eitaa logo
مروج توحید
7.6هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
453 ویدیو
12 فایل
نشر سلسله جلسات سخنرانی علامه حمیدرضا مروجی سبزواری(طال‌عمره ) کانال تلگرام 👇 t.me/moravej_tohid کانال آپارات https://www.aparat.com/moravej_tohid_archive دانلود و نصب اپلیکیشن مروج توحید www.moravejtohid.com/app
مشاهده در ایتا
دانلود
هوالحکیم نیامدن امام زمان از ماست ... ... وقتی مردم فاسدند ، وقتی مردم صِدق ندارند ، کارگزران و مسئولان ... هر کسی در هر رده ای هست ، چه کاسب ، چه کارمند ، چه مسئول و ..‌. هر چه که هست ، وقتی که صِدق ندارد ، راستی ندارد ... حضرت علی ( ع ) حاکم جامعه بشود ، نمیشود . سوره حدید ، آیه ۲۵ لِيَقومَ النّاسُ بِالقِسط مردم باید ، خودشان عدالت را در خودشان پیاده بکنند تا بعد در جامعه ... نمیشود جامعه را با ضرب حکومت پلیسی درست کرد ، بله شما به باغ وحش که بروید در امان هستید ، در باغ وحش شیر ، ببر ، پلنگ ، گرگ و ... هست ، ولی شما در امان هستید ، چرا ؟ چون دور هر حیوان یک قفس کشیده شده است . این درست نیست که آدم ها در جامعه شیر ، ببر ، پلنگ ، گرگ و ... باشند و دور اینها را با سیم های خاردار و قفس ها و با حکومت پلیسی ... انسان ها خودشان بین خودشان و خدا دقت داشته باشند که من در کارم صِدق داشته باشم و راست بگویم . میگوید هزار تومان پول خرد داری ؟ دارد ولی میگوید ندارم ، خُب نگو ندارم ، بگو دارم ولی نیاز دارم و نمی توانم به شما بدهم ( راستش را بگو ، چرا میگوئی ندارم ) . فقیری میاید و میگوید کمک کن ، میگوید ندارم ، داری ، چرا دروغ میگوئی !!! همه اش دروغ و کذب است ، بعد چطور میخواهیم به صلاح برسیم ، چاره در چیست ؟ اگر بیایند و قوی ترین سیستم های پلیسی را در کشور مستقر بکنند باز هم ... وقتی خود ما حاضر نیستیم قبول بکنیم ... اینکه نمیشود ، ما خودمان را ول کرده ایم ، دلمان میخواهد از راه حرام بخوریم ، دروغ بگوئیم ، هر طوری که ... و بعد حکومت با یک چوب محکم بیاید بالای سرمان و بگوید نکن ، اینکه میشود حیوان . حیوان را یا سیرش بکن که به کسی کار نداشته باشد و یا یک چوب بالای سرش نگه دار ، ما هم میگوئیم این کاسب ها و کارمندها و ... را سیرشان بکن تا دزدی نکنند و یا چوب قانون ... ( اینکه فایده ندارد ، این میشود حیوان ) ، خود انسان باید حالیش بشود ، خود انسان باید روح توحید در او پیاده بشود . لذا کار از درون این نَفسْ خراب هست ، این نَفسْ جهنم هست . دوزخ هست این نَفسْ و دوزخ اژدهاست کو به دریاها نگیرد کم و کاست تا وقتی که انسان وجودش یک وجود جهنمی هست ، هیچ خیری در این انسان نیست ، هیچ طوری هم نمی توانیم درستش بکنیم ، یعنی امام زمان هم بیاید نمی تواند ( نمی تواند نه اینکه ... چرا امام زمان میتواند یک تصرف بکند و مردم خوب بشوند ) ولی قرار نیست که تصرف بکند " از راه معجزه که نمی خواهد ... " . مثل پدرش امیرالمؤمنین ، چکارش کردند ؟ ایشان هم که بیاید همینطور و اینست که نمیاید و تا وقتی که نمیاید بدانیم که نیامدنش از ماست ( مربوط به ماست ) کاسبمان دروغ میگوید ، کارمندمان دروغ میگوید ، من آخوند یکطور دروغ میگویم ، هر کسی در این جامعه یکطور ... صِدق نداریم " راستی نداریم " همه مان به همدیگر دروغ میگوییم . اینست که امیدی به این جامعه نیست ( خیری در این جامعه نیست ) و تا مردم حاضر نشوند عدالت را در درون خودشان پیاده بکنند ، جامعه به خیر و صلاح نمیرسد . برگرفته از جلسه ۱۱ اسماء_حسنی @moravej_tohid
