- اگر هیچکس مرا نفهمید؛ آنوقت چه؟
+ چرا نفهمند؟
- همهشان حرفهایشان یکیست، و فکر و خیال و حرف من، چیزی غیر از آنها. نه من میخواهم آنطور فکر کنم و نه آنها میفهمند من چه میگویم.
+ من تو را میفهمم.
- من...
+ تو نگاهت در آسمان است و آنان پایشان در گِل؛ تو برای "ابد" میدوی و آنان برای امروز میجویند.
- من غریبهای هستم در میان ایشان.
+ و این تو را میآزارد؟
- کم نه..
+ فاستقم کما اُمِرت..
- پس تکلیف «و من تاب معک..؟»
+ استقامت تو در چشم آنان نیز عظیم خواهد نمود؛ صبور باش.
- من را بی تو استقامتی نیست، توانی نیست، جانی نیست. من را بی تو تنها خیالیست مبهم، رؤیاییست دور و شیرین، رسالتیست سنگین و این کوچک کمطاقت را خوف به دل..
و تو لبخند میزنی، مثل همیشهی عمرم از پس خیالم بر میآیی و لبخند میزنی و چشمهای زیبای عربیات را به هم میفشری و من احساس میکنم خون به رگهای خشکیدهام برمیگردد..
پناه بر تو از فتنههای آخرالزمان
از تغییر و تحول رو به سقوط آدمها
از اینکه ما هرگز از آن دست آدمها نباشیم
که بگویند فلانی هم عوض شده...
ما نمیخواهیم غفلت دنیا یقهمان را بچسبد
ما میخواهیم اهل تو باشیم تا ابد.
«و لا تَکِلنا إلى أنفسنا طَرفةَ عینٍ أبَدا»
قبلترها راحتتر مینوشتم. قلم را میچرخاندم و بسمالله؛ سرریز میشد. کلمات در صف شلوغ قلبم هُل میخوردند و بیاراده بیرون میریختند. گفته بودم همیشه حرفهایم را مینوشتم؟ چیزی میخواستم مینوشتم، ناراحت بودم مینوشتم، عذرخواهی لازم بود مینوشتم. حتی وقتی با دوستی بحثم میشد پیش او فقط سکوت از لبهایم میریخت، بعد میآمدم و برایش نامهای بلندبالا مینوشتم. حتی محبتهایم را، همه را مینوشتم و مینوشتم و مینوشتم. نوشتن برای آدمهایی مثل من که صدایشان بیشتر درونشان بلند میشود بهترین راه است؛ بهترین راه برای برقراری ارتباط با بیرون از خود.
من هنوز هم مینویسم اما دیگر فقط برای شنوندهی حرفهای نگفته. فقط برای آسمان. دیگر قلمم نمیچرخد، حرفهایم فواره نمیشوند و پیش چشم دیگران جلوه نمیکند. از یک جایی به بعد، گفتن و نوشتن فقط برای یک نفر، یک جا، یک شنونده جایز است. از یک جایی به بعد دیگران تو را دیوانه میپندارند.
*/ ثمّ ماذا..؟
ای آرزوی کهنهی دور از خیال من
فکری به حال خستهدلان، فکری به حال من..
#ریحانهشیرازی
مراسلات
ای آرزوی کهنهی دور از خیال من فکری به حال خستهدلان، فکری به حال من.. #ریحانهشیرازی
ببخشید؛
رحمی به حال من..
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«بیپرده گوشهای بدنم را به خون بکش
کمکم مرا به شعلهی عشقی فزون بکش
تیغی به رویم از غم بیچند و چون بکش
بنشین و دفعتاً جگرم را برون بکش
چون ذوالفقار خویش مرقصان شکار را»
- محمد سهرابی
مراسلات
ما در دو جهان فاطمه جان دل به تو بستیم محبان تو هستیم.. محبان تو هستیم.. */بهترین ایّام سال همین فاط
غم بزرگ است، عظیم است، نمیفهمیمَش..
پاییز نیومده خبر از بهار و تابستون میدن. شکوفههای ازگیل گوشهی حیاط رو میگم. من بهار و تابستون رو بیشتر دوست دارم ولی اینبار.. اینبار نه. این پاییز هنوز پاییز نشده، هنوز صدای بارون روی آبچک نصف شب بیدارم نکرده، هنوز ظهرها هوا ابری نشده که آسمون خاکستری بشه، که من دلم بخواد عصر بارونی بیرون بزنم و بابا بگه هوا تلخه.
بارون هنوز نیومده، تو هنوز نیومدی. نیومده کجا میری؟
اون آسمون آبیِ پشت سر رو میبینی؟ اون همیشه آسمون بود، همیشه حتی از توی اتاق، پرستوها رو میدیدم، همیشه ماه رو اگه میرفت اون پشت، میدیدم. حالا دیگه نمیبینم.
قبلاً فاطمیه که میشد، تو بودی، بارون بود، زمستون بود. الانم زمستونه، فاطمیه همیشه زمستونه، ولی زمستون تیره و سیاه نداشتیم اینطوری...
آره.. هرچی نیومدنت بیشتر طول بکشه، آسمون زخمیتر میشه، خاک خستهتر میشه، راههای زمین به آسمون هم بستهتر.
از شکوفههای ازگیل رسیدم به کجا! ولش کن. از خودت بگو. کِی میای؟
#قلماندرخیال