بوی آشنا خورد زیر مشامم و مثل بقیه که غرق مرور خاطرات بودن، رفتم به ایام ماضی. به سالهایی که مامان بهمون یادآور میشد "فردا میریم خونهی باباجون اینا؛ قراره آش بپزیم." و ما شیرجه میزدیم که وسایلمون رو جمع کنیم. از مسیر خونهی خودمون تا خونهی اونها رو انگار سفر میکردیم و در طول راه بنا به طبیعت و پوشش گیاهی خیابونها با داداش، توی خیالمون از عراق، پاکستان، لبنان و غیره میگذشتیم! کوچهی طویل چهلوپنج، سر کوچه بانک سپه، رو طی میکردیم تا به بنبست برسیم. درب سفید رنگ رو میکوبیدیم و با باز شدنش خودمون رو وسط حیاط پرت میکردیم. از کنار بوتهی گل یاس و گل میمونها میگذشتیم و احیاناً موجوداتی که "یاء" بزرگ نگهداری میکرد؛ جوجه، اردک، لاکپشت! روز رو با فوتبال، والیبال، استپهوا، کامیپوتر و بازی "دو برادر" شب میکردیم و شب، یورتمهکنان به سمت اتاق دایی میرفتیم و رختخوابها رو از کمد ديواری بیرون میکشیدیم و به سمت هال پرواز میکردیم. شب رو بعد از کلی هیاهو سحر میکردیم و صبح با سر و صدای دوتا "یاء" بالای سرمون، به راحتی از تشک جدا میشدیم. در حالی که شب، باباجون بارها رفته بود توی حیاط و به دیگ آش سر زده بود، نخود و لوبیاها رو بررسی کرده بود، شعله رو تنظیم کرده بود، ما هم به شیطنت چندباری آش رو برخلاف جهت لازم هَم زده بودیم و پایینش کنار دیگ، شمع روشن کرده بودیم، حالا صبح، بوی آشنایی تمام خونه رو پر کرده بود. اقوام یکی یکی میاومدن و کاسههای آش خودشون رو میبردن و یا بابا براشون میبُرد.
دیروز از بدء ورود به طبقهی چهارم، بوی آشنا از واحد شش به مشامم خورد. خبری از مسیر طولانی و کوچهی طویل و حیاط بزرگ و بوتهی یاس نبود، خبری از باباجون هم. هرچی چشم گردوندم ندیدمش، جز توی قاب عکس. از شب قبل به یاد اون ایام که چیزی برای غفلت نداشتم [مگر سن کم]، گوشیمو غلاف کردم و خاموش. نشستم پای درد دل مامانجون. برای اولین بار، حکایت نذر آش که از "خانم" و خواب بهخصوصش به یادگار مونده رو شنیدم و نذری که نباید شکسته شه حتی در نسلهای بعد. دیگه خبری از بازی نبود. "یاء" کوچک دیگه اصراری نمیکرد که شب بمونیم و بابتش اشکی نریخت؛ البته که ما موندیم. مشغول لپتاپش بود و ما "رِد دِد ردمپشن" و بساط نرمافزاریش رو به تماشا نشستیم. بین داداش و "یاء" بزرگ از کلکلهای کودکانه خبری نبود و بیشتر دربارهی ذلت ژاپن و کرهی جنوبی تحت سلطهی آمریکا و قدرت و استقلال چین و دیکتاتوری کرهی شمالی و زیرساخت اینترنت در تمام دنیا و ایران حرف زدن. دربارهی گیمهای جدید و جیتیای با گرافیک فوقالعاده و علل مهاجرت و اپلای همکلاسیهای دوتا "یاء" و "اگه میری برگرد و با سختیها و بیمهریها بساز. خودت گفتی متخصص کم داره این مملکت" صحبت کردیم.
و در نهایت من، تمام مدت به خاطرات فکر کردم. به این که من "یومالاربعین" رو با آش نذری باباجون شناختم؛ توی روزگاری که درکی از اربعین اباعبدالله سلاماللهعلیه نداشتم. دیگ کوچیک شده و روی اجاق کوچیک آشپرخونهی کوچیک واحد کوچیک خاله اینا قرار گرفته؛ اما مطمئنم باباجون، یه گوشه کنارش ایستاده و حواسش به همهچیز هست. شاید این میون، بین اینجا و کربلا هم رفت و آمدی داره. آخه دو سال پیش وقتی که رفت، ایام اربعین بود. گفتم که، بوی آشنایی به مشامم میخوره..
*/ به قول خاله اینا، خیلی خدابیامرزی طلبیدن اموات. ذکر خیر شد؛ برای همهشون یه صلوات حوالهی جهان اونطرف میکنید؟
#ذکریات
اگرچه امسال نرفتم اما بیشتر از تمام سالها در حرمها و طریق یادم کردن و خب، من حالا زائرم؛ به تعداد دفعاتی که یاد شدهام. الحمدلله.
میفرماد خدایا من با همین رنج و عذابهایی که توی دنیا میبینم کلی جزع و فزع به راه میندازم و دائم بابتش بیتابی میکنم؛ اونوقت چهجوری میتونم عذاب آخرتت رو طاقت بیارم..؟
حالا بر عذابت طاقت آوردم، چهجوری دوریتو تحمل کنم تو جهنم؟ گیرم طاقت عذاب و آتش رو هم آوردم؛ چطوری باور کنم و طاقت بیارم که اونهمه لطف و کرمت شامل حالم نشده؟ چطوری اونجا آروم بگیرم درحالی که اینهمه به رحمتت امید بسته بودم..
[- دعاء کمیل]
بر یک عده وحوش دریدهٔ بدتر از هند جگرخوار اگر جز اشدّ مجازات به نصّ صریح اسلام باشد، اگر برخوردی جز برخورد محکم و بیترحم بر قاتلین بدتر از شمر و خولی باشد، بر آن مسئولانِ متولی امر که نام اسلام به گرده میبرند ننگ و شرم و مرگ باد.
وقتی داغهایی چنین سنگین بر دل خانوادهها و ملّت میگذارند، وقتی تصاویر به خون کشیدن و سر بریدن و زنده سوزاندن و تکهتکه کردن و جگر درآوردن عجمیانها و علیوردیها و آن بسیجی یا نیروی نظامی و انتظامی اغتشاشات اخیر و حالا رجبزادهها بیرون میآید؛ وقتی کفتارها چنین بر پیکر بیجان مقطعالاعضای یک انسان میرقصند، باید که خبر قصاص باعثین و قاتلین به همان گستردگی انتشار یابد و بسیاربسیار اندک التیامی بر هزاران دل سوخته از این هتّاکی و سفّاکی باشد.
ننگ بر این روزگاری که بسیجی و فدایی بودن -که افتخار ماست و مدال سینههامان در زمین و آسمان- نظامی و انتظامی بودن اگر سپر بودن و گلوله خوردن و به قتل صبر جان دادن و مُثله شدن باشد، عادی جلوه میکند!
ارزشی -به تعبیر همانها- فدایی اسلام است، فدایی ولایت است و تا این راه هست خونهایی هم برای روشن ماندنش بهجاست. اما این کجا وظیفهی قصاص و برخورد کوبنده و دقیقاً مطابق قوانین اسلام را کمرنگ میکند؟ در جامعهای که خاطی نهاد قانون را مقابل خود نمیبیند و برخورد بازدارندهای دریافت نمیکند، اینچنین از قاتل و جانی شدن ابا نمیکند و برای کشتار فجیع مأمورین و مردم عادی مسابقه و جایزه تعیین میکند...
شکایت از همه عالم به سوی دوست بَرَم
«که غیر دوست مرا ملجأ و پناهی نیست»
#ریحانه_شیرازی
مُراسلات
«به زیر سایهی زلف تو آمدهست دلم به غم بگوی که این خسته در پناه من است..» - ابتهاج
"
«به کورسوی امیدی که در پس غمهاست
نسیم لطف شما بهترینِ مرهمهاست
بتاب حضرت خورشید بر تن این دشت
به گونههای شقایق که غرق شبنمهاست»
#ریحانه_شیرازی
/کاش برمیگشتم به ماه قبل، همین موقع..
في باب البلاء نوشتهاند: « "بَلاء" در اصل به معنای کهنگی و فرسودگی است، سپس به آزمایش کردن «بلاء» گفته شده؛ زیرا هر چیزی بر اثر آزمایشهای متعدد حالت کهنگی به خود میگیرد. به غم و اندوه نیز «بلاء» میگویند؛ چرا که جسم و روح انسان را فرسوده میکند. تکالیف و مسئولیتها نیز «بلاء» نام دارد؛ چرا که آنها نیز بر جسم و جان انسان سنگینی دارند.» میگویم چرا تنم درد میکند.. فکر میکردم کوه کندهام مگر؟ و گویا که آری. انگار که حرف شاعرانهای «از درون نبرد تن به تنی/با تنی تکهپاره آمدهام». انگار که فرسوده پارهآهنی. انگار که کهنه پارچهای مچاله... و ادامه دادهاند «و از آنجا که آزمایش، گاهی با نعمت است و گاهی با مصیبت، این واژه به معنای نعمت و گاه به معنای مصیبت آمده است؛ آنگاه که به وسیله نعمتهاست آن را «بلاء حسن» میگویند؛ و گاهی که به وسیله مصیبتها و مجازاتهاست به آن «بلاء سَیِء» گفته میشود.»
*/ عصرگاهی بود. از شهر و مافیها به طرفی گریزان شدیم. حتی خاطرم نیست دقیقاً کجا. هوا نیمهپاییز بود. من در خیال دامهای بلاء و "از این سختتر چگونه میشود"ها. هرکس را نگاه میکردم «به تعلّقی گرفتار» و صاحبنظری ندیدم «به عشق منظور». در رفت و آمد تصاویر ثبتشده، دیدم این یکی خیلی "بلاء حسن" است؛ پر از حس غربت و دلتنگی و فشردهدلی، سبز و در میانهی نعمات و مقدمهی نعمات. مثل گریهی از ته دل کودکیام در آغوش مادر از طعن کودکان؛ پر از غم شیرین..
#یاد_داشت
«انسان بخیل، تیپا به رزق خودش میزنه!
بخیل، گدایی میکنه که نکنه یه روز گدا بشه!»