عشقم اگر علیـست، سرِ دارَم آرزوست
من سـرگذشتِ مـیثم تـمّارم آرزوسـت
خرما فروختن بشود کارم آرزوست
رسوا شدن میانهی بازارم آرزوست
بالای دار از تو زنم جار یاعلی
حالا کمی، فقط کمی معنای مسئولیت را میفهمم. کمی مزهی مسیری که در آن گذارده شدهام را. میافتم وسط ایّام نوجوانی. آن اوایل بلوغ که احساس مستقل بودن میکنی، یا میخواهی که لااقل اینطور باشد، از خانواده فرار میکنی به سمت دوستان و از بودن با یک دوست بزرگتر یا همسن بیشتر لذت میبری. تعریفهایشان که برایم گُل میکند، وقتی میروند و میآیند و محبت میکنند و محبتم را میخواهند، میفهمم که دنیایشان درحال عوض شدن است و تازه سرِ یافتن «پناه» دارند؛ و چقدر دعا میکنم که به مأمن اشتباه پناه نبرند. کوچکترهایشان که میروند و میآیند و پایم را لگد میکنند و میدوند در آغوشم و روی پایم مینشینند، وقتی میبینم نوجوانترهایشان غار تنهایی و بساط کتاب و در خود فرو رفتن به پا کردهاند و میروم کنارشان مینشینم و سر حرف را وا میکنم، باور نمیکنم این من، همان منِ کوچک است که همینطوری به راه آمد. "به راه آمدم"؟ میخندم به خودم. نمیدانم. فقط میدانم یکنفر، همان پروردگاری که خیلی کاربلد است، خیلی خوب دارد میچینَد و پیش میبرد. تا من باشم و استاد و درس پس دادن...
برای هم دعا کنیم.
#فتذکِّر
شده بخوای یه دعایی کنی ولی با هرزبونی میگی، بازم میگی نه خدایا نشد، منظورمو دقیق نرسوندم همون که خودت میدونی تو دلمه..
ولی من امشب فهمیدم دعای ابوحمزه ثمالی دقیقا همون زبان دعاییه که دنبالش میگشتم!
البته که مدتهاست به امام سجاد میگم جانا سخن از زبان ما میگویی..
پیشنهاد میکنم گاهی حرفهاتون رو با دعاها بزنید. به خدا که بهتر از این نمیشه با خدا حرف زد! شکوِه و گلایه کردن، تشکر از خدا، ابراز ترس و وحشت با همین مناجات خمسة عشر، دعاهای صحیفه، ابوحمزه...