من خواستهام که دعبلَت باشم و بس
آوارهی کوی و بیدِلَت باشم و بس
وقتی شعرا به صف، صله میگیرند
من هم نَفَسی مقابلت باشم و بس
#ریحانه_شیرازی
/به وقت چهلویکمین شب شعر عاشورا
مُراسلات
این کدام خاصیت است کربلاء را؟ که چون اندر آن باشی، خیالیست مبهم و رؤیاییست شیرین. و چون بازگردی، ا
شاید اگر میدونستم سال دیگه نگاهم به گنبدت نمیافته، بیشتر بهت خیره میشدم. شاید اگه میدونستم توی این شهر نفس کم میارم و با این حال باید دور از تو ادامه بدم، بیشتر توی هوای حرمت نفس میکشیدم. شاید اگر میدونستم اینطوری میشه، هیچوقت از پیشت برنمیگشتم. شاید... نمیدونم. ببخشید. حدیث دلتنگیه. شب که میشه فرصت میکنم اشکهایی که توی روز خودشون رو قایم میکنن، روی دامنت بریزم. آخه من سرم رو قبل از این زیاد رو دامنت گذاشتم. طعم آغوشت رو چشیدم. وقتی من رو دعوت کردی و توی آغوشت پناه دادی که اگر به هرکسی از اهل عالم حتی اطرافیانم حال و خیالم رو میگفتم، من رو طرد میکردن و هیچوقت دیگه فکرشون درموردم درست نمیشد. من فهمیدم «ما را بقیه پس زده بودند هزار بار / ما را حسین بود که آدم حساب کرد» یعنی چی. من فهمیدم «ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا / حلوا به کسی ده که محبت نچشیده» یعنی چی. یه ذره از شیرینی اون حلوای محبتت اومده زیر زبونم که حالا اینطور بیتابم. و الّا من رو چه به گفتن این حرفها توی یه جمع عمومی؟ اینها باید سیاههی دفترم میشد. مثل بقیهی نامهها و درددلهام برای تو. نمیدونم، شاید قراره این سند آشفتگی ما باشه. شاید یکی اون لحظه که مقابلت قرار گرفت، اسم من رو هم آورد و تو یاد من افتادی که از اون دلدادهام چه خبر؟ نه.. این چه حرف خلافیه. مگه میشه شما از حال ما بیخبر باشی؟ هرگز. حالا فقط یه چیزی میمونه. اونم اینکه پارسال وقتی روبهروت قرار گرفتم، اون سحر آخر گفتم که من هروقت کارد به استخونم رسید و درمونم هیچجا نبود، من رو دعوت کردید پیش خودتون. یا رسوندید به روضههاتون. حالا محرم گذشته، من روزها و شبهای روضه رو پشت سر گذاشتم ولی درمان نشدم. از کربلاء هم که دور افتادم. بگو درمان اینبارم چجوری از بین دو دست مهربونت میرسه؟ آخه من یقین دارم به رحمت واسعهات. من، عاشق اینم که با این اسم صدات کنم: یا رحمت الله الواسعه... یا اباعبدالله...