eitaa logo
مراسلات
10 دنبال‌کننده
65 عکس
9 ویدیو
1 فایل
در باب مفاعلة. من می‌نویسم برای تو؛ تو می‌نویسی برای من؟ / لابه‌لای نخلستون.. |رسالت‌نامه " https://mofaelat.blogfa.com
مشاهده در ایتا
دانلود
تا دیده محو روی تو شد کامیاب شد شبنم به آفتاب رسید آفتاب شد - صائب
من وظیفه دارم بگم هرچی دارم که نه، حتی "بودنم"، یعنی هستی‌م از شماست خانوم. این یعنی من وقف شما هستم و می‌خوام که باشم. توی کل زندگیم، مثل شب‌های عملیات، هروقت کار گره خورد، گره کور، وقتی به گردنه‌ی صعب‌العبور خوردم، از درونم یکی بهم گفت فقط به دست شما حل می‌شه؛ و شد! بزرگ‌ترین اتفاقات زندگیم رو از اول می‌دم دست شما چون می‌دونم خدا داده دست شما.. چرا اینارو می‌گم؟ برای اینکه گواه بگیرم برای ادعام. همه‌ی عالَم شاهد ادعای من که «من مال شما هستم». برای این‌که آخر کار شما بیاید دنبال چیزی که صاحبش هستید و من رو بردارید و ببرید دقیقا کنار خودتون.. «من بی شما به جنت اعلی نمی‌روم من فاطمه (س) ندیده ز دنیا نمی‌روم..»
گوهر رو به دست نااهلش بدید می‌فرمان سنگه! برخی معارف و عرفان‌ها همین حکم رو دارند. زمانی امام رحمت‌الله‌علیه رو بابت فلسفه گفتن تکفیر می‌کردند چون نمی‌فهمیدند که این کیمیا چیه. امروز هم هنوز هستند کسانی که نفهمند و درک نکنند که عرفان چیست، سلوک چیست و عرفا که بودند؟ ما هم البته در جایگاه درک نیستیم امّا مدعی دین‌داری و دین‌مداری هم نه آن‌چنان که بعضی‌ها.. بگذریم. القصه که قدر زر زرگر شناسد و این حرف‌ها. ما کجا و عالَم بزرگان کجا.
پروردگار ما خیلی کار بلَده؛ ما متوجه نیستیم! گاهی باید زمان بگذره تا شما متوجه بشی که خدا چقدر مویی شما رو از کنار یه چاه عمیق، یه خطر بزرگ عبور داده! شاید شما فقط با خودت گفتی «عه چرا نشد/چرا این‌طوری شد؟» یا شاید همون رو هم نگفتی چون ندیدی کنارت یه درّه بود. خلاصه که آره؛ اعتماد و تکیه‌ی ما به خدا یه جور دیگه باید باشه.
خدایی که اختیار زمین و آسمون و برف و بارون دستته! می‌شه اختیار دل و زبون و چشم و فکر ما هم دست خودت باشه؟ لطفا.. «خیری ندیده‌ایم از این اختیارها» */از گذشته‌های برفی تا امشبِ بارونی
تا زمانی که روز دانشجو به صرفاً "جشن"، گروه ارکستر و نواختن اُرگ و سوت و کف و ذوق هدیه‌ی تراول‌ماگ بگذره؛ از این جماعت دانشجو جسارتاً چیز خاصی درنمیاد. تهش یه دانشجوی شنگول پرتوقع سطحی از درِ سالن میاد بیرون. به نظر بنده البته. نظر رؤسای محترم دانشگاه‌ها که خیلی محترم! */البته که مطالبه‌گری و دغدغه‌مندی بخش زیادیش به خود دانشجو برمی‌گرده. وقتی خودش نمی‌دونه چرا اون روز، روز دانشجو شده خب.. توقعی نیست. نهایتاً از غذای سلف و استاد سخت‌گیر گِله‌منده.
مراسلات
نوشته بود «امين الله». دلم برایت تنگ شد. برای شب‌هایی که از لای کرکره‌ها طره‌ی نقره‌ای رنگت را رها م
از زندگانی‌ام گله دارد جوانی‌ام شرمنده‌ی جوانی از این زندگانی‌ام چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر وز دور مژدهٔ جرس کاروانی‌ام یک شب کمند گیسوی ابریشمین بتاب ای ماه اگر ز چاه به در می‌کشانی‌ام گوش زمین به نالهٔ من نیست آشنا من طایر شکسته‌پر آسمانی‌ام در خواب زنده‌ام که تو می‌خوانی‌ام به خویش بیداری‌ام مباد که دیگر نرانی‌ام – شهریار
طریق بندگی، طریق "شکستن" است. طریق رسیدن از کثرت به وحدت. پیش‌تر گفته‌ام که گاهی نشستن در میانه‌ی خرداد و کنج حیاط کنار گل‌کاغذی‌ها و نظاره‌ی پرستوها برایم لذت و عبرت است.. و نباید عیان بدارم اما می‌دارم که مقصودم از پرستوها، عیال الله اند؛ ناس. در این میان، در سلوک پرستوها دیده‌ام که پروردگار از هیاهوی ایشان می‌کاهد و بر تواضع و فرو افتادگی‌شان می‌افزاید. چه سرهای پرشور و زبان‌های سرخی که پس از مدتی، خمیده یافتمشان و کوتاه. گویی این آدمی اصلا نه آن است که بود! نکته این‌جاست که به غلط، بس به غلط می‌اندیشیدم مرا از ازل سلطان خلوت در عین جلوت آفریده‌اند! و ندانستم که هیاهوی من در درون من است. ندانستم که‌ آن غوغای رام نشده و تربیت نیافته‌ی درون کِی و کجا سر بر می‌آورد، که بر می‌آورد، اما مرا التفاتی نیست.. بشر را، این آدمی‌زاده‌ی دنیانِشین را هیاهو هست و چه بسیار. همگان را هست. یکی را هیاهو به دل، دیگری را به خیال، وآن یکی به زبان و... ما همه در مسیر حرکت از کثرت‌ها به وحدت هستیم. تشویش‌های ما به جهت همین چندپارگی و چندگونگی است. ظرف زمان و مکان می‌تواند باد موافق یا مخالف باشد. از رجب المرجب و نورٌ بعد نور آن می‌شود مدد گرفت.. */ دامن‌کشیده از همه سوی تو می‌دوم..
«ای دل به کوی رندان، بدنامی‌ات مبارک!»
کتاب را از کیف بیرون می‌کشم و لا‌به‌لای اکسپلورگردی‌ها با صدای بلند که از همه گوشه‌ی کلاس بلند است از کلاس خارج می‌شوم. مثل همه‌ی روزهای گذشته، گنگ و مبهم به اطراف نگاه می‌کنم. انگار که: «من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش» من که کسی نیستم. یک گَرده‌ی بلندشده از کویرم، گاهی بر دشت، گاه قله‌ی کوه، گاهی نخلستان.. اما انگار فاصله‌ی میان ما -من و آن‌ها- به قدر فاصله‌ی کهکشان‌هاست. من دور افتاده‌ام یا آن‌ها؟ انگار که تشویش هرروزه‌ی من، خیال امروز و فردای کاروانِ در راه، که اگر جا بمانم چه؟ که قافله معطل من نمی‌ماند چه؟ خبرها خبرها خبرهایی که... انگار در آن‌ها راه ندارد؟! آن‌ها می‌دوند و من هم.. من کم‌تر، من حیران‌تر.. شاید آن‌ها هم؟ باید بروم. اما خیالم روی برگ درخت بیرون پنجره مانده. شاید گَردی هستم، بیرون از کلاس. بیرون از دنیای آدم‌‌ها...
و ناغافل! ماه رجب رسید.. گفتنی زیاده ولی مگه تو دو کلوم ناقص من جا می‌شه؟ براش کتاب‌ها نوشتن، سلسله سخنرانی‌ها کردن تا یکی مثل من بفهمه چی به چیه! یادش بخیر اولین اعتکاف مسجد شهدا. یادش بخیر «ناودان کرَم و لطف خدا می‌ریزد.. مستقیماً به سرم نور رضا می‌ریزد» شعر کنج صحن امام رضا و سرمای صبح که شد مشوّق، زیارت مخصوص رجبیه‌ی مشهد با استاد... یادش بخیرهای زیاد و وا حسرتا های زیادتر.. شاید! حسرت و غصه‌ی ازدست دادن فرصت. فکرکنیم به لحظه‌ای که همه‌ی این فرصت‌ها از دستمون رفته؛ همه‌اش.. «کاروان رفت و تو درخواب و بیابان در پیش» هیچی ولش کنید.. با خودم حرف می‌زدم. مرور ایّام بود. عمر گذشت! شما یادتون نره چیکار می‌خواستید بکنید؟