌... - @Moqlgh
الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم - @Moqlgh
به خوابم یک نظر بگذر ، که سرمستم کند بویت که من مشتاقم ای سرکش ، به قد و قامت و رویت - @Moqlgh
وقتی که چنین دست به دامان شرابم پیداست که چشمان تو کرده‌ست خرابم از شمع وجودم چه به جا مانده به جز اشک؟ هم‌ معنی بیهودگی‌ام، نقش بر آبم ! هر چند شبیهیم، دریغا که به هر حال تو چشمه‌ی جوشانی و من موج سرابم سوگند به یکتایی چشمان تو ای دوست یک عمر نیامد احدی جز تو به خوابم بین من و دریا، نفسی بیش نمانده‌ست افسوس که هرگز نشکسته‌ست حبابم - @Moqlgh
بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی و زین کم‌تر نشاید کرد در پای تو قربانی امید از بخت می‌دارم بقای عمر چندانی کز ابر لطف باز آید به خاک تشنه بارانی میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی درخت ارغوان روید به جای هر مغیلانی مگر لیلی نمی‌داند که بی‌دیدار میمونش فراخای جهان تنگ است بر مجنون چو زندانی؟ دریغا عهد آسانی که مقدارش ندانستم ندانی قدر وصل الا که درمانی به هجرانی نه در زلف پریشانت منِ تنها گرفتارم که دل در بند او دارد به هر مویی پریشانی چه فتنه‌ست این که در چشمت به غارت می‌برد دل‌ها تویی در عهد ما گر هست در شیراز فتانی نشاید خون سعدی را به باطل ریختن حقا بیا سهل است اگر داری به خط خواجه فرمانی زمان رفته باز آید ولیکن صبر می‌باید که مستخلص نمی‌گردد بهاری بی زمستانی - @Moqlgh
اجل رسید و لبش را برابرم آورد چقدر بوسه‌اش از خستگی درم آورد تمام شد همه‌ی آنچه زندگی می‌گفت تمام شد همه‌ی آنچه بر سرم آورد مقابلم ملکی می به استکانم ریخت بدون آنکه بپرسد بیاورم؟ آورد… به خواب مرگ بنازم که از لج تقدیر "تو" را در این دم آخر به بسترم آورد طناب بسته به روح است مرگ، دست خدا فقط مرا کمی از "تو" جلوترم آورد هزار نامه نوشتم برای بعد از خویش بخوان برای "تو" هر چه کبوترم آورد... - @Moqlgh
آنچنان ذهن من از خواستنت سرشار است که شب از یاد تو تا وقت سحر بیدار است حیف از این قسمت و تقدیر که هر کار کنم باز بین من و تو، فاصله معنادار است خودمانیم، تعارف که نداریم... بگو دست بردارم اگر پای کسی در کار است بی‌تو با یاد تو رؤیای قشنگی دارم قسمت این است، دلم دولت خودمختار است! فرض کن دست مترسک به کلاغی نرسد دست‌کم باعث دلگرمی شالیزار است روزها یاد تو، شب یاد تو، در خواب خودت سهمم از حادثه‌ی عشق، همین مقدار است - @Moqlgh
برای ماندنت اصرار کار بیهوده است کسی که بگذرد از خیر عشق، شرش کم! - @Moqlgh
در تو تکرار میشوم، بی آنکه تمام شوم. در تو میمیرم بی آنکه بمیرم.. - @Moqlgh
آن مسافر كه سحر گريه در آغوشم كرد آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم كرد خواستم دست به مويش ببرم خواب شود عطر گيسوش چنان بود كه بیهوشم كرد معصيت نيست نمازی كه قضا كرد از من معصيت زمزمه هايی ست كه در گوشم كرد نيمه شبها پس از اين سجده كنان ياد من است آن سحرخيز كه آن صبح فراموشم كرد چه كلاهی به سرم رفت، كبوتر بودم يك نفر آمد و با شعبده خرگوشم كرد در عزاداري او رسم ِ چهل روز کم است ياد چشمش همهء عمر، سيه پوشم كرد - @Moqlgh
مرا نتوان به ناز و سرگرانی صیدِ خود کردن نگردم گردِ معشوقی که گردِ دل نمی گردد... - @Moqlgh