در شهر دل ما همهجا عطر خوش اوست
کز موی شبقگونهی آن دلبر مهروست
هرکس که از این کوچه گذر کرده به حیرت
انگشت گَزیدهست به دندان که: چه خوشبوست
در سایه نشستهاند به نظّارهی خورشید
چون رشک زلیخاست که بر یوسف خوشروست
از بوی تو و موی تو و روی تو گفتم
اینجا قلمم مانده در اندیشهی ابروست
هنگامهی توصیف تو بیتاب و عجولم
در مدح تو دربارِ دلم جنگ و هیاهوست
کس میل نشستن درِ این خانه ندارد
بر ساحل ما دیده که کشتیِ تو پهلوست
مثل قُدما شعر نوشتم که بگویم
صیّادْ دو چشم تو و دلْ دشتی از آهوست
#ریحانه_شیرازی
گفت که «نارُ القِرَی» در اصطلاح به کار اهل کرَم گفته میشده که بر بلندایی، آتش میافروختند تا اگر مسافر و بیپناهی، خسته و گرسنهای عبور میکنه اون آتش رو ببینه و بیاد مهمان سفرهی اون اهل کرَم بشه.
و بغض کرد و جملهاش بریدهبریده شد که: «مَنارة» هم از این اصطلاح گرفته شده. وقتی شما مناره (گلدستهی) امام رضا علیهالسلام رو میبینید، یعنی او داره میگه آیا نیازمندی هست که به این حرم، به این سفرهی کَرَم پناه بیاره؟...
#ملتجا
مُراسلات
عجب از دنیا که آدمیزاد از هر چیزش فرار میکنه، اون بیشتر دنبالش میدوئه. هرچی میگی من فلان چیزت ر
و برای بار هزارم؛
ساختار اداری مثل عضو معیوب، مثل ویروس، و مثل یک بیمار جذامی میمونه که با ورود بهش متوجه میشی بسیاری از چیزها به طور شگفتی در جهت انجام نشدن و پیچش کارها طراحی شده. و این مایهی تأسفه که نه تنها کارمند، خودش رو "خدمتگزار" و "در حال انجام وظیفه" نمیدونه بلکه شما باید در به در دنبال کسی بگردی که اندک احساس وظیفه یا وجدان کاریش باعث گرهگشایی از کار شما بشه.
۱/ قطعاً نه "همه".
۲/ غر زدن فایدهای داره؟ جز جلوگیری از تبخال زدن جگر که نه. ولی دیدن این چیزها باعث میشه هرکس جدیتر تصمیم بگیره هرجا که هست کارش رو به بهترین شکل انجام بده و جزئی از این نظام معیوب و بیمار نشه و دامنش رو از این آلودگی حفظ کنه.
۳/ اینجاست که رحمت الله به خدمتگزاران دستگاههای دولتی که به معنای حقیقی کلمه خودشون رو "خادم ملّت" میدونستن؛ مثل شهید عزیز سید ابراهیم رئیسی.
یک/
زبان، پیوند میان آدمهاست و من این روزها سعی میکنم هرچه بیشتر خودم رو با خاموش کردن بخش فارسی مغزم، از این پیوند جدا کنم. شنیدن جملات رنگ و رو رفتهی تکراری و عبارات کلیشه شدهی یک محیط بسته، احساس عدم سنخیت فکر و روح و هدف با جوّ غالب، لابهلای «تفاخرها و تکاثرها»، با سامعه و شامّهای که به صداها و عطرها حساس شده و انزجار از بیهودهگوییها و غیبتها و اداها، باعث میشه بیشتر به بحث "خلوت در جلوت" اعتکاف دو سال پیش مسجد شهدا ایمان بیارم و عمل کنم.
دو/
مواجههی اتفاقی این روزهام با کتاب و مستند و ویدیوهایی از دبیرکل حزبالله، مثل سر برآوردن از زیر آب کدر و نفس گرفتن در هوایی پاک برای ریههایی خالی از هواست. انگار که لای این سطرها، با اشکهایی که بعد از شنیدن روایت «آن شب» جاری میشن، برای دقایقی میتونم خودم باشم؛ در اتاق سیدحسن نصرالله کنار درختچهی مصنوعی گلمحمدی، در اتاق فرماندهی سپاه قدس که در واقع اتاقی نداره و خیابانها و ویرانههای حلب و صور و غزه است، و در اتاق دیدارهای خصوصی بیت رهبری خیابان کشوردوست، عربی دست و پا شکسته صحبت کنم و عربی فصیح بشنوم. لذت سخنرانی شهید نصرالله در شب دهم محرّم در جمع عزاداران حسینی رو ذرهذره به همهی وجودم منتقل کنم و در آخر با جمعیت تکرار کنم «هیهات منّا الذّلة». گاهی بعضی موقعیتها بهم این فرصت رو میدن که شبحها رو از روحهایی که با من آشنان تشخیص بدم؛ محیط فکر و زندگی و افکار و مکالماتم رو پالایش کنم و به قرابتها فکر کنم. عربی آشناترین و روحنوازترین پیوندیه که انگار از ازل با من همراهه.
*/ مستند آن شب _ کتاب ستارهای که ماه شد
"ذوق" داشته باشید. در برخورد با آدمها ذوق داشته باشید. شما آدم هستید نه اشیاء. دارای روح و توانایی بروز واکنش و ذوق هستید. مثلاً وقتی آشنایی رو میبینید که اومده جلو و با خوشحالی با شما سلام و علیک میکنه، شما هم تحویلش بگیرید. وگرنه آدمهای یخزدهی بیذوق، سرطانی هستند که حرارت قلبها رو میمیرانند و این بیروح بودن رو گسترش میدن تا همه رو شبیه خودشون کنند. با ذوق کردن، آدمها رو سر ذوق بیارید.
مثل من که الان چندین دقیقه است از دیدن یک دوست قدیمی بعد از سالها، که بعد از کمی این پا و اون پا کردن رفتم جلو، و او شوق من رو بیپاسخ نگذاشت و سنگ رو یخم نکرد، مشعوفم. هرچند هر دو خسته بودیم و او ابراز کرد که حیف شد به حال خستگی هم رو دیدیم. هرچند متفاوت بودیم.