مراسلات
*
روحم بلند میشود، قد میکشد، پای از گِل بیرون میکشد، پر و بال میگیرد و پرواز میکند، اوج میگیرد، رها میشود و سرزنده به همهی ناخوشیها میخندد؛ وقتی به شما فکر میکنم. به شما که نگاه میکنم انگار همهی زرق و برق دنیا کوچک و کوچکتر میشود و میرود یک گوشهی لبخند شما مینشیند. و این لبخندها یعنی دنیا و مافیها را سر دو انگشت چرخاندهاید و گذاشتهاید جیبتان و به دنیاطلبان پوزخند میزنید. دنیای مرا هم، به دنیای من هم. این روزها مدام درگیرم. این روزهای جوانی، مدام با خودم و دنیایم درگیرم. دنیایی که نباید مرا فرو بکشد. تلاش میکنم خودم را نجات بدهم تا اسیر نشوم. اگر اسیر دنیا بشوم میدانم لبخندت محو خواهد شد. میدانم دیگر به رویم نخواهی خندید. این روزها مدام نگاه میکنم به آسمانی که مرا میخواند. «خواب دیدم که کسی نام مرا میخوانَد..» شما بگو خواب هم نه و در بیداری میبینم که مرا میخوانی. با چشمهایت. با همان لبخندت. وقتی به لبخندت نگاه میکنم نمیتوانم دیگر یک ثانیه هم نشستن را تحمل کنم. شوری میافتد در سرم و شادمانی در دلم. همهی دغدغههای شُسته و نشُستهام مقابلم ردیف میشود و میخواهم «تو» بشوم! خندهدار نیست؟ شاید چرا. شاید هم نه. همهی این رشتههای باربط و بیربط را به هم بافتم که بگویم لبخندت انسانساز است. شهید شدهای که «ثبت باشد بر جریدهی عالم دوامَت» و ما از روی این دفتر ثبت احوال، مشق کنیم. اصلاً شهید شدهای که زیر چانهها را بگیری و بلند کنی تا چشمها همانجایی را ببیند که شما میدیدی. تا روحها به تکاپو بیفتند برای پرواز. تا آسمان بشود مقصد همهی انسانها. شهید یعنی همین...
*/ برای شهید حسن طهرانی مقدم
و شهید امیرعلی حاجیزاده
دو عزیز حاضر در تصویر
مراسلات
«آیا شود که گوشهی چشمی به او کند؟» – این رقعه را برگیر، به سوی مطلع خورشید بتاز و جز برای اندکی
بگویید قلم بیاورند، دوات بیاورند، هرچه هست بیاورند رقعهای مجدد بنویسم. بگویید کبوتری سرگشته را بیاورند که به پایش ببندم همهی حرفهایم را و روانهاش کنم به سمت خراسان. هم او سامانی بگیرد و هم من. هم او سرپناهی پیدا کند و هم من. هم او از بیهوا بال زدن خلاص شود و هم من. اصلاً بگویید خراسان از کدام سمت است، نه خودم میدانم، دلم قبلهنماست؛ اسب و استر هم اگر نیست، دو پای سالم که الحمدلله دارم؛ آنقدر میدوم تا برسم. اگر پاهایم تاول زد، بر کف دو دست خواهم رفت. کشان کشان خواهم رفت. با سر خواهم رفت. تو بگو اصلاً جسم بیجانم را به علیبنموسیالرضا برسانند..خواهم رفت. من دلم هوای خراسان کرده است. دلم هوای او کرده...
#ملتجا
گوشهای بسیار کوچک از معضلات کار واقعاً فرهنگی در کلان شهر شیراز(!) در مقابل کارهای سلیقهای (بخوانید کجسلیقگی) مسئولین و متولیان امر...
بیوطن و سلطنتطلب، جاسوس موساد و سیا، جیرهخور رژیم صهیونیستی و آمریکا، پادوی اجنبی و قاتل هزارها کودک و زن و مرد، میتواند جوانی باشد خوش قد و بالا، ورزشکار و خوشچهره. یا دخترکی زیبا و خوشپوش و دلربا. حتی میتواند نخبه و نفر اول یک رشتهی بسیار مهم باشد. او میتواند همهی اینها باشد اما در اولین قدم برای مزدوری، انسانیت خودش را بکُشد و بعد ماشه را کشیده و رو به هزاران انسان بیگناه دیگر بگیرد. مستقیم با اسلحه به دست گرفتن، یا غیرمستقیم با گِرا دادن و دعوت بمب و موشک دشمن به خانههای مردم. انسانی که از مدار انسانیتش خارج شده و حتی پستتر از حیوانات و دریدهتر از درندگان، قاتل زنجیرهای هزاران انسان بیگناه میشود و در ازای پول خونین جهانخواران، خوشْ رقصی میکند، حتی باوجود ظاهر شیک و مرتب، هوش فوقالعاده، باکلاس و ادکلنزده و کول بودن، یا حتی چهرهای موجه و به نظر حزباللهی داشتن، دیگر انسان نیست که شایستهی ترحم باشد. ادامهی حیات و زنده بودنش یعنی مرگ و کشتار هزاران بیگناه و مظلوم دیگر. بله، ما دلمان میسوزد؛ برای همهی انسانیتهایی که قربانی جهل بیمرز و شهوت بیحد میشوند و هم برای همهی انسانهایی که قربانی خروج او از محدودهی آدمیت میشوند.
مراقب باشید استانداردهای زیبایی و فانتزیهای زندگی انسانهای لاکچری، چشمتان را از دیدن واقعیتهای زندگی واقعیِ انسانهای واقعی کور نکند.
وقتی که قرآن صحنهی قیامت را وصف میکند، گاهی - اگر دلم کمی بیدار باشد- از تصورش به خود میلرزم و از عاقبتم میهراسم. اما بیشتر از همه، با خواندن و تصور اوصافش، شگفتزده میشوم. شگفتی از شاهکار قدرت لایزال پروردگار. از عظمت و ابهت و شکوه ربّ العالمین. از اینکه
«... وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا یُشْرِکُونَ» که روز قیامت، زمین یکسره در مُشت اوست و بساط آسمانها به دست قدرت او برچیده میشود...
«در شیپور قیامت میدمند. پس هرکه در آسمانها و زمین است، درجا جان میدهد! جز هرآنکه خدا بخواهد. آنوقت بار دیگر در آن میدمند. یکدفعه همهشان بلند میشوند و ماتومبهوت نگاه میکنند.»
گمانم زیباترین عرصهی تجلی شکوه و شوکت حضرت حق جلّوعلا اینجاست که «صحنهی محشر با نور خدا روشن میشود. کتاب به میان میآید و پیامبران و شاهدان اعمال را حاضر میکنند...»
آن وقت خودم را میبینم که درمیان حاضرانم. شاید از این گروه «وَ سِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ زُمَراً حَتّى إِذا جاؤُها فُتِحَتْ أَبْوابُها...قِیلَ ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَکَبِّرِینَ» نه! خدانکند. شاید از این گروه باشم «وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِینَ» آری، انشاءالله که با این گروه همراه بشوم. همهمان همگروه بشویم در این دسته. من که آن سلام نگهبانان درهای بهشت را خیلی دوست میدارم "سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ.."
وای! وای از این آخرین صحنهای که توصیف میکند و دلها را همچون برف بر سر کوههای مجاور خورشید، ذوب. میگوید و لبتشنهمان باقی میگذارد. شاعر به این منظور نگفته و برای این نخواندهاندش اما من یاد آن شعر میافتم که "بازی مکن با من و صحنه را در پردهی آخر آتش نزن.." وقتی که میگوید:
«وَ تَرَى الْمَلائِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِیلَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ»
آن روز، فرشتگان را میبینی که به دور مسند فرمانرواییِ جهان حلقه زدهاند و خدا را از سر سپاس، به پاکی یاد میکنند. حال که داوری عادلانه بین همه تمام شد، فرشتگان و بهشتیان میگویند الحمدلله رب العالمین...
*/ سورهی زمر؛ آیات ۶۷ تا آخر
ترجمهی آیات از آقای علی ملکی است.
نوجوان لاغراندامی است. شاید چهارده یا پانزده ساله. لباس دیجیتالی بسیجیها را تنش کرده با پوتین. پوتینش را امشب تازه دیدم. وقتی که با یک دست، و دست دیگرش باتوم، پاهایش را با قوت میخ به زمین میکرد و ماشین پراید هاچبکی که کنار تجمع خراب شد را هُل میداد. خب لابد اهالی ماشین ظاهرشان مثل ما بود و پرچم به دست؟ اتفاقا نه. یک پسر جوان با ظاهر متفاوت و دو دختر بیحجاب در ماشین نشسته بودند و چند نخ سیگار روی داشبورد بود. امشب مردانگیاش را دیدم؛ اگرچه هنوز لاغر و کوچک است. وقتی چنددقیقه بعد، یک موتور با دو مرد میخواستند زیر بگیرندش. واقعاً نمیخواستند اما اگر میتوانستند، چرا که نه. اول با چهرهای دَرهم، با گوشهی لب کج و اهانتآمیز به پسر بسیجی اشاره کرد که برود کنار بایستد. بسیجی هم پررویی و لاتی را پُر کرد و محکم ایستاد و با قیافهی یخزده مرد را تماشا کرد. نزدیک بود موتور روی پایش برود؛ این را من دیدم. اما باز هم ایستاد. مرد جلوتر رفت و انگار زورش گرفته باشد، برگشت و نمیدانم به پسرک چه گفت. پسر رفت جلو و با او حرف زد. چهرهی مرد عصبانی بود و بداخلاق. و بسیجی جوان، با آرامش حرف میزد. نمیدانم چه شد و چه گفتند. مرد هم آخرش رفت. با همان قیافه. اما من امشب مردانگی و را در او دیدم. دلیر است و بسیجی. خدا نگهدار همهی بسیجیها باشد. این شبها بیشتر...
#از_نبرد