چجوری طاقت آوُردم غمت رو؟
چجور باور کنم زخم تنت رو؟
میگن این آخرین دیدارمونه
گذاشتن توی تابوت پیکرت رو..
#ریحانه_شیرازی
وقتی جواب نیست تمنّا چه فایده؟
بی باده، جام و ساغر و مینا چه فایده؟
من دیده بهر دیدن آن یار داشتم
حالا که یار نیست، تماشا چه فایده؟
گیرم تمام عالمیان ضجّه میزنند
حالا که رفتهای تب و غوغا چه فایده؟
«گفتم ببینمش مگرم درد هجرتش
ساکن شود» بدیدم و حالا..؟ چه فایده؟
از عمق جان برای تو خیلی گریستم
داغ تو را نداده تسلّا، چه فایده؟
حالا دوباره آمده دیدار رهبری
شاعر، ولی سپید و غزل را چه فایده-
وقتی به "آفرینِ" تو تحسین نمیشود
من شعر گفتهام ولی آقا... چه فایده؟
انگشتر و چفیه و تسبیح و دستخط
دیگر نمانده است و تقاضا چه فایده؟
قلبم به زیر سنگ لحد با تو میرود
من با تو دفن میشوم امّا چه فایده؟
#ریحانه_شیرازی
همهی امید من به روزیست که به تو خواهم پیوست. حالا که چنین بیش از پیش در دلم جای گرفتهای، حالا بگو آیا با تو محشور خواهم شد؟ حرف تازهام نیست؛ خواستهی همیشگیام بوده و حالا جگرسوزتر، بیتابتر، پریشانتر. اگرچه که میدانم «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» مرا به نام تو صدا خواهند کرد. تو امام ما بودهای و هستی و خواهی بود. تو پیشوای امّت آخرالزمانِ حضرت صاحبالزمان بودهای و هستی و خواهی بود. تو پیشاپیش این کاروان میروی و ما را به دنبال خویش تا آن قلّهای که میفرمودی میکشانی و میرسانی. تو قائد این امّتی و قائد هیچگاه امّت خود را رها نمیکند.
در آستانهی سفر [انشاءالله]، داشتم سفرهایی که این مدت رفتم رو از نظر میگذروندم. دیدم توی تمام سفرهای اخیر، دنبال آسودهترین راه گشتم، تنها سفر نکردم و همراهی داشتم، حال جسمی مساعدی داشتم و... اما الان، همهچیز برعکسه و دقیقاً من رو میبره به آخرین سفری که با وضعیت مشابه الان رفتم: دیدار رهبری در آذرماه پارسال. انگار که وعدهگاههای من با تو، محل سنجش ادعاهای منه. انگار که میخوای به خودم ثابت کنی که چقدر حاضرم سختیها رو تحمل کنم نه فقط برای تو، برای این «راه دشوار به سمت قلّه»...
آقاجان ما هستیم. هرچی بشه ما هستیم. دعا کن برای ما. برای عزم و ارادهی ما. دنیا توی این چند روز باز هم میبینه که هیچ تلخی و سختییی نمیتونه ما رو عقب بزنه. لبیک یا خامنهای!
مُراسلات
*/ #روایت_دیدار
به مناسبت آخرین دیدار، این سلسله هشتگ رو اگر نخوندید، بخونید..
مُراسلات
#روایت_دیدار ۴/ «انگار نوری از ورای آسمان آمد» وارد حسینیهی امام خمینی رحمت الله علیه میشوم. در
این بار قرار است به جای رخ ماهت
تابوت تو را لحظهی دیدار ببینم...
#ریحانه_شیرازی
مُراسلات
«چه بگویم نگفته هم پیداست غم این عشق مگر یکی و دوتاست به همم ریختهست گیسویی به همم ریختهست مدتها
حال عاشقی دارم که برای وصال معشوق، آنقدر دوید و نفس زد تا از نفس افتاد. آنقدر به در و دیوار کوبید تا در به رویش گشوده شود و روی دلدار ببیند. حال عاشقی دارم که مدتها در تب سوخت و پیراهنش از اشک سیراب نشد مگر به کوی لیلا برسد. حال مجنونی که دیوانهوار عمر سپری کرد و شیداییش را هوار کشید، جار زد، گریبان درید تا برای نفسی هم که شده به دیدار برسد. حالا چه کند؟ چه کند عاشقی که میسوزد و به سوی بدرقهی معشوقش به آسمانها میشتابد؟ چه کند مجنونی که دیگر نشانی کوی لیلا ندارد؟ چه کند کسی که دیگر نمیتواند برای دیدنت اشک بریزد و ناله کند و خودش را دیوانهوار به سویت بکشد؟ بگذار سوگواریام را بکنم. بگذار بغض گداختهای که ماههاست سینهام را میسوزاند از آتشفشان چشمهایم بیرون بریزم. بگذار بیقاعده واژه ببافم که صدای فکرم را نمیشنوم. بگذار با همین نوا بسوزم که نمیدانستم آن روز برای دیدنت میخواندم و امروز برای ندیدنت. بگذار بسوزم و بسوزانم. بگذار خاکستر شوم. شاید ققنوسی از این خاکستر برخیزد..
به نیابت از شما در حرم حضرت سلطان علیبنموسیالرضا علیه آلاف الثناء زیارت امینالله خونده شد. زیارت قبول.