وقتی که قرآن صحنهی قیامت را وصف میکند، گاهی - اگر دلم کمی بیدار باشد- از تصورش به خود میلرزم و از عاقبتم میهراسم. اما بیشتر از همه، با خواندن و تصور اوصافش، شگفتزده میشوم. شگفتی از شاهکار قدرت لایزال پروردگار. از عظمت و ابهت و شکوه ربّ العالمین. از اینکه
«... وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا یُشْرِکُونَ» که روز قیامت، زمین یکسره در مُشت اوست و بساط آسمانها به دست قدرت او برچیده میشود...
«در شیپور قیامت میدمند. پس هرکه در آسمانها و زمین است، درجا جان میدهد! جز هرآنکه خدا بخواهد. آنوقت بار دیگر در آن میدمند. یکدفعه همهشان بلند میشوند و ماتومبهوت نگاه میکنند.»
گمانم زیباترین عرصهی تجلی شکوه و شوکت حضرت حق جلّوعلا اینجاست که «صحنهی محشر با نور خدا روشن میشود. کتاب به میان میآید و پیامبران و شاهدان اعمال را حاضر میکنند...»
آن وقت خودم را میبینم که درمیان حاضرانم. شاید از این گروه «وَ سِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ زُمَراً حَتّى إِذا جاؤُها فُتِحَتْ أَبْوابُها...قِیلَ ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَکَبِّرِینَ» نه! خدانکند. شاید از این گروه باشم «وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِینَ» آری، انشاءالله که با این گروه همراه بشوم. همهمان همگروه بشویم در این دسته. من که آن سلام نگهبانان درهای بهشت را خیلی دوست میدارم "سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ.."
وای! وای از این آخرین صحنهای که توصیف میکند و دلها را همچون برف بر سر کوههای مجاور خورشید، ذوب. میگوید و لبتشنهمان باقی میگذارد. شاعر به این منظور نگفته و برای این نخواندهاندش اما من یاد آن شعر میافتم که "بازی مکن با من و صحنه را در پردهی آخر آتش نزن.." وقتی که میگوید:
«وَ تَرَى الْمَلائِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِیلَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ»
آن روز، فرشتگان را میبینی که به دور مسند فرمانرواییِ جهان حلقه زدهاند و خدا را از سر سپاس، به پاکی یاد میکنند. حال که داوری عادلانه بین همه تمام شد، فرشتگان و بهشتیان میگویند الحمدلله رب العالمین...
*/ سورهی زمر؛ آیات ۶۷ تا آخر
ترجمهی آیات از آقای علی ملکی است.
نوجوان لاغراندامی است. شاید چهارده یا پانزده ساله. لباس دیجیتالی بسیجیها را تنش کرده با پوتین. پوتینش را امشب تازه دیدم. وقتی که با یک دست، و دست دیگرش باتوم، پاهایش را با قوت میخ به زمین میکرد و ماشین پراید هاچبکی که کنار تجمع خراب شد را هُل میداد. خب لابد اهالی ماشین ظاهرشان مثل ما بود و پرچم به دست؟ اتفاقا نه. یک پسر جوان با ظاهر متفاوت و دو دختر بیحجاب در ماشین نشسته بودند و چند نخ سیگار روی داشبورد بود. امشب مردانگیاش را دیدم؛ اگرچه هنوز لاغر و کوچک است. وقتی چنددقیقه بعد، یک موتور با دو مرد میخواستند زیر بگیرندش. واقعاً نمیخواستند اما اگر میتوانستند، چرا که نه. اول با چهرهای دَرهم، با گوشهی لب کج و اهانتآمیز به پسر بسیجی اشاره کرد که برود کنار بایستد. بسیجی هم پررویی و لاتی را پُر کرد و محکم ایستاد و با قیافهی یخزده مرد را تماشا کرد. نزدیک بود موتور روی پایش برود؛ این را من دیدم. اما باز هم ایستاد. مرد جلوتر رفت و انگار زورش گرفته باشد، برگشت و نمیدانم به پسرک چه گفت. پسر رفت جلو و با او حرف زد. چهرهی مرد عصبانی بود و بداخلاق. و بسیجی جوان، با آرامش حرف میزد. نمیدانم چه شد و چه گفتند. مرد هم آخرش رفت. با همان قیافه. اما من امشب مردانگی و را در او دیدم. دلیر است و بسیجی. خدا نگهدار همهی بسیجیها باشد. این شبها بیشتر...
#از_نبرد
مُراسلات
«کتاب»
از میزان اهمیت کتابخوانی خبر داریم؟ بله. از توصیههای مکرر حضرت آقای شهید به کتابخوانی؟ بله. از اون طرف، کتاب گرون شده؟ خیلی. چون گرون شده نخریم؟ خیر.
تجربه نشون داده که هرچی میگذره کتاب انقدر که گرونتر میشه، ارزونتر نمیشه. پس وقتی فرصت خوبی پیش میاد (مثل نمایشگاه کتاب) بهتره نهایت استفاده رو ببریم. ضمناً اگر دغدغه داریم باید در کنار تمام هزینهها و مخارج، بخشی رو خیلی جدی به خرید کتاب اختصاص بدیم.
*/میتونید با دوستان همفکرتون توی تهیهی کتاب باهم شریک بشید! بعدش هم سنّت حسنهی امانت دادن و امانتداری..
*/شروع نمایشگاه مجازی کتاب تهران از فردا
book.icfi.ir
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام رهبر انقلاب به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی.pdf
حجم:
1.8M
📣 پیام رهبر معظّم انقلاب به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی
📱 @rahbar_enghelab_ir
سالهاست کتاب جزو زندگی من است. نه فقط تفریح، نه فقط اوقات فراغت، نه فقط وقتی پول داشته باشم.. سعی میکنم کتاب پشت کتاب بخوانم و هفتهای را بیکتاب نگذرانم. حتی سال کنکور نمیتوانستم دست از کتاب بکشم. تا فروردینماهش هنوز لابهلای کتابهای تست و آزمونهای جامع، کتاب دست میگرفتم. انگار نفس کم میآوردم اگر نمیخواندم. بعد با خودم قرار گذاشتم لااقل چندماه آخر منتهی به کنکور وقتم فقط صرف مطالعهی درسی بشود. بعد از کنکور هم وقتی میخواستم برگردم به حالت سابق، نمیتوانستم مثل قبل باشم و این تأثیرِ آن جداییِ اجباری ناراحتم میکرد.
هرجا بساط کتاب میبینم پاهایم از حرکت میایستد و به همان سمت کشیده میشود. البته نه از این بساطهای کنار مترو و مکانهای عمومی که بیشترش کتابهای بیفایده و بیمغز است. سعی کردم بیشتر کتابهای مفید بخوانم. البته موضوع مطالعه را دغدغهی انسان است که مشخص میکند. سعی کردم بیشتر از آنچه میخوانم فکر کنم. یعنی مصرف، تبدیل بشود به تولید. نه حتی تکرار حرفهای آن نویسنده و آن متفکر. این را بعد از خواندن کتاب «نا»، بیشتر یاد گرفتم؛ از شهید صدر.
من سالهاست با کتاب زندگی میکنم. اما از نهم اسفند به بعد، کتاب برایم "یادگار محبوب" است. کتاب میخوانم چون آقای شهید اینطور دوست داشت. چون او دغدغهی ما جوانها را داشت که کتاب بخوانیم. حالا هرجا بشود حرف از کتاب بزنم، میزنم. مبلّغ میشوم چون او، رهبرم، اینطور دوست داشت. نه چندان برای دلم، نه برای اینکه خودم دوست دارم؛ که مدتی است کتاب میخوانم چون او کتاب دوست داشت...
این که انسان به شرایط جدید کمکم عادت میکند همیشه خوب نیست. این که کمکم داغْ فراموشش میشود، حرارت غمش خنک و آتش دلش خاکستر میشود همیشه خوب نیست. هفتاد و چند روز گذشته و این مدت قوت غالبم اشک بوده و پیراهن مشکی. اما این غصهدارم میکند که دنیا فراموش میکند، ما فراموش میکنیم، مشغول زندگی میشویم و تو خاطرهای میشوی در دلهایمان؛ هرچند عمیق و سوزان. کاش حرقت قلبم مرا سوزانده بود؛ همان روز اول، همان ساعات اولِ سحر، همان شب هلهلهی بیصفتان.
این که انسان عادت میکند، همیشه هم خوب نیست. البته گاهی فقط یک داروست برای سرپا ماندن و بقای حیات. و الّا کسانی که شهادت رسول خدا را دیدند، ماجرای شهادت صدیقهی طاهره را دیدند، محاسن از خون خضابشدهی امیرالمؤمنین را دیدند، پارهپاره شدن جگر حسنبنعلی را دیدند، محشر کربلا را دیدند، شهادت یک به یک حجتهای الهی، امامان معصوم را دیدند، نباید زنده میماندند. دنیا باید بعد از رسول خدا میمُرد. باید پس از صدیقهی طاهره کنفیکون میشد. باید پس از کربلا بههم میپیچید و قیامت میشد. اما نشد. حالا تو هم هفتاد روز است که رفتهای و دنیا پابرجاست، ما هم زندهایم و بی تو نفس میکشیم. اما یک چیز عوض نمیشود و نقشش تا ابد روی پیشانی دنیاست که "عَلَی الدّنیا بعدَكَ العفا" آقای شهید خامنهای..
مُراسلات
ابالغریبالغرباء ابنغریبالغرباء • #ذکریات وقت نماز جماعت مغرب و عشاء بود. یک گوشه نشستهبودم، کن
دلتنگِ روی ماه توام، ماهِ کاظمین..
اندوه از دل میبَرَد دیدار رویَش
مولا چنین میگفت از دخترعمویش
یا رب وصالی اینچنین قسمت بگردان
یک جرعه قسمت کن بنوشم از سبویش
#ریحانه_شیرازی
عیدتون مبارک^^✨