ایمانِ نیمهجان برخی مردم را باید زیر چرخ اقتصاد غربی جستجو کرد. اقتصادنادانهایی که چوب لای چرخ پیشرفت مملکت گذاشتند و دولتمردانی که -احتمالا!- به عمد دنبال ناراضی کردن مردم هستند. باید فرهنگ پولدوستی و پولپرستی، فرهنگ مصرفگرایی و اسراف را، باید همین کراواتیهای ادکلنزده را قاتل ایمانِ برخی مردم دانست.
عدم کار فرهنگی و غیره و ذلک همه علتند. اما در برخی موارد، علت همین است. و درود خدا بر او فرمود «از دری که فقر وارد شود، از در دیگر ایمان بیرون میرود.»
جامعه زنجیره است و همهی ما در وضع موجود، مقصریم. سرمایهدار یکجور، سیاستمدار یکجور، فرهنگبانان و خانواده و آحاد مردم، جور دیگر!
#إنتبهوا...
یه بار یه جا نوشته بودم؛
من حتی به شما فکر هم که میکنم خیالم خوشبو میشه!
کاش اخلاقم رو، همهی وجودم رو معطّر به خودتون کنید.
*/یا أباالاُمّة، یا رسولالله [ص]
به رسمیترین شکل ممکن، و با مجوز دولتی، برنامههای رقص و کنسرت انواع آهنگ، به اسم وحدت[!!!] و جشن میلاد اهل بیت[!!!] برگزار میشود.
تقبل الله منکم جمیعاً!
میگفت به تاوان کدامین گنه از ما
اینگونه پریشان و سراسیمهی عشقیم..؟
#ریحانهشیرازی
ترکیب شب و جاده، وهمیست خیال انگیز
این رحلت مستان است، در بادهی ما پر ریز
«گر شوق حرم باشد سهل است بیابانها»
هان! نوبت دیدار است از بستر خود برخیز
چون یار طلب کردهست، گر یار نظر کردهست
از گور به پامان کن، چون لحظهی رستاخیز
از خویش گریزان و درمانده و نومیدیم
دیدار تو امّید است، ایوان تو دستاویز
*/در رثای دلتنگی برای جادهای که به شما میرسد..
#ریحانهشیرازی
اون استوری رو که دیدم، یادم افتاد که یه خاطرهی مشابه برای منم وجود داره؛ دستخط باباجون روی شیشههای ادویه توی خونهمون..(:
به این فکر میکردم که امروز مَرد بودن رو، پدر بودن رو توی چی میبینیم؟ ملاک و معیار شده چی؟ اونهمه مهر و محبت درعین اقتدار مردانه، اینجور «به فکر اعضای خانواده» بودن، امروز کجای تصورات ماست؟
این "بیمنت" محبت کردنهای مردها و زنهای قدیمی که توی همچین موارد جزئی و ظریف و لطیفی دیده میشه، امروز چقدر توی زندگیهاست؟ پس مدرنیته جوابی برای همه چیز نداره و دور ریختن تمام گذشته، حماقته. گذشتهی اصیل ما خیلی قشنگتر از مدرنیتهاست!
*/شادی روح همهی بابابزرگها و مامانبزرگها، صلوات :)
نیمَش گذشت، نیم دگر را چه میکنی؟
گیرم که خنده، دیدهی تر را چه میکنی؟
کمکم درخت سبز دلت خشک میشود
پاییز و رسم تلخ تبر را چه میکنی؟
#ریحانهشیرازی
*/یک عصر دلغروب پاییز،
دو سالِ پیش شاید..
سر سجاده نشستهام و با تسبیح بازی میکنم؛ تو بگو با فکرهایم وَر میروم. نور زرد چراغ مطالعه از پشت سرم، صدای پنکه توی گوشم، و همهی اتفاقات دنیا با پسزمینهی آهنگ بیکلام "گریز" توی سرم. چشمهایم میسوزد و شبها به توسل خوابم میبرد. صبح اول وقت چشمهایم را باز میکنم و بعد، تا دنبال علتی برای شروع روز جدید و حیات نو بگردم صبحم بیات میشود و میانهٔ روز میرسد تا از جا برخیزم.
الان که اینها را میگفتم صبح بود یا ظهر؟ سر شب بود؟ نماز صبح میخواندم یا عشاء؟ همهجا تاریک است. نه، شاید هم نور زرد چراغ مطالعه از بالا افتاده روی سرمان. هرچه هست نورش ملایمتر است. پوتینهایش را میبینم که از دور میآید و جلوی چشمهایم میایستد. هرچه میکنم سرم را بالاتر بیاورم نمیشود. انگار بنا نیست ببینمش.
میگویم: نمیبینمت!
میخندد: پس تخیلم کن!
+ خودت میدانی که همین حالا هم در خیالی!
میخندد و باز هم، تخیل میکنم لبخندش را.
- خب! شروع کن.
+ <م>؟ خستهام. چرا تمام نمیشود؟ چرا تمام نمیشوم؟ چرا هرچه میدوم نمیرسم؟ چرا اصلا میدوم؟ درست میدوم؟ بیا برویم یک جایی که من بتوانم خوب بدوم. آن قدر بدوم تا خسته شوم. چرا من همیشه باید خسته باشم و هیچکس نداند و نفهمد؟..
... خودم و <م> را میبینم که وسط یک دشت سبز ایستادهایم. البته که او هنوز هم به قدر دو پوتین خاک گرفتهاست؛ من تخیل میکنم بقیهاش را.
- حالا بدو!
میدوم. میدوم و هیچچیز جلو دارم نیست. پا به پایم میدود. بند پوتینهایش را مرتب بسته است. بند کفشهای من باز. برایم مهم نیست. میدوم.
+ <م>؟ چرا من باید همیشه گوش باشم؟ خودم هم دوست دارم ها. اما حق دارم که بپرسم؟
- یعنی نماد تو گوش است؟ مثل من که پوتینم؟
و میخندد.
میدوم و در باد، فکر میکنم به همیشهی عمرم که خسته بودم اما گوش. من باید گوش باشم. بخشی از رسالت من این است که گوش باشم برای پرستوها. من دوست دارم صدای پرستوها را بشنوم.
- خدا دوست دارد تو گوش باشی. آدمها به اندازهای که برای دیگران گوشاند، به خدا نزدیکترند. صدای دلها را باید بشنوی تا آرام بگیرند. تا آرام بگیری.
صدای پرستوها همیشه در گوش من میپیچد و من باید صندلی بزنم گوشهی حیاط و فقط گوش کنم. به حکایت پرستوها از زندگیشان. به شکایت پرستوها از خستگیشان، از دوری راهشان. من همهی عمرم گوش بودهام. گوش خوبی بودهام؟ نکند بد کرده باشم؟
+ چه کسی برای من گوش میشود <م>؟ تو میشوی؟
- گوش تو یک نفر است. همان یک نفر. برای هرکس دیگر دهان بشوی خلاف کردهای! حالا بدو. تندتر! تندتر!
من تندتر میدوم و پوتینها تندتر از من. حالا دستهایش را هم میبینم. شبیه کودکیهایمان دستهایش را مثل بال هواپیما گرفته و پرواز میکند.
دانهی آخر تسبیح را میاندازم. از بال خیال میافتم وسط سجاده. من هستم و تو و او.
#قلماندرخیال