eitaa logo
مراسلات
10 دنبال‌کننده
66 عکس
9 ویدیو
1 فایل
در باب مفاعلة. من می‌نویسم برای تو؛ تو می‌نویسی برای من؟ / لابه‌لای نخلستون.. |رسالت‌نامه " https://mofaelat.blogfa.com
مشاهده در ایتا
دانلود
طریق بندگی، طریق "شکستن" است. طریق رسیدن از کثرت به وحدت. پیش‌تر گفته‌ام که گاهی نشستن در میانه‌ی خرداد و کنج حیاط کنار گل‌کاغذی‌ها و نظاره‌ی پرستوها برایم لذت و عبرت است.. و نباید عیان بدارم اما می‌دارم که مقصودم از پرستوها، عیال الله اند؛ ناس. در این میان، در سلوک پرستوها دیده‌ام که پروردگار از هیاهوی ایشان می‌کاهد و بر تواضع و فرو افتادگی‌شان می‌افزاید. چه سرهای پرشور و زبان‌های سرخی که پس از مدتی، خمیده یافتمشان و کوتاه. گویی این آدمی اصلا نه آن است که بود! نکته این‌جاست که به غلط، بس به غلط می‌اندیشیدم مرا از ازل سلطان خلوت در عین جلوت آفریده‌اند! و ندانستم که هیاهوی من در درون من است. ندانستم که‌ آن غوغای رام نشده و تربیت نیافته‌ی درون کِی و کجا سر بر می‌آورد، که بر می‌آورد، اما مرا التفاتی نیست.. بشر را، این آدمی‌زاده‌ی دنیانِشین را هیاهو هست و چه بسیار. همگان را هست. یکی را هیاهو به دل، دیگری را به خیال، وآن یکی به زبان و... ما همه در مسیر حرکت از کثرت‌ها به وحدت هستیم. تشویش‌های ما به جهت همین چندپارگی و چندگونگی است. ظرف زمان و مکان می‌تواند باد موافق یا مخالف باشد. از رجب المرجب و نورٌ بعد نور آن می‌شود مدد گرفت.. */ دامن‌کشیده از همه سوی تو می‌دوم..
«ای دل به کوی رندان، بدنامی‌ات مبارک!»
کتاب را از کیف بیرون می‌کشم و لا‌به‌لای اکسپلورگردی‌ها با صدای بلند که از همه گوشه‌ی کلاس بلند است از کلاس خارج می‌شوم. مثل همه‌ی روزهای گذشته، گنگ و مبهم به اطراف نگاه می‌کنم. انگار که: «من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش» من که کسی نیستم. یک گَرده‌ی بلندشده از کویرم، گاهی بر دشت، گاه قله‌ی کوه، گاهی نخلستان.. اما انگار فاصله‌ی میان ما -من و آن‌ها- به قدر فاصله‌ی کهکشان‌هاست. من دور افتاده‌ام یا آن‌ها؟ انگار که تشویش هرروزه‌ی من، خیال امروز و فردای کاروانِ در راه، که اگر جا بمانم چه؟ که قافله معطل من نمی‌ماند چه؟ خبرها خبرها خبرهایی که... انگار در آن‌ها راه ندارد؟! آن‌ها می‌دوند و من هم.. من کم‌تر، من حیران‌تر.. شاید آن‌ها هم؟ باید بروم. اما خیالم روی برگ درخت بیرون پنجره مانده. شاید گَردی هستم، بیرون از کلاس. بیرون از دنیای آدم‌‌ها...
و ناغافل! ماه رجب رسید.. گفتنی زیاده ولی مگه تو دو کلوم ناقص من جا می‌شه؟ براش کتاب‌ها نوشتن، سلسله سخنرانی‌ها کردن تا یکی مثل من بفهمه چی به چیه! یادش بخیر اولین اعتکاف مسجد شهدا. یادش بخیر «ناودان کرَم و لطف خدا می‌ریزد.. مستقیماً به سرم نور رضا می‌ریزد» شعر کنج صحن امام رضا و سرمای صبح که شد مشوّق، زیارت مخصوص رجبیه‌ی مشهد با استاد... یادش بخیرهای زیاد و وا حسرتا های زیادتر.. شاید! حسرت و غصه‌ی ازدست دادن فرصت. فکرکنیم به لحظه‌ای که همه‌ی این فرصت‌ها از دستمون رفته؛ همه‌اش.. «کاروان رفت و تو درخواب و بیابان در پیش» هیچی ولش کنید.. با خودم حرف می‌زدم. مرور ایّام بود. عمر گذشت! شما یادتون نره چیکار می‌خواستید بکنید؟
می‌تونیم وقتی مجلس عروسی کسی دعوتیم، علاوه بر هدیه‌ی مادی‌ای که می‌بریم، هدیه‌ی معنوی هم ببریم. چطوری؟ مثلا به نیابت از عروس و داماد، قرآن یا یکی از ادعیه رو بخونیم و هدیه کنیم به امام زمان علیه السلام. مثل من که به نیابت رفیقم امروز قرآن و توی راه رسیدن به مجلسشون زیارت آل یاسین خوندم تا هم توسلی از جانب اونا باشه و مراسمشون منوّر به نگاه حضرت، هم اتصال و عهدی بین خودم و امام. این چیزا رو رواج بدیم تا بشن سنّت حسنه.. عیدتونم خیلی مبارک✨
هدایت شده از تأملات | تولايى
کانسپتِ نوۀ امام رضا علیه‌السلام و پدربزرگ امام زمان عجل الله فرجه بودن به قدری جذابه که میشه تنها به همین دلیل، یک عمر برای امام هادی علیه‌السلام جون داد...
بارها لحظه‌ی دیدار او را تصور کرده‌ام. لحظات نشستن در محضر او را. به شوقش ثانیه‌ها را شمردم. کاش مرا بپذیرد.. خاصیت زمستان این است؛ بُهتم می‌زند. سرگشته‌ای مجنون را می‌مانم. کاش بهتم بشکند با گرمای نظرش..
مراسلات
بارها لحظه‌ی دیدار او را تصور کرده‌ام. لحظات نشستن در محضر او را. به شوقش ثانیه‌ها را شمردم. کاش مرا
همان‌طور که فکر می‌کردم شد. همه‌چیز از ذهنم پرید. دهانم قفل شد. نگاهم خیره ماند. بُهتم نشکسته و فقط می‌دانم که به مقبره‌ی شیخ نخودکی - که به قول آقای اسنپی "هرکی هرکی نمی‌دونه کجاست مزارش" - تکیه دادم و خیره شدم به او. چشمانم تار می‌دید: به ملازمان سلطان که رساند این دعا را که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را (من که می‌خوندم کَرَمی نما گدا را*) */ عرضه داشته شد خدمت حضرت که دل‌تنگیِ خیلی‌ها رو با خودم آوردم؛ پس سلام شما که این پیام رو می‌بینید هم به محضر سلطان رسیده شد.