بگذار که این باغ درش گم شده باشد
گل های ترش برگ و برش گم شده باشد
جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد
باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد
بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد
شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد
چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد
آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد
[ سعید بیابانکی ]
- اگر هیچکس مرا نفهمید؛ آنوقت چه؟
+ چرا نفهمند؟
- همهشان حرفهایشان یکیست، و فکر و خیال و حرف من، چیزی غیر از آنها. نه من میخواهم آنطور فکر کنم و نه آنها میفهمند من چه میگویم.
+ من تو را میفهمم.
- من...
+ تو نگاهت در آسمان است و آنان پایشان در گِل؛ تو برای "ابد" میدوی و آنان برای امروز میجویند.
- من غریبهای هستم در میان ایشان.
+ و این تو را میآزارد؟
- کم نه..
+ فاستقم کما اُمِرت..
- پس تکلیف «و من تاب معک..؟»
+ استقامت تو در چشم آنان نیز عظیم خواهد نمود؛ صبور باش.
- من را بی تو استقامتی نیست، توانی نیست، جانی نیست. من را بی تو تنها خیالیست مبهم، رؤیاییست دور و شیرین، رسالتیست سنگین و این کوچک کمطاقت را خوف به دل..
و تو لبخند میزنی، مثل همیشهی عمرم از پس خیالم بر میآیی و لبخند میزنی و چشمهای زیبای عربیات را به هم میفشری و من احساس میکنم خون به رگهای خشکیدهام برمیگردد..
پناه بر تو از فتنههای آخرالزمان
از تغییر و تحول رو به سقوط آدمها
از اینکه ما هرگز از آن دست آدمها نباشیم
که بگویند فلانی هم عوض شده...
ما نمیخواهیم غفلت دنیا یقهمان را بچسبد
ما میخواهیم اهل تو باشیم تا ابد.
«و لا تَکِلنا إلى أنفسنا طَرفةَ عینٍ أبَدا»
قبلترها راحتتر مینوشتم. قلم را میچرخاندم و بسمالله؛ سرریز میشد. کلمات در صف شلوغ قلبم هُل میخوردند و بیاراده بیرون میریختند. گفته بودم همیشه حرفهایم را مینوشتم؟ چیزی میخواستم مینوشتم، ناراحت بودم مینوشتم، عذرخواهی لازم بود مینوشتم. حتی وقتی با دوستی بحثم میشد پیش او فقط سکوت از لبهایم میریخت، بعد میآمدم و برایش نامهای بلندبالا مینوشتم. حتی محبتهایم را، همه را مینوشتم و مینوشتم و مینوشتم. نوشتن برای آدمهایی مثل من که صدایشان بیشتر درونشان بلند میشود بهترین راه است؛ بهترین راه برای برقراری ارتباط با بیرون از خود.
من هنوز هم مینویسم اما دیگر فقط برای شنوندهی حرفهای نگفته. فقط برای آسمان. دیگر قلمم نمیچرخد، حرفهایم فواره نمیشوند و پیش چشم دیگران جلوه نمیکند. از یک جایی به بعد، گفتن و نوشتن فقط برای یک نفر، یک جا، یک شنونده جایز است. از یک جایی به بعد دیگران تو را دیوانه میپندارند.
*/ ثمّ ماذا..؟
ای آرزوی کهنهی دور از خیال من
فکری به حال خستهدلان، فکری به حال من..
#ریحانهشیرازی
مراسلات
ای آرزوی کهنهی دور از خیال من فکری به حال خستهدلان، فکری به حال من.. #ریحانهشیرازی
ببخشید؛
رحمی به حال من..
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«بیپرده گوشهای بدنم را به خون بکش
کمکم مرا به شعلهی عشقی فزون بکش
تیغی به رویم از غم بیچند و چون بکش
بنشین و دفعتاً جگرم را برون بکش
چون ذوالفقار خویش مرقصان شکار را»
- محمد سهرابی
مراسلات
ما در دو جهان فاطمه جان دل به تو بستیم محبان تو هستیم.. محبان تو هستیم.. */بهترین ایّام سال همین فاط
غم بزرگ است، عظیم است، نمیفهمیمَش..