eitaa logo
مراسلات
10 دنبال‌کننده
66 عکس
9 ویدیو
1 فایل
در باب مفاعلة. من می‌نویسم برای تو؛ تو می‌نویسی برای من؟ / لابه‌لای نخلستون.. |رسالت‌نامه " https://mofaelat.blogfa.com
مشاهده در ایتا
دانلود
صدای گوش‌خراش فریاد حکام جور و خنده‌ی سرمستانه‌ی اهالی باده و عیش در جان ممالک اسلامی پیچیده است. صرخه‌ی مظلوم از وادی طف به گوش می‌رسد. این، ناقوس مرگ اسلام است که بلند است. و این نوا، فریاد هل من ناصر مقتدای قیام است که بر گوش غفلت‌زدگان می‌نوازد؛ قیام لله. یزیدیانْ چشم‌ها را، گوش‌ها را، جان‌ها را مسخ کرده‌اند و «کنتم خیر امة..» چنان لب فروبسته و در خفقانْ خموش مانده که هم‌الان است همچون اصحاب سبت، و چون آلت دست حاکم وقت، بوزینه گردند. چرا که مشی آنان از «تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر» برگشته است. مرگ بر آن ملت سزا تر باشد که به سر بریدن دینی رضا دهند که رسول و آلش بر سر آن پی‌درپی کشته شدند؛ به زخم زبان و تیغ عمل. سنه‌ی هزار و چهارصد و چند قمری. ولات ظلم، سگ و بوزینه می‌رقصانند. کنیزکان نازک بدن در سطح شهر به فرمان حاکمان مشغولند. بی‌تقوایی را جارچیان جار می‌زنند و مردمان، مسخ‌شده به هرسو کشیده می‌شوند. چند روزی تا فریاد هل من ناصر مانده‌. هنوز گرد و خاک از زیر سم اسب‌ها به‌پا نخواسته و هنوز خیمه‌ای برپا نشده که به آتش درافتد.. شاید صدای مظلوم، مثل هرسال، تکانی به تن مرده‌ی شهر بدهد و از میان طبل و نفیرها، داد خود را به اهالی برساند. این محرم و صفر است که ما را زنده نگه داشته‌است...
بذار جمعشون وقتی دیدنت بگن وای باز این اومد. بگن امّل. هرچی می‌خوان بگن‌. ولی به غیبت کردن واکنش نشون بده. ولی به حرف زشت زدن حساس باش. همینا که ازت می‌خندن، آخرش میان سراغ تو. می‌گن این آدم درستیه. این آدم قابل اعتماد و اتکاست. من تجربه کردم. امتحانش کن.
فروشنده از ذوق در چشمان دختربچه می‌خندید. مادر، چادرها را سر دخترک می‌کرد و دخترک، از یکی از چادرمشکی‌ها بالاخره خوشش آمد. از ساک لباس‌ها، اولین چادرمشکی‌ام را بیرون می‌کشم. به نواردوزی نقره‌ای رنگ دورش نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم. آن دختربچه‌ی چهار_پنج ساله من بودم که اولین چادرمشکی‌ام را از شما گرفتم. حالا هم هروقت چادر می‌خواهم، دلم می‌گوید بگذار بروی مشهد، از آن‌جا بگیر! اصلا به چادرهای مشهدی‌ام حس دیگری دارم. اصلا به مشهد که فکر می‌کنم حس دیگری دارم. تعداد سفرهای مشهدم از دستم دررفته. قبل از تولدم، چند ماهگی‌ام، خردسالی و کودکی و نوجوانی‌ام... می‌گفت اگر نمی‌دانی چندبار تاحالا مشهد رفته‌ای یعنی امام تو را بزرگ کرده! من می‌گویم نه؛ حتی اگر کسی یک‌بار هم مشهد نرفته اما امام‌رضا می‌شناسد، خدا و پیغمبر می‌داند یعنی باز هم امام او را بزرگ کرده.. القصه؛ من تابستان گرم حرمت را چشیده‌ام، زمستان یخ‌بندانش را هم. عیدهایش را دیده‌ام، عزاداری‌هایش را هم. من بارها سفارشیِ برادرتان بی‌مقدمه طلبیده شده‌ام. روبروی گنبد فیروزه‌ای ایستاده‌ام و گردن کج‌کرده، گفته‌ام: «سلامتان را به برادر می‌رسانم‌ها!». بماند که بیشتر، وقتی از خاک مشهد رفته‌ایم قرارم یادم آمده و تندتند سلام رسانده و عذرخواهی کرده‌ام؛ و لابد چقدر از کارهایم خندیده‌اید! من می‌گویم مردم ایران جانشان به جان امام رضایشان بند است. پیر و جوان، زن و مرد، ظاهرا مذهبی و ظاهرا غیرمذهبی، با عکس گنبدطلا و صدای نقاره‌خانه قطره قطره اشک می‌شوند و هرجا بروند، باز یک‌جای سفرهایشان، دنبال "یک سر مشهد رفتن" می‌گردند.
برای کی می‌نویسی؟ برای دل خودم. برای تو که می‌خونی. همیشه تنها کسی که شنونده‌ی خوبی بود برام تو بودی مهربون.
«یا سمیع»
دل‌تنگ که می‌شوم، اشعار حضرت روح الله را می‌خوانم. جان‌فزاست. گاه، حافظ زمانه است و گاه مولوی.
حزن دارد آشیان در قلب ما
خدایا شکرت بخاطر رهبری مثل امام خامنه‌ای
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای باب‌المراد؛ لطفاً من را برگردانید به همان روزهای بهاری عمر. به روزی که من بودم و حرم زخمی ولی خندان. حرم آرام شما و پسرتان. حرمی که من خشت به خشت، بوی نوه‌ی عزیزتان را استشمام می‌کردم. روی سنگ مرمر کف ایوان آفتاب ملایم صبح افتاده بود. نشستم روی سنگ‌ها. انگار امام بود و من. زانو زدم تا حرف‌های امام در جمع اصحاب را بشنوم. من خیال می‌کنم و در خیال، امام ۵ ساله‌ی این خانه که حالا مرد رشیدی شده می‌آید، سرداب تولدش را جشن می‌گیرد، سامرا از سربازان اسلحه به دست خالی می‌شود، بچه‌ها توی حیاط می‌دوند و می‌خندند. ایستگاه صلواتی می‌زنیم و قربان تا غدیر شیرینی پخش می‌کنیم. آقای راه بلدِ ما؛ «هادی اگر تویی که کسی گم نمی‌شود» بذری بدون عشق تو گندم نمی‌شود! */سامراء-اوّل ِسنهٔ صفر دو
یا أباصالح المهدي أدرکنا؛ یا فارِس الحِجاز أدرکنا و لاتهلکنا. یا أبالقاسم أدرکنا أدرکنا. نجاة منکَ یاسَیدالکریم. نجّنا و خلّصنا بِحق بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم.
آقای حاجی‌زاده شما دیگر چرا شما نباید شهید بشوید من دیگر این یکی را نمی‌توانم... باشد شما خوشحال باش و بخند اما نباید.. شما دیگر نباید آقای حاجی‌زاده‌ی عزیزم...
*/کتاب مخفی