eitaa logo
مُراسلات
68 دنبال‌کننده
125 عکس
25 ویدیو
16 فایل
در حال نوشتن... ‌ شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست. – https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4hs1kl&btn=مُراسلة
مشاهده در ایتا
دانلود
سفر اربعین این‌طوریه که حتی اگر شرایط و قصد رفتن نداشته باشی، دم‌دمای سفر که می‌رسه، تب و تابش می‌افته به جونت و نمی‌تونی بهش فکر نکنی. و احتمالاً تهش یا خودت رو هرجور شده برخلاف برنامه‌ی قبلی بهش می‌رسونی یا نمی‌تونی و به مرز جنون می‌رسی.
مُراسلات
«به زیر سایه‌ی زلف تو آمده‌ست دلم به غم بگوی که این خسته در پناه من است..» - ابتهاج
مولای مهربان منی یا اباالحسن(ع) عشق منی و جان منی یا اباالحسن(ع) مهمان سفرهٔ دل صدپاره‌ام به اشک عمری است میزبان منی یا اباالحسن(ع) خورشید را به خاک حریم تو دیده‌ام آری تو آسمان منی یا اباالحسن(ع) بهتر ز تو، جواب دلم را نداده کَس چون آگه از زبان منی یا اباالحسن(ع) هر سائل حریم تو از مهربانیت گوید به خود از آن منی یا اباالحسن(ع) در هر کجا قرار دل بی‌قرار من در هر نفس توان منی یا اباالحسن(ع) در خاندان من همه دلدادهٔ تواند مجبوب خاندان منی یا اباالحسن(ع) من کیستم گدای روان در حریم تو تو کیستی، روان منی یا اباالحسن(ع) - مرحوم سیدرضا مؤيد خراسانى
این عقیده‌ی "بیمار شدن بعد از زیارت نشونه‌ی قبولیه" هم چیز جالبیه‌ها. به جهت صحت و سقم روایی‌ش نمی‌گم و استناد نمی‌کنم؛ ولی همین‌قدر که آدم رو مجدداً آویزون و آواره‌ی صاحب‌حرم می‌کنه و احساس می‌کنه با هر دردی که می‌کشه یه مقدار از گناهانش رو از دست می‌ده تا نورانیت زیارت بتونه وارد وجودش شه، مقوله‌ی دوست‌داشتنی‌ایه. من رو یاد شعر آقای تال می‌ندازه که: «با شفا از تو چه زیبا شده بیمار شدن / به تو وابسته شدن با تو گرفتار شدن...»
مُراسلات
یکُم؛ گاهی توی این مسیر، برمی‌گردم به عقب و ادعاهایی که پیش تو کردم رو مرور می‌کنم و می‌گم نکنه جسارت کردم و حالا دارم با ادعاهام امتحان می‌شم؟ بعد با اطمینان از جانب خودت به خودم جواب می‌دم که نه؛ تو خیلی دقیق دعا کردی و واگذار کردی. و «من» برات این راه رو پسندیدم. مگه همین رو نمی‌خواستی؟.. اصلاً مگه این عمر چه‌قدره و مگه زندگی اول و آخر باید خرج چی بشه به غیر از تو؟ و مگه من چی ازت خواستم جز همین؟ پس لك الشّكر و لك الحمد. دوم؛ برای اولین‌بار بسم‌الله گفتم و صدقه‌ای در خزانه‌ی غیب الهی به پس‌انداز و جلب حفاظت ملائک انداختم و یارضا گویان بردمشون کتاب‌فروشی دم باب‌الجواد (ع) و درحالی که تمام مدت هزاربار شمردمشون و سعی کردم غرور نوجوانی‌شون خدشه‌دار نشه و در عین حال هدایتشون کنم و مراقبشون باشم، چشمام رو هی چرخوندم به سمت گنبد و نفس عمیقی کشیدم برای مسیر پیش‌رو و بسیار مدد خواستم. و لبخندی حواله به این حُسن‌تدبیر حضرت ربّ و این تمرینات مقدماتی غیرمترقبه. سوم؛ مربّی و متربّی یا مربّی و مربّا؟! */ به‌جامانده از مشهد_تیرماه صفرپنج
تو خون بچه‌های جنوب از روز اول شجاعت ریختن؛ قبول. اصلاً برای بچه‌های جنوب چهارتا صدای بمب که ترسی نداره؛ قبول. همین بچه‌های جنوب بودن که هشت‌سال رو سرشون آتیش می‌ریخت و دست‌خالی وایسادن؛ قبول. بچه‌های جنوب سختی کشیده‌ان و پوستشون کلفت شده که نه آب داشته باشن نه هوا نه ترس از جنگ؛ قبول. بچه‌های جنوب اسطوره‌ی این سرزمینند و همه‌اش قبول. اما جوابِ با صدای انفجار بغل‌گوش از خواب پریدن بچه‌ی سرطانی جنوب و دل‌شوره‌های مادرش این نیست که بهش بگی تو بچه‌ی جنوبی پس محکم وایسا. بچه‌ی جنوب و شمال نداره. بچه‌ی جنوب و بالاشهر تهرون نداره. جنوب و بچه‌هاش رو ما قبل از این‌ها، به استقامت و مقاومت شناختیم. به این‌که جهان‌آراها و علی هاشمی‌ها و تنگسیری‌هاش دنبال این بودند که هر حرکت دشمن رو با تو دهنیِ بزرگ‌تری جواب بدن تا خودش رو جمع کنه. ما بچه‌های جنوب رو به سر نترس‌شون شناختیم که دشمن رو به زانو درآوردند؛ نه به زمزمه‌های ناشناخته و مبهم. بچه‌های جنوب الگوی هشت‌ساله -و حتی بیشتر- این مردمند. الگویی که از دل مردم بیرون میاد و برای حکمرانان و مسئولینِ این مردم ضروری‌ترینه. از جگرداریِ بچه‌های جنوب حرف نزنید، اگر نمی‌تونید مثل اون‌ها جگر داشته باشید!
«دیوان سرنوشتم چون نسخه‌های خطی هرچند بد نوشته است اما غلط ندارد» - اشرفی مازندرانی
«یا مَنْ بِیَدِهِ ناصِیَتي»
«دل سپردن خوب بود اما برای دیگران ما فقط دل داشتیم، آن هم به تاراج تو رفت»
14050426_متن_کامل_پیام_رهبر_معظم_انقلاب_درباره‌ی_حماسه_عظیم_بدرقه.pdf
حجم: 148.1K
📖 متن کامل پیام رهبر معظم انقلاب درباره‌ی حماسه عظیم بدرقه آقای شهید ایران و تبیین مسائل مهم کشور 🔗 rahbar.ir/s/1590 💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
هیچ‌وقت آدم اکسپلورگردی نبوده‌ام. حتی مدت‌هاست جز از طریق وب وارد برنامه نمی‌شوم. بیشتر وقت‌ها هم اصلاً یادم به آن نیست. از این که مغزم را با ویدیوهای چندثانیه‌ای پر کنم تا روز، ورد زبانم و شب، خواب چشمانم بشود هم بیزارم. حالا این روزها، از وقتی دوباره می‌شود به آن سری زد و خبری گرفت، صفحه را که باز می‌کنم، پر می‌شود از عکس‌ها و ویدیوهای آدم‌های مختلف و ماجراهای ضد و نقیض. یکی دارد خواننده‌ای که "طرف درست تاریخ" ایستاده را به باد حرف و استدلال‌های کودکانه می‌گیرد. یکی بازیگر یا بلاگری است که از عقیده‌ای که به ظاهرش نمی‌خورد دفاع می‌کند. یکی همه‌چیز را قاطی کرده و جمع بین ارادت به رهبر شهید و هر ادا و اصولی را امکان‌پذیر می‌داند. یکی دیگر با ترفندهای به خصوصش توجه و نگاه مخاطب را دنبال خودش می‌کشد. یکی بلاگر پولی است و تا می‌تواند به وطن لگد می‌زند و زندگی مادی بهتری با بی‌وطنی می‌سازد. ویدیوی بعدی میکاپ‌آرتیستی است که تا دیروز پای حمله به جنوب حرکات موزون می‌رفته و امروز برای همان جنوب خطوط غم و دل‌نگرانی روی صورت و سینه‌اش می‌کشد و شگفتا.. در تمام این اتفاقات و رفت و برگشت‌ها، یکی آمده، یکی رفته، یکی از اول بوده، یکی از میانه‌ی راه برگشته، یکی نبوده و حالا خودش را رسانده. اما این‌ها هیچ‌کدام آنقدرها هم مهم نیست. مهم نیست در برابر آن‌چه که یکی درمیان وسط این‌ها می‌بینم و دسته‌بندی افکارم را به‌هم می‌ریزد. حالا نسبت به قبل، بیشتر اکسپلورم پر می‌شود از آدم‌هایی که قبل از این اتفاقات، یک گوشه‌ی عالم در حال زندگی و بندگی بوده‌اند و حالا برگزیده شده‌اند. وسط رفت و برگشت آدم‌های حیران و مترسک‌های مسخره و عروسک‌های بزک‌کرده‌ی این آشفته‌بازار که هر طرفش آهنگی و صدایی بلند است -که امروز هست و فردا نیست- یک عده وارثان حقیقی جاودانگی شده‌اند و انگار تعدادشان از قبل خیلی بیشتر شده است. می‌بینم که خانم حائری از پسر شهیدش، محمدمهدی نجابت ویدیو می‌گذارد و من غرق می‌شوم. غرق آن شب که خانم حائری را وسط جمعیت دیدم، قبل از روضه خودم را به او رساندم و از روی باز و سینه‌ی گشاده و خُلق لطیف و تواضع بی‌حدش خجالت‌زده شدم. ویدیوی بعدی شهید علیرضا خلج است و چه سنش کم است.. و من غرق می‌شوم. آن یکی از من هم خیلی کوچک‌تر است.. و من غرق می‌شوم. در مِن المؤمنینَ رجالٌ صَدَقوا غرق می‌شوم. در فکر واماندگی خودم و آدم‌های دور و بر، غرق می‌شوم. در غصه‌ی سرگرمی‌های ساختگی که هرکدامش برای تباهی تمام عمر یک نفر کافی‌ست غرق می‌شوم... من آدم خوبی نیستم و خیال هم ندارم از تمام آن‌چه فکر می‌کنم و آن‌چه هستم پرده بردارم. اما یک چیزی را خوب می‌فهمم این روزها و فکر می‌کنم همه باید بدانند، همه باید احساس کنند و کسی نباید باشد که از این «بانگ جرس کاروانی» بی‌خبر مانده باشد. که دنیا دیگر محل تعلل و تردید نیست. همه‌چیز سرعت گرفته و با تمام توان، آدم‌ها را از چرخه‌ی غربال به بیرون پرت می‌کند. اتفاقات پشت سر هم رخ می‌دهد و ما فرصتی برای مشغول بودن با آدم‌های کوچک و رخ‌دادهای سطحی و در سطح ماندن نداریم. راه، روشن‌تر از همیشه و انتخاب آزادانه‌تر و راحت‌تر از همیشه است..
کربلای همه دستته خانوم سه ساله...