eitaa logo
مُراسلات
68 دنبال‌کننده
125 عکس
25 ویدیو
16 فایل
در حال نوشتن... ‌ شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست. – https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4hs1kl&btn=مُراسلة
مشاهده در ایتا
دانلود
مُراسلات
الوداع..
وداع؟ چه کلمه‌ی عجیبی. چه غربتی توش داره. چرا رفتم توی زیارت وداع؟ أَسْتَوْدِعُكَ اللَّهَ...
< العَبدُ یُدَبِّر واللهُ یُقَدِّر > زندگی، تا این‌جای کار، بهم یه چیزی رو خوب اثبات کرده و اونم همین که هیچ چیز دست من نیست و گرداننده‌ی امور، حتی جزئیات زندگیم، کس دیگه‌ایه که باید با تکیه و اعتماد کامل بهش پیش برم. انصافاً هم همیشه آخر داستان غافلگیرم می‌کنه؛ اتفاقی رقم می‌خوره که تصور نمی‌کردم. تا این‌جا متوجه شدم هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌تونن به زیبایی اون، وقایع رو ترسیم کنن و یکی‌یکی با یه چینش دقیق جلوی پام قرار بدن. وقتی به مقدمه‌چینی بعضی رخ‌دادهای زندگیم نگاه می‌کنم، حیرت می‌کنم از این‌که اتفاقی که الان افتاده از مدت‌ها قبل داشته توی این ریل حرکت می‌کرده تا به این مقصد برسه؛ بدون این‌که من باخبر باشم. حتی تقریباً مطمئن شده‌ام که هروقت بابت چیزی خیالی دارم، ذوق و اصرار بی‌منطقی دارم، یا توی ذهنم بهش پر و بال می‌دم، درنهایت باید بیخیالش بشم چون یا او برام به‌همش می‌زنه یا خودم بهش می‌رسم که مناسب من نبود. و تقریباً همیشه چیزی جایگزین شده که من اولش نسبت بهش مقاومت شدیدی داشتم، خوشم نمی‌اومد، دوست نداشتم و قِس علیه فعلل و تفعلل! البته که همیشه هم هوای دلم رو داشته و انقدر من رو چرخونده و چرخونده تا تهش خودم با آغوش باز، اراده‌ی او رو اراده کنم و البته که راضی‌ام! او بهتر از هرکسی بلده من رو راضی کنه. به نظرم این به این خاطره که اون قاعده‌ی «فسخ عزائم» رو همیشه جلوی چشممون داشته باشیم و یادمون بمونه که لزوماً اراده و برنامه‌ریزی ما، بهترین گزینه نیست؛ خدا حتماً بهترش رو داره. البته من بارها با این پرسش خودش از خودم مواجه شدم که: "مطمئنی؟ مطمئنی می‌خوای طبق برنامه‌ی من جلو بیای؟ اگه بخوای می‌تونی راه دیگه‌ای رو انتخاب کنی‌ها. می‌تونی همین دنیا رو، همین انتخاب خودت رو، همین چیزی که فکر می‌کنی بهتره رو انتخاب کنی و منم بهت می‌دم. اما دیگه بقیه‌شو از من نخواه. ابدت رو هم من تضمین نمی‌کنم." و من هربار خیلی جدی به پیشنهادش فکر کردم. ولی واقعاً چند درصدمون انقدر از انتخاب خودمون مطمئنیم؟ چند نفرمون جرأت می‌کنیم دستمون رو از توی دستش بیرون بیاریم و صابون «معیشةً ضَنكا» و «وَ ما لَهُ فِى الآخِرَةِ مِنْ نَصِیب» رو به تنمون بمالیم؟ راستش من همیشه هرچقدر هم غر و نق و ناله و اشک و گریه داشتم و از وضعیت شاکی بودم، بازم نتونستم این کار رو بکنم. من هیچ‌وقت نتونستم با اتکاء به حرف اون آقای روان‌شناس، توی قنوت نمازشب خواسته‌ی دلم رو با اصرار بخوام و یقین داشته باشم که می‌شه. می‌دونم که شاید هم بشه اما چجوری عقل خودم رو از علم پروردگار و صاحبم بالاتر بدونم..؟ زندگی تا این‌جای کار بهم یاد داده منتظر رزقِ «مِن حیثُ لایحتسب» باشم خیلی قشنگ‌تره، خیلی شیرین‌تره، خیلی مطمئن‌تر و دقیق‌تره و از همه‌ش مهم‌تر، یه پشتیبان محکم داره که «و کفی بالله وکیلاً».
چگونه تاب آوردم غمت را؟
چجوری طاقت آوُردم غمت رو؟ چجور باور کنم زخم تنت رو؟ می‌گن این آخرین دیدارمونه گذاشتن توی تابوت پیکرت رو..
آخ... یتیمی درد بی‌درمان یتیمی...
وقتی جواب نیست تمنّا چه فایده؟ بی باده، جام و ساغر و مینا چه فایده؟ من دیده بهر دیدن آن یار داشتم حالا که یار نیست، تماشا چه فایده؟ گیرم تمام عالمیان ضجّه می‌زنند حالا که رفته‌ای تب و غوغا چه فایده؟ «گفتم ببینمش مگرم درد هجرتش ساکن شود» بدیدم و حالا..؟ چه فایده؟ از عمق جان برای تو خیلی گریستم داغ تو را نداده تسلّا، چه فایده؟ حالا دوباره آمده دیدار رهبری شاعر، ولی سپید و غزل را چه فایده- وقتی به "آفرینِ" تو تحسین نمی‌شود من شعر گفته‌ام ولی آقا... چه فایده؟ انگشتر و چفیه و تسبیح و دست‌خط دیگر نمانده است و تقاضا چه فایده؟ قلبم به زیر سنگ لحد با تو می‌رود من با تو دفن می‌شوم امّا چه فایده؟
همه‌ی امید من به روزی‌ست که به تو خواهم پیوست. حالا که چنین بیش از پیش در دلم جای گرفته‌ای، حالا بگو آیا با تو محشور خواهم شد؟ حرف تازه‌ام نیست؛ خواسته‌ی همیشگی‌ام بوده و حالا جگرسوزتر، بی‌تاب‌تر، پریشان‌تر. اگرچه که می‌دانم «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» مرا به نام تو صدا خواهند کرد. تو امام ما بوده‌ای و هستی و خواهی بود. تو پیشوای امّت آخرالزمانِ حضرت صاحب‌الزمان بوده‌ای و هستی و خواهی بود. تو پیشاپیش این کاروان می‌روی و ما را به دنبال خویش تا آن قلّه‌ای که می‌فرمودی می‌کشانی و می‌رسانی. تو قائد این امّتی و قائد هیچ‌گاه امّت خود را رها نمی‌کند.
در آستانه‌ی سفر [ان‌شاءالله]، داشتم سفرهایی که این مدت رفتم رو از نظر می‌گذروندم. دیدم توی تمام سفرهای اخیر، دنبال آسوده‌ترین راه گشتم، تنها سفر نکردم و همراهی داشتم، حال جسمی مساعدی داشتم و... اما الان، همه‌چیز برعکسه و دقیقاً من رو می‌بره به آخرین سفری که با وضعیت مشابه الان رفتم: دیدار رهبری در آذرماه پارسال. انگار که وعده‌گاه‌های من با تو، محل سنجش ادعاهای منه. انگار که می‌خوای به خودم ثابت کنی که چقدر حاضرم سختی‌ها رو تحمل کنم نه فقط برای تو، برای این «راه دشوار به سمت قلّه»... آقاجان ما هستیم. هرچی بشه ما هستیم. دعا کن برای ما. برای عزم و اراده‌ی ما. دنیا توی این چند روز باز هم می‌بینه که هیچ تلخی و سختی‌یی نمی‌تونه ما رو عقب بزنه. لبیک یا خامنه‌ای!