eitaa logo
مراسلات
10 دنبال‌کننده
65 عکس
9 ویدیو
1 فایل
در باب مفاعلة. من می‌نویسم برای تو؛ تو می‌نویسی برای من؟ / لابه‌لای نخلستون.. |رسالت‌نامه " https://mofaelat.blogfa.com
مشاهده در ایتا
دانلود
و ناغافل! ماه رجب رسید.. گفتنی زیاده ولی مگه تو دو کلوم ناقص من جا می‌شه؟ براش کتاب‌ها نوشتن، سلسله سخنرانی‌ها کردن تا یکی مثل من بفهمه چی به چیه! یادش بخیر اولین اعتکاف مسجد شهدا. یادش بخیر «ناودان کرَم و لطف خدا می‌ریزد.. مستقیماً به سرم نور رضا می‌ریزد» شعر کنج صحن امام رضا و سرمای صبح که شد مشوّق، زیارت مخصوص رجبیه‌ی مشهد با استاد... یادش بخیرهای زیاد و وا حسرتا های زیادتر.. شاید! حسرت و غصه‌ی ازدست دادن فرصت. فکرکنیم به لحظه‌ای که همه‌ی این فرصت‌ها از دستمون رفته؛ همه‌اش.. «کاروان رفت و تو درخواب و بیابان در پیش» هیچی ولش کنید.. با خودم حرف می‌زدم. مرور ایّام بود. عمر گذشت! شما یادتون نره چیکار می‌خواستید بکنید؟
می‌تونیم وقتی مجلس عروسی کسی دعوتیم، علاوه بر هدیه‌ی مادی‌ای که می‌بریم، هدیه‌ی معنوی هم ببریم. چطوری؟ مثلا به نیابت از عروس و داماد، قرآن یا یکی از ادعیه رو بخونیم و هدیه کنیم به امام زمان علیه السلام. مثل من که به نیابت رفیقم امروز قرآن و توی راه رسیدن به مجلسشون زیارت آل یاسین خوندم تا هم توسلی از جانب اونا باشه و مراسمشون منوّر به نگاه حضرت، هم اتصال و عهدی بین خودم و امام. این چیزا رو رواج بدیم تا بشن سنّت حسنه.. عیدتونم خیلی مبارک✨
هدایت شده از تأملات | تولايى
کانسپتِ نوۀ امام رضا علیه‌السلام و پدربزرگ امام زمان عجل الله فرجه بودن به قدری جذابه که میشه تنها به همین دلیل، یک عمر برای امام هادی علیه‌السلام جون داد...
بارها لحظه‌ی دیدار او را تصور کرده‌ام. لحظات نشستن در محضر او را. به شوقش ثانیه‌ها را شمردم. کاش مرا بپذیرد.. خاصیت زمستان این است؛ بُهتم می‌زند. سرگشته‌ای مجنون را می‌مانم. کاش بهتم بشکند با گرمای نظرش..
مراسلات
بارها لحظه‌ی دیدار او را تصور کرده‌ام. لحظات نشستن در محضر او را. به شوقش ثانیه‌ها را شمردم. کاش مرا
همان‌طور که فکر می‌کردم شد. همه‌چیز از ذهنم پرید. دهانم قفل شد. نگاهم خیره ماند. بُهتم نشکسته و فقط می‌دانم که به مقبره‌ی شیخ نخودکی - که به قول آقای اسنپی "هرکی هرکی نمی‌دونه کجاست مزارش" - تکیه دادم و خیره شدم به او. چشمانم تار می‌دید: به ملازمان سلطان که رساند این دعا را که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را (من که می‌خوندم کَرَمی نما گدا را*) */ عرضه داشته شد خدمت حضرت که دل‌تنگیِ خیلی‌ها رو با خودم آوردم؛ پس سلام شما که این پیام رو می‌بینید هم به محضر سلطان رسیده شد.
بوی رواق می‌شنوم بوی خانه را باد صبا رسانده به من این نشانه را مدهوش می‌شوم به تو چون فکر می‌کنم بر من ببخش این غزل ناشیانه را زنگ صدای چینی لیوان و بوی هل چاووش پیرخادمِ در چایخانه را با عالَمی قسم که تبادل نمی‌کنم بوی گلاب و عنبر و اسپنددانه را حالا نشسته‌ام وسط صحن انقلاب تکرار می‌کنم سخنی شاعرانه را «چشمم به هیچ پنجره رغبت نمی‌کند» من عاشقم همیشه همین آستانه را */مشهد حضرت سلطان-سنهٔ صفرچهار
- از صبح در به در دنبال بلوک ۱۲۶ می‌گردم آقای <م>! تکیه‌اش را از دیوار برمی‌دارد و می‌خندد. آهسته به سمت سنگ مزار می‌آید و می‌نشیند. اصلا راه می‌رود مگر؟ نشسته؟ شاید هم میان او و زمین اتصالی نیست. مثل دو قطب هم‌نام آهن‌ربا که همدیگر را دفع می‌کنند. از خاک است اما با خاک میانه‌ای ندارد. آسمان او را طرف خودش کشانده.. حرف‌هایم را از چشم می‌خوانَد: + خب خوش آمدی! - چقدر رفقای مثل خودت داری. این یکی هم هم‌روز تو به وصال رسیده اما در جبهه‌ای دیگر. فکر می‌کردی همسایه‌اش بشوی؟ + خودت چه؟ فکر می‌کردی شبی به خوابت بیایم؟ و باز می‌خندد. گویی مصداق «یستبشرون بنعمة» است او. - تو چطور شد که آدم شدی؟ من چطور می‌شود که بشوم؟ تو اصلا چطور... لحظه‌ی آخرت چه شکلی بود؟ تیر خوردی؟ چه بود و چه شد؟ جمع رفقایشان ایستاده‌اند. اینجا پر است از امثال <م> از جا بلند می‌شود. اصلا بلند می‌شود یا نه؟ هنوز صورتش را که نمی‌بینم. اینجا پوتین هم نیست، فقط دو بال است. بال‌هایش را روی دیوارهای سفید می‌کشد و می‌رود.‌ رد خون می‌ماند...