eitaa logo
مراسلات
10 دنبال‌کننده
66 عکس
9 ویدیو
1 فایل
در باب مفاعلة. من می‌نویسم برای تو؛ تو می‌نویسی برای من؟ / لابه‌لای نخلستون.. |رسالت‌نامه " https://mofaelat.blogfa.com
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌تونیم وقتی مجلس عروسی کسی دعوتیم، علاوه بر هدیه‌ی مادی‌ای که می‌بریم، هدیه‌ی معنوی هم ببریم. چطوری؟ مثلا به نیابت از عروس و داماد، قرآن یا یکی از ادعیه رو بخونیم و هدیه کنیم به امام زمان علیه السلام. مثل من که به نیابت رفیقم امروز قرآن و توی راه رسیدن به مجلسشون زیارت آل یاسین خوندم تا هم توسلی از جانب اونا باشه و مراسمشون منوّر به نگاه حضرت، هم اتصال و عهدی بین خودم و امام. این چیزا رو رواج بدیم تا بشن سنّت حسنه.. عیدتونم خیلی مبارک✨
هدایت شده از تأملات | تولايى
کانسپتِ نوۀ امام رضا علیه‌السلام و پدربزرگ امام زمان عجل الله فرجه بودن به قدری جذابه که میشه تنها به همین دلیل، یک عمر برای امام هادی علیه‌السلام جون داد...
بارها لحظه‌ی دیدار او را تصور کرده‌ام. لحظات نشستن در محضر او را. به شوقش ثانیه‌ها را شمردم. کاش مرا بپذیرد.. خاصیت زمستان این است؛ بُهتم می‌زند. سرگشته‌ای مجنون را می‌مانم. کاش بهتم بشکند با گرمای نظرش..
مراسلات
بارها لحظه‌ی دیدار او را تصور کرده‌ام. لحظات نشستن در محضر او را. به شوقش ثانیه‌ها را شمردم. کاش مرا
همان‌طور که فکر می‌کردم شد. همه‌چیز از ذهنم پرید. دهانم قفل شد. نگاهم خیره ماند. بُهتم نشکسته و فقط می‌دانم که به مقبره‌ی شیخ نخودکی - که به قول آقای اسنپی "هرکی هرکی نمی‌دونه کجاست مزارش" - تکیه دادم و خیره شدم به او. چشمانم تار می‌دید: به ملازمان سلطان که رساند این دعا را که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را (من که می‌خوندم کَرَمی نما گدا را*) */ عرضه داشته شد خدمت حضرت که دل‌تنگیِ خیلی‌ها رو با خودم آوردم؛ پس سلام شما که این پیام رو می‌بینید هم به محضر سلطان رسیده شد.
بوی رواق می‌شنوم بوی خانه را باد صبا رسانده به من این نشانه را مدهوش می‌شوم به تو چون فکر می‌کنم بر من ببخش این غزل ناشیانه را زنگ صدای چینی لیوان و بوی هل چاووش پیرخادمِ در چایخانه را با عالَمی قسم که تبادل نمی‌کنم بوی گلاب و عنبر و اسپنددانه را حالا نشسته‌ام وسط صحن انقلاب تکرار می‌کنم سخنی شاعرانه را «چشمم به هیچ پنجره رغبت نمی‌کند» من عاشقم همیشه همین آستانه را */مشهد حضرت سلطان-سنهٔ صفرچهار
- از صبح در به در دنبال بلوک ۱۲۶ می‌گردم آقای <م>! تکیه‌اش را از دیوار برمی‌دارد و می‌خندد. آهسته به سمت سنگ مزار می‌آید و می‌نشیند. اصلا راه می‌رود مگر؟ نشسته؟ شاید هم میان او و زمین اتصالی نیست. مثل دو قطب هم‌نام آهن‌ربا که همدیگر را دفع می‌کنند. از خاک است اما با خاک میانه‌ای ندارد. آسمان او را طرف خودش کشانده.. حرف‌هایم را از چشم می‌خوانَد: + خب خوش آمدی! - چقدر رفقای مثل خودت داری. این یکی هم هم‌روز تو به وصال رسیده اما در جبهه‌ای دیگر. فکر می‌کردی همسایه‌اش بشوی؟ + خودت چه؟ فکر می‌کردی شبی به خوابت بیایم؟ و باز می‌خندد. گویی مصداق «یستبشرون بنعمة» است او. - تو چطور شد که آدم شدی؟ من چطور می‌شود که بشوم؟ تو اصلا چطور... لحظه‌ی آخرت چه شکلی بود؟ تیر خوردی؟ چه بود و چه شد؟ جمع رفقایشان ایستاده‌اند. اینجا پر است از امثال <م> از جا بلند می‌شود. اصلا بلند می‌شود یا نه؟ هنوز صورتش را که نمی‌بینم. اینجا پوتین هم نیست، فقط دو بال است. بال‌هایش را روی دیوارهای سفید می‌کشد و می‌رود.‌ رد خون می‌ماند...
مراسلات
بذار جمعشون وقتی دیدنت بگن وای باز این اومد. بگن امّل. هرچی می‌خوان بگن‌. ولی به غیبت کردن واکنش نشو
اگر دیدی کار اشتباهی داره انجام می‌شه، از تذکر نترس! شیوه‌ی درستش رو بلد باش و انجام بده. حتی اگر باهات مخالفت کنن. خوش برخورد باش و به گرمی و لبخند با آدم‌ها تعامل کن. حتی اگر پشت سرت حرف‌هایی بزنن و بعضی‌ها تو دلشون کینه‌پروری کنن. از خوب بودن و خوبی کردن پشیمون نشو. طرف حسابت خدا باشه.