هوالحکیم ... چو او آب حیات آمد چرا آتش برانگیزد چو او باشد قرار جان چرا جان بی‌قرار آمد درآ ساقی دگرباره بکن عشاق را چاره که آهوچشم خون خواره چو شیر اندر شکار آمد ... در راه که می آمده احساس کرده است که گُر گرفته است " آتش به جانش افتاده است " ، اگر او آب حیات هست ، چرا آتش میزند ؟ چرا از آب ، آتش حرکت میکند ، چرا ، چطوری هست ؟ ... چرا جانم اینطور بی قراری میکند ، چرا این جانم در تَب و تاب هست ، مگر قرار نبود که آرام جان من باشد ؟ ... دارد از این آهو چشم خونخوار به ساقی پناه میبرد ، از کی به کی پناه میبرد ؟ یک منزلی در منازل السائرین هست ، میگویند منزل فرار . انسان فرار میکند ، از کی به کی ؟ ... میگوید از خدا به خدا پناه میبرم ، نه اینکه وقتی عشق میاید میخواهد دولتش را در جان انسان مستقر بکند ، اول با آن روی خَشن خودش وارد میشود ( عشق از اول سرکش و خونی بود ) از همان اول با روی جلال خودش وارد میشود ، چرا ؟ ( تا گریزد هر که بیرونی بُوَد ) ، تا آدمهای شُلُ وِل بیرون بروند ، آنهایی که ادعای عشق میکنند ، آنها بیرون بروند ، آنها نمانند ، عشق خودش را ارزان نفروشد ، عشق باطن دین هست ، مثل ظاهر دین نیست ، ظاهر دین همگانی هست " یا ایهاالناس " همه مردم بیایید ، خطابش با مشرک هست ، با یهودی هست ، با نصرانی هست ، با اَرمنی هست ، با همه هست ، اما خطاب باطن عشق خیر ، پیغمبر در دعوت انسان ها به وادی عشق " یا ایهاالناس " نگفت " یک عدهء خاص ، خاص ، کسانی که یک عنایت ازلی در حق آنها شده است ، آنها را دعوت میکند که میگوید : ( يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا آمِنُوا ) ای کسانی که ایمان آورده اید ، نه ای مشرکین ، نه ای یهود ، نه ای مسیح و ... کسانی که ایمان آورده اید ، ایمان بیاورید ( آنها را دعوت میکند که بیایید ) . يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ... این آیاتی که خطابش به مؤمنین هست نه به همه ... اینست که اگر کسی مایه اش را داشته باشد که " زمینه اش را داشته باشد که " دولت عشق در جانش خیمه بزند ( شروع به خرابکاری میکند ) اول که میاید شروع به خرابکاری میکند ( عشق از اول سرکش و خونی بود ) همین اول که پایش را میگذارد ( مرغ خانه اُشتری را بی خِرَد ، رسم مهمانان به خانه میبرد ) . انسان عشق را دعوت میکند خودش را آماده خرابکارهایش بکند ، خودش را آماده ویرانگری بکند " دینت را خراب میکند ، عبادت هایت را بر باد میدهد ... " اینطور هست ... 《قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش ، که در این خیل حصاری به سواری گیرند 》نگو عمری را عبادت کردم ، عمری را نماز شب خواندم ، چندین بار به مکه رفتم ... عشق میاید اول همین ها را میگیرد ، بعد میفهماندت که هیچ کاری نکرده ای ... همه اش بیهوده بوده ، همه اش پوچ بوده ، باطل بوده ... روزی که عاشق بشوی عبادتت ، عبادت هست . نه اینکه عشق همان جذب هست ، یک جذبی از طرف خدا میاید ، قلبت را به طرف خدا میکند ، همین که قلب به طرف خدا رفت ، اینجا انسان مجذوب میشود ( جذب شده ) ، جذب خدا که شد ، حالا قلبت به سوی خداست ، حالا اگر میگویی " ایاک نعبد " حالا واقعاً یعنی خدایا تو را عبادت میکنم . زمانی که قلب انسان به سوی خدا نیست ، جذبی نسبت به خدا احساس نمیکند ، عشقی نسبت به خدا احساس نمیکند ... ... اگر آن جذب بیاید ، از طرف خدا یک جذبی وارد انسان بشود ( روی قلب به سوی او برود ) حالا اگر میگویی " ایاک نعبد " یعنی واقعاً خدایا تو را عبادت میکنم ، حالا عبادت میشود عبادت ... علامتش هم اینست که ببین چه کسی را دوست داری ، خدا را دوست داری یا مثلاً فرش خانه ات را ... برگرفته از جلسه ۱۹ مثنوی @moravej_tohid
هوالحکیم بزرگترین تعلق ... مقام اخلاص ذات اینست که این وجود دنیایی خراب بشود ، از بین برود ، کَنده بشود ، به آتش کشیده بشود ، ویران بشود ... بالاخره باید انسان این را خراب بکند تا آن شخصیت الهی بتواند از آن زیر سردر بیاورد و حجاب از رویش برداشته بشود و اوج بگیرد به سوی خدا برود ، پرواز بکند و به سوی خدا برود . اول شرط برای رسیدن به اخلاص ذات این جنگ هست ، یعنی برپا کردن یک جنگ ، یک جهاد در درون نَفْس برای کشتن نَفْس حیوانی ( این باید قربانی بشود ) . این که میبینید در مکه حاجی ها قربانی میکنند ، مسئله اش همین هست ، این مظهر همین هست که انسان باید این نَفْس را بُکشد ( از بینش ببرد ، قربانی کند ) . اینکه خداوند به حضرت ابراهیم در خواب نمایاند که اسماعیل را بُکشُ ، اسماعیل مظهر نَفسانیت خود ابراهیم هست ، چون تمام دنیای انسان در فرزندش خلاصه میشود ، یعنی اگر انسان بتواند دل از فرزندش بکند ، یعنی توانسته است دل از همه دنیایش بکند . بالاخره اگر ما خانه ای درست میکنیم ، پولی جمع میکنیم ، اگر کسب و کاری میکنیم ، بیشتر برای بچه هایمان هست ، حالا چه بسا که میگوئیم از خودمان گذشته است . اینست که انسان بزرگترین تعلق انسان ، فرزند انسان هست . این سِر را شما دریابید که چرا در کربلا به امام حسین علیه السلام دستور داده شد با همه خانواده ( إِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ يَرَاهُنَّ سَبَايَا ) خانواده ات را ببر ، همه باید بروند ، زن ها را باید ببرد ، بچه هایش را باید ببرد ( همه را باید ببرد ) ، سِرِّ در مطلب چیست ؟ اینست که حسین بن علی علیه السلام میخواهد یک عروج روحانی بکند ، میخواهد روح به سوی خدا برود ، منتها تعلقات باید کَنده بشود ، تعیّنات باید از بین برود ... برگرفته از جلسه ۳۰ مقامات_انسان @moravej_tohid
... سالک سفر از ظلمت به نور را با سختی به پیش می‌آید و با اکراه. این سفر بر مبنای نفی و طرد است و خود را نفی کردن و خود ظلمانی را ویران کردن و خود حیوانی را کشتن و معلوم است که انسان که سال‌ها که با این خود زندگی کرده سخت است که دست از آن بردارد. ولی چاره‌ای نیست و کسی که می‌خواهد به نور برسد و از جهنم خود و از خودِ جهنمی برهد باید این خودسوزی و خودکشی را انجام دهد. ولی در این سفر است که باید با عمل به پیش رفت: انجام اعمال واجب، انجام اعمال مستحب، انجام دستوراتی که شیخ معین می‌کند، ترک محرمات، ترک مکروهات، ترک حلال‌های لغو و هکذا. آنگاه سالک از این خود ظلمانی، سیرش را آغاز کرده و شیخ او را در مراتب ظلمت خود سیر می‌دهد و سالک بر دو اساس جذبی که از سوی نور شیخ بر او وارد می‌شود و اعمال و افعالی که انجام می‌دهد تا زمینۀ جذب را در خود بیشتر کند، در مراتب ظلمتش به پیش می‌رود، ظلمت کمتر می‌شود تا به نقطۀ نور می‌رسد که این نور، نور شیخ است و سالک در این نور فانی شده و از خود مرده و به شیخ زنده شده و عشق شدیدی را به شیخ احساس می‌کند. زیرا وقتی با خود حساب می‌کند که چه بود و چه شد، و ظلمت بود و نور شد، جهنم بود و بهشت شد، حیوان بود و انسان شد، شیطان بود و فرشته شد، معلوم است که چه عشقی نسبت به شیخ خود که او را منجی خود می‌بیند احساس می‌کند. پس سیر از ظلمت به نور، تحت تأثیر جذبی است که از ناحیۀ نورانیت و روحانیت شیخ بر او وارد می‌شود. چون سالک به نقطۀ نورانیت شیخ رسید، اکنون در تحت جذب امام سیر خود را انجام می‌دهد. پس می‌گوییم سالک مادام که در مراتب نوری وجود شیخ حرکت می‌کند، جذبی از سوی امام او را می‌کشد. و چون شیخ سالک را در سیر نوری خود، وارد روح اعظم امامش نماید، از آن به بعد جاذبه‌ای از جانب الله بر سالک اعمال می‌شود. پس حرکت از ظلمت به نور، یا به عبارت دیگر حرکت در مراتب ظلمت و حرکت از مرتبۀ قوی ظلمت خودش به مرتبۀ ضعیف ظلمت خودش، در اثر جذب شیخ است. حرکت از نور به نور، و حرکت در مراتب نور و حرکت از مرتبۀ ضعیف نور شیخ به مرتبۀ قوی نور شیخ، در اثر جذبی است که از سوی امام بر سالک وارد می‌شود. حرکت از نور به نور، یعنی حرکت از مرتبه‌ای از نور امام که همان مرتبۀ قوی روح شیخ است، به ذات خدا، که نورالانوار و روح الارواح و حقیقه الحقایق است، در اثر جذبی است که از سوی الله بر سالک وارد می‌شود. (این سفر زین پس همه جذب خداست) پس سالک سه سفر دارد: ١) سفر از ظلمت خود به نور شیخ. (این نور شیخ در واقع همان روح سالک هم هست). ۲) سفر از نور شیخ به نور مهدی. ۳) سفر از نور مهدی به نور الله. در سفر اول، سالک است. در سفر دوم است. و در سفر سوم . ولذا معلوم می شود که سیر انفسی بر مبنای جذب و عشق است و همۀ این اسفار ثلاثه در خود سالک انجام می‌گیرد و با عوض شدن‌های متوالی و مردن‌های پی در پی است و بدست آوردن حیات‌های جدید. آری شیخ، مرید را از مراتب ظلمانی خودش سیر داده تا به نور خودش (یعنی به نور شیخ) برساند، و در مراتب نوری خودش هم آن‌قدر او را سیر داده که به نور امام برساند، و سپس تحویل امامش می‌دهد و این معنای گذر از شیخ است که در عرفان شنیده‌ای... برگرفته از شرح داستان اول مثنوی ( ) اثر قلمی 🆔 @moravej_tohid
هوالحکیم اشتباه فلاسفه غرب ... خیلی ها میگویند ، حتی ها افتخار هم میکنند و میگویند که نگذار آن روی من بالا بیاید ... یعنی خودش قبول دارد که این صفت در درونش هست ، این سگ در درونش وجود دارد ( خودش قبول دارد ) ، خُب بگو پس چرا در پی علاجش بر نمیایی ؟ تو خودت میگویی نگذار آن روی من بالا بیاید ، خُب یعنی چه ؟ یعنی " یک روی دیگر گرگی دارم ، یک روی دیگر سگی دارم ، یک روی دیگر اژدهایی دارم " ، خُب تو میگویی پس چرا در پی علاج برنمیایی ؟ چرا این سگ را نمیکُشی ؟ چرا این گرگ را نمیکُشی ؟ چرا ؟ چون تبدیل به من شده است ، تبدیل به منِ خودش شده است ، اینست که حاضر نیست . لذا کسی حاضر نیست یک مقدار به محدودهء وجودش وارد بشود ، بعد میبینی که چنان به جانش می افتد ... خیلی وقت ها همین داستان حضرت موسی را میخواندم که حضرت موسی سگ را با خودش به پیشگاه خدا نمیبرد ، میگوید شاید من بدتر باشم ، همین را با خودم میگفتم چطور آدم از سگ بدتر باشد ؟ به همین نتیجه رسیدم که سگ هر چه هست ، آلودگیش در ظاهر هست ، نجاستش در ظاهر هست ، آن دندانهای تیزش در ظاهر هست ، خشمش در ظاهر هست ، هر چه بدی دارد در ظاهر هست ، لذا تا مردم میبینندش دور میشوند ، خودشان را دور میکنند " سگ نفاق ندارد ، اینطور نیست که ظاهر زیبایی داشته باشد و تا وقتی که پیشش بروی انسان را بدرد ! خیر ، از همان اول میگوید من همینطوری هستم " ، اما بسیاری از ما آدمها این سگ در درون ما هست . صد هزاران سگ در این تن خفته اند چون شکاری نیستشان ، بنهفته اند آرام خفته اند ، چون موقعیت پیش نیامده ... چون درون من چو بیرون سگ است چون گریزم زو که با من هم تگ است فرقی نمیکند ، فرقمان در اینست که او نجاستش در ظاهر هست ، من در باطن ، پس چرا خودم را از او دور کنم ور پلیدی درون اندکیست صد نجس بیشی که این قله یکیست گرچه اندک حیرت آمد بند راه چه به کوهی بازمانی چه به کاه در این راه یکطوری هست که هم کوه انسان را از راه باز میدارد و هم کاه . خیلی وقت ها انسان که میمیرد ، بعد میبیند که به یک سنگ تعلق دارد ، مثلاً فرض کنید که به یک آهن تعلق دارد ، به یک فلز تعلق دارد ، به همان طلایش ، به یک چیز پست تعلق دارد ... راه سلوک ، همینست که انسان از همین من دربیاید ، از این منی که تشکیل شده است از همین حیوانات وحشی ، یعنی انسان به قول نیچه مجمع الحیوانات است " حیوان جامع هست و یا اَبر حیوان هست " ، واقعاً هم همینطور هست . اشتباهی که فلاسفه غرب میکنند همینست که آنها مثلاً توماس هابز میگوید انسان گرگ هست ، یک اصطلاحی هم دارد میگوید انسان گرگ انسان هست ، ماکیاول میگوید انسان روباه هست و یا مثلاً فروید میگوید انسان خوک هست ، داروین میگوید انسان از نسل میمون هست . هر کدامشان یک چیزی میگویند ، بعد نیچه میگوید که انسان اَبر حیوان هست ، یعنی همهء این حیوانات هست . منتها چیزی که هست راست میگویند و یا ؟ اینها یک چیز را نفهمیدند ، درست هست انسان همه اینها هست ، اما اینها از آن بُعد روحانی انسان غافل ماندند . درست هست که انسان این حیوانها هست ، اما در بُعد نَفسانی حیوانات متمرکز شدند . انسان اگر بتواند از بُعد حیوانی خودش بگذرد ، از این بُعد ظلمانی خودش بگذرد ، به آن بُعد نورانیش برسد ، بعد میبینی که انسان در آنجا خداست ( خداست ، نه کمتر از خدا ) . اینها از همین بُعدش غافل شدند و لذا انسان را که تفسیر میکنند ، فقط انسان را یک حیوان میدانند ، بنابراین میایند از انسان در علم جانور شناسی بحث میکنند ، اما اختلافشان با ما همینست که ما میگوئیم که بله درست هست ، انسان حیوان جامع هست ، اما در منطقه ظلمتش ، در منطقه نَفْسانیتش . اگر کسی بتواند از این منطقه بگذرد ، همه این حیوانات را بکُشد ، به آن منطقه نورش وارد بشود ، در آنجا دیگر انسان حیوان نیست ، در آنجا انسان خداست و سلوک همین هست ، عرفان همین هست که شما را عبور بدهد ، برساند به آن منطقه ای که اگر به آنجا رسیدی دیگر تو خدا هستی ، تو اسماء الله هستی ، تو میشوی صاحب مقام ولایت ( میخواهد انسان را به اینجا برساند ) . برگرفته از جلسه ۴۳ منطق_الطیر @moravej_tohid
هوالحکیم به دوستان عرض کرده ام ، گفته ام بالاخره هر دو هفته یکبار حتماً به مشهد تشریف ببرید ( از این مسئله غفلت کنید ) ، باید انسان خودش را در پرتو نور قرار بدهد ... به هر حال مرکز انوار آنجاهاست ... ... اینست که عرض میکنم هر دو هفته یکبار ( هر ده روز یکبار ) حتماً تشریف ببرید " یک دو سه ساعتی را در حرم بنشینید " ، غیر از اینکه زیارت میکنید ، اصلاً در آنجا بنشینید ، یک جایی پیدا کنید ، در آنجا بنشینید " تفکر کنید " ... اینها خیلی مهم هست ، اینها را از دست ندهید ( از اینها غفلت نکنید که بعد از کیسه تان میرود ) ... ... در احوال بعضی از عرفا هست که اینها وقتی میخواستند قضای حاجت بکنند در خود محدوده حرم اینکار را نمیکردند ، چون از خود کعبه تا یک فاصله خاصی حرم هست ( یک شعاع خاصی حرم هست ، انگار تا ۴ فرسخی ... ) ، اینها بیرون حرم میرفتند " بیرون آن محدوده " ، در خود آن محدود اینکار را نمیکردند . اینها ادب هست ، ادب در عبودیت خیلی مهم هست ( حرف زدنش معلوم باشد که این بابا عبد هست ) ، لذا اینست که ... ... به هر حال کسی که در صراط عبودیت حرکت میکند ، اینها را باید خیلی دقت کند ( خیلی رعایت کند ) حرف زدنش ، نگاه کردنش ، نشستنش ، برخاستنش ، تند از جایش بلند نشود ، تند ننشیند ( اینها خیر ) ، خیلی به آهستگی بلند بشود ، به آهستگی بنشیند ( تازه اینها تعالیمی هست که برای عموم مسلمان هاست ) باز کسی که دارد در صراط عبودیت حرکت میکند ، در راه سلوک الی الله حرکت میکند ... عبودیت بر افعالش خیلی قوی تجلی داشته باشد ( خیلی قوی ) ، یعنی باید در یک مجلسی که نشسته است ، بین این شخص و دیگران تمایز باشد ... مردم واقعاً تشخیص بدهند که او با دیگران فرق میکند ، " ادبش " ، نه ادبی که بین مردم هست ... خیر ادب عبودیت ، این یک چیزی ورای ادبی هست که در میان جامعه و عرف ما هست ... ... زیاد تذکر میدهم خدمتتان ، تکرار میکنم ، باز هم اینها تکرار میکنم ، اینها باید ملکه ذهنتان بشود ، مسئله ادب عبودیت باید ملکه ذهنتان بشود ، اینها را خیلی دقت بفرمائید ، اینها را خیلی رعایت بفرمائید که انسان در این راه ادب نداشته باشد به جایی نمیرسد .‌‌.. به هر حال یک راهی هست که آن فرعونیت ها ، آن تفرعن ها ، آت تبختر ها ... اینها را از وجود خودش دور بکند ، اینکه حرف میزند ، یکطوری حرف بزند که شایسته عبد باشد " داد نزند ، قهقه نکند ، حتی وقتی میخندد دندان هایش دیده نشود ... " اینها سنت های پیغمبر ما بوده هست ( اینقدر تاکید داشتند در مسئله ادب عبودیت ... ) . خودتان هم به خودتان خیلی احترام بگذارید ، خیلی با ادب ، با حرمت ‌... انسان باید با خلق خدا هم این ادب را داشته باشد ، با کسی اهل دعوا نباشد ، اهل مخاصمه نباشد ... بالاخره اینها بندگان خداوند هستند " اینها خلق خداوند هستند " ... تکرار میکنم ، این مسائل را خیلی رعایت بکنید ، چه در خانه ، چه در جامعه و مخصوصاً این مجالسی هم که به نام توحید تشکیل میشود ... مجالسی هست که انسان در صراط توحید حرکت میکند . یک نکته خیلی مهمی را دقت بفرمائید ، معرفت توحیدی یک معرفتی هست که " نه اینکه خیلی متعالی هست " یعنی ما دیگر بالاتر از معرفت توحیدی هیچ چیزی در عالم نداریم " ( نه از مقوله علم و نه از مقوله عمل ) یعنی حتی هیچ عملی به پای معرفت توحید نمیرسد " شما اصلا بروید در کنار خانه کعبه ، بروید در زیر ناودان طلا ، بروید در پشت مقام ابراهیم ...خلاصه در مقدس ترین مکان روی زمین بایستید ، از صبح شروع کنید نماز بخوانید ، در هر رکعتی یک دور قرآن را تمام کنید ( دیگر از این بالاتر ) روزه هم بگیرید ، یکسال هر روز روزه بدارید ، بروید اصلاً در درون خانه کعبه ، صبح شروع کنید نماز بخوانید ، در دو رکعت نماز یک دور قرآن را تمام کنید ( دیگر از این بالاتر ) بروید تمام اموالتان را در راه خدا صدقه بدهید ... هیچ کدام اینها ارزشش به اندازه علم توحید نیست( اینقدر مهم هست ) . ... این را دقت داشته باشید ، نه اینکه معرفت توحیدی که در جامعه ما هست ( یا در حوزه ها خوانده میشود و یا در دانشگاه ها خوانده میشود ) که بیشتر اغراض دنیایی در آن هست " اینها خیر " ، آن معرفت توحیدی که... برگرفته از جلسه ۴۴ منازل_السائرین @moravej_tohid
... انسان امتحان هایی هم میشود که محکش بزنند ، ببینند تا کجا میتواند ... لذا خودمان را در زمان حضرت علی " ع " بگذاریم که وقتی حق را از او گرفتند ، حاضر بودیم دورش برویم ( در راهش واقعاً از همه چیزمان بگذریم ) . مثلاً ابوذر را به یک بیابان تبعیدش کردند ، حتی وقتی که عثمان به او گفت که باید بروی ( زبانش را نگه نمی داشت دیگر ) ، گفت باید بروی ، گفت ... به بیابان ربذه فرستادش ، یک بیابان خشک ... ( چند نفر اینطوری دور حضرت امیر بودند ) ، نبودند دیگر ... مسلمان خیلی اند ، اما کسی که تا آخر بخواهد از همه چیزش بگذرد " خیر " اینطوری ها کسی پیدا نمیشود ... ... مراعات میکنند آقا ، مراعات خودشان را میکنند ، خیال میکنند راه خدا راهی هست که با نگه داشتن آبرو و اعتبار حرکت بکنند " پولشان هم باشد ، موقعیتشان هم باشد ، شغلشان هم باشد ، آبرویشان هم باشد و حرکت هم بکنند ، خیر از آدم میگیرند . امتحاناتی که از آدم به عمل میاید همین هست و در همین ۳_۴ ماه اخیر بعضی ها را میدیدم ( از دوستان ما نه ، از دیگران ) میدیدم از کنارم که رد میشوند فقط یک سلام میکردند و نمی ایستادند حرف بزنند ... میدانستند که خلاصه آدم بی آبرویی هست ، اگر ما کنارش بایستیم و حرف بزنیم ما را ببینند که ... نمی ایستادند ، میگفتم الحمدالله ... خیلی ها هستند همینکه آبرو و اعتبار دارند مردم به اینها اعتماد میکنند ( سر مردم کلاه میگذارند ) ، میگویند هر شب دارد به نماز جماعت میاید ، نماز جماعتش ترک نمیشود ، ظاهرش هم درست مطابق شریعت هست و بعد به او اطمینان میکنند " گول میخورند ... الحمدالله اگر خدا یک بساطی پیش بیاورد که آبروی آدم برود که مردم بگویند این آدم بی آبروست ، دیگر حداقل کلاه سر کسی ... ... یکبار هم در جلسه خانوم ها خدمتشان عرض کردم ( صریح خدمتشان گفتم ) که به هیچ وجه نمی خواهم بگویم که این تهمت هایی که به من زده اند در حق من نبوده است ، شما با فرض اینکه بوده است بیائید " اگر واقعاً میتوانید بیائید " . اصلاً شما فرض صدرصد بگذارید همه این حرف هایی را که گفته اند درست بوده ( حالا هر کسی میخواهد بیاید ، بیاید ) یعنی اینجا بی آبرویی دارد ... این هم مشکل آخری نبوده ، بقیش هم هست ، هنوز هم پیش میاید . یعنی این غربیل اینقدر میچرخد و میچرخد که هر چه ناخالصی هست بریزد ، باید بریزد ، باید خالص بشود تا بعد آن باب باز بشود ... و این غربیل هم همین امتحاناتی هست که به عمل میاید تا ... چه کسی وابستگی دارد ، چه کسی مشکل دارد ... همه اینها کنار میروند ، آنهایی هم که رفته اند آخرین افرادی نبوده اند که رفته اند ... به هر حال باید خالص بشود . اینست که خدمت شما هم عرض میکنم با همه این تفاسیر ، با همه این مسائل اگر کسی میخواهد بیاید ، بیاید . خداوند کسانی را که وارد طریقت میشوند ، بعضی ها را با ریاضت پیش میبرد و بعضی ها را با امتحانات سخت پیش میبرد . ریاضت با بلا فرق میکند ، ریاضت فعل عبد هست در حق خودش ، بلا فعل خدا هست در حق عبد ، یعنی ریاضت را من خودم مینشینم و به خودم ریاضت میدهم ( چله مینشینم ، ذکر میگویم ... ) ولی بلا را خدا در حق من وارد میکند ... آن مسلک هایی از طریقت که از راه بلا و مصیبت پیش میروند ، آنها موفق تر هستند از آن مسلک هایی که بر مبنای ذکر و اینها پیش میروند . آنهایی که وقتی به حرکت می افتند ، هِی بلاها پشت سر هم برای اینها میاید ( اینها در سلوک موفق تر هستند ) عرض کردم ریاضت فعل عبد هست در حق خودش ، اما بلا فعل خدا هست در حق عبد " این بیشتر کار میکند ، بیشتر اثر دارد " . در طول این چند سالی که خدمت دوستان بودیم مشخص شده که بارها این مسائل اتفاق افتاد ... آخریش هم نیست و هر باری هم که میاید سنگین تر از دفعه قبل هست ( مشکل تر هست ، نفس گیر تر هست ) ، افرادی حذف میشوند " آبروها برباد میرود ، اعتبارها برباد میرود ، موقعیت ها ... آن کسانی که تعلقی دارند به کنار میروند تا بالاخره ببینیم که تهش چند نفر میمانند و آن باب اعظم برای چند نفر باز میشود ... نیت ها را خالص بکنید که ذره ای نیت ناخالص باشد پس میخورید ، ناخالص بودن نیت هم در عمل معلوم میشود ، تا یک پیامی برایش میاید فوری خودش را کنار میکشد ... تا حالا میامدی پس چه ؟ معلوم میشود برای خدا نبوده ... خداوند انشاالله به همه ما آن صبر و استقامتی را بدهد که فرمود : سوره هود ، آیه ۱۱۲ فاستقم كما أُمرت ومن تاب معكَ حالا معنی این آیه برایتان روشن بشود که رسول خدا میفرمود که " شیبتنی سورة هود " سوره هود مرا پیر کرد ، این امر به استقامت در چند جای قرآن هست که ... آنها خیر ، در سوره هود میفرماید که ... استقامت کن با کسانی که همراه تو آمده اند ، پیغمبر که از خودش مطمئن بود ، از کسانی که دور و برش هستند از آنها مطمئن نبود ... برگرفته از جلسه ۴۹ منازل_السائرین @moravej_tohid
هوالحکیم ... آتش وجود اولیا غیر از آتش های معمولی است .آتش های معمولی فقط میسوزانند و نیست میکنند و حیات را می برند و مرگ میاورند ، اما آتش وجود اولیا وجود دنیایی انسان را میسوزاند و وجود الهیش را آزاد میکند . ظلمت های وجود دنیاییش را می برند و نورانیت وجود الهی بدو میبخشند . حیات طبیعی و حیوانیش را میگیرند و به حیات الهی ارتقائش میدهند . باید دانست که آتش اولیا فقط قلب را میسوزاند . اما به شرطی قلب را میسوزاند که روی قلب کاملاً باز باشد و آتش به آن برسد . اما کسی که عمرش را در دنیا و به فکر دنیا و مشغول انجام کارهای دنیوی بوده و روی قلبش را لایه های بسیاری از غبارها و رسوبات دنیایی انباشته کرده است چگونه آتش میتواند آن را بسوزاند ، این بدان میماند که روی پنبه ای را مقداری خاک ریخته باشند ، در اینجا هر چه آتش را به پنبه نزدیک بکنند در پنبه نمیگیرد . عرفات محلی است که قلب انسان به آتش وجود اولیا و مخصوصاً حضرت قطب الاقطاب نزدیک میشود . اگر قلب حاجی کاملاً رویش باز باشد و حجاب و عایقی رویش ، یا اطرافش را نگرفته باشد ، در عرفات که محل جمع شدن انسان با اولیا هست و محل نزدیک شدن آتش وجود اولیا به قلب انسان ها است ، حاجی به ناگاه در خودش سوزشی عجیب ، نه از قِسم سوزش های دنیایی ، همراه با نورانیتی شدید را احساس میکند . عرفات برای حاجی باید بسان طور باشد برای موسی که همچنان که در وادی مقدس ، وجود موسی علیه السلام با آتش الهی تماس یافت و در اثر این تماس وجود دنیایی موسی علیه السلام سوخت و روحش آزاد شد و به مقام توحید رسید ... برگرفته از ص ۷۲۲ و۷۲۳ اسرار_حج اثر قلمی @moravej_tohid
هوالحکیم سالک مجذوب و مجذوب سالک ... همان اول که سالکان قدم در راه میگذارند ، البته غالباً اینطور هست ( قاعده کلی ندارد ) ، غالباً یک عده زیادی را اسم العزیز استقبال میکند و این هم از اسماء جلالی هست که خیلی ها در همین مرحله دیگر نمی توانند حرکت بکنند و باد استغنا میوزد و خیلی از اینها در همان اول راه از بین میروند ..‌. عشق از اول سرکش و خونی بود روی همین هست ، تا گریزد آن که بیرونی بود ، اینها بر روی همین هست که اول که سالک میخواهد وارد بشود ، نمیگذارند که خیلی راحت بیاید و تا هر کجا که میخواهد ... خیر ، آن اسم العزیز ، اسم القهار ، بر اینها تجلیات قوی میکنند و او را همان اول راه زمینگیرش میکنند ( فقط کسانی حق دارند عبور بکنند ، از همان اول که اینها یک قدرتی داشته باشند ، یک ظرفیتی داشته باشند ) هر کسی را راه نمیدهند " البته عرض کردم این قاعده کلی نیست " . بعضی از سالکان با جذبه حرکت میکنند ، آنها اینطور نیستند ، خود جذبه اینها را میبرد . لذا سالک مجذوب داریم و مجذوب سالک داریم ، بعضی ها مجذوب هستند ، یعنی از اول با جذبه حرکت میکنند ( اینها حالتی مثل از خود بیخود بودن دارند ) اینها میروند ولی خیلی قدرت ندارند ، درست است که حتی تا مرحله فنا فی الله هم میروند ، ولی آن قدرت را که باید سالک بدست بیاورد را ندارند ، اینها به مرتبه ولایت کلی نمیرسند که بتوانند بعداً برگردند و تکمیل نفوس بکنند ، اینطور نیستند . بیشتر آنهایی که با اسماء جلالی حرکت میکنند موفق تر هستند ، چون آنها آن چین و شِکَنج های راه ، آن تپه ماهورهای راه ، آن وادی های پر از آتش و ... اینها را عبور میکنند و خودشان ورزیده میشوند . آنی که مجذوب هست اصلاً از راه خبر ندارد . علت اینکه سالکانی که با جذبه حرکت میکنند ، اینها قدرت تکمیل نفوس ندارند به خاطر اینست که اینها اصلاً راه را ندیده اند . بالاخره از اینجا که میخواهیم تهران برویم و سوار اتوبوس میشویم ، راننده باید راه را بلد باشد ، حالا شما فرض کنید مسافری برای اولین بار میخواهد تهران برود ، توی اتوبوس بنشیند و پرده ها هم کشیده است و او هم خواب هست ، اتوبوس تهران برود و برگردد ، آیا او میتواند کسی را تهران ببرد ؟ آنهایی که با جذبه حرکت میکنند اینطور هستند ، مثل اینکه خوابی آنها را بگیرد و وقتی چشم باز میکنند خودشان را در کنار خدا میبینند ( اینها به مرتبه ولایت کلی که بتوانند بعداً قدرت دستگیری از نفوس داشته باشند " قدرت تکمیل نفوس داشته باشند ، نمیرسند ) چون راه را بلد نیستند . آن کسانی میتوانند به مرتبه تکمیل برسند که با ( از ناحیه خودشان ریاضت ها ، مجاهدت ها و از ناحیه خدا هم بلاها ، مصیبت ها ) اