3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای بابالمراد؛
لطفاً من را برگردانید به همان روزهای بهاری عمر. به روزی که من بودم و حرم زخمی ولی خندان. حرم آرام شما و پسرتان. حرمی که من خشت به خشت، بوی نوهی عزیزتان را استشمام میکردم.
روی سنگ مرمر کف ایوان آفتاب ملایم صبح افتاده بود. نشستم روی سنگها. انگار امام بود و من. زانو زدم تا حرفهای امام در جمع اصحاب را بشنوم. من خیال میکنم و در خیال، امام ۵ سالهی این خانه که حالا مرد رشیدی شده میآید، سرداب تولدش را جشن میگیرد، سامرا از سربازان اسلحه به دست خالی میشود، بچهها توی حیاط میدوند و میخندند. ایستگاه صلواتی میزنیم و قربان تا غدیر شیرینی پخش میکنیم.
آقای راه بلدِ ما؛
«هادی اگر تویی که کسی گم نمیشود»
بذری بدون عشق تو گندم نمیشود!
*/سامراء-اوّل ِسنهٔ صفر دو
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
یا أباصالح المهدي أدرکنا؛ یا فارِس الحِجاز أدرکنا و لاتهلکنا. یا أبالقاسم أدرکنا أدرکنا. نجاة منکَ یاسَیدالکریم. نجّنا و خلّصنا بِحق بسماللهالرحمنالرحیم.
آقای حاجیزاده شما دیگر چرا
شما نباید شهید بشوید
من دیگر این یکی را نمیتوانم...
باشد شما خوشحال باش و بخند
اما نباید..
شما دیگر نباید آقای حاجیزادهی عزیزم...
همان دستان پر قدرت، امروز خیبر یهودیان غاصب را درهم میشکند. علی علیهالسلام هنوز وحشت جهود است.
*/پاسخ موشکی ایران
هر موشکی که از روی سرمون رد میشه و صداش خونه رو میلرزونه، صلوات و دعا میبندم به کمرش که بره و محکم بخوره اونجایی که باید.
/*یداللهفوقایدیهم
از جلوی گنبد فیروزه رد میشدم. اخبار جنگ، موشک، شهادت، فرمانده، بغل گوشم تکرار میشد. چشمام رو دوختم بهش و گفتم «بأمانة موسى بن جعفر»..
#فیروزهای
افسانهها را چنان میگویند که انگار واقعیتاند؛ و واقعیتها را چنان مینمایانند که گویی افسانهاند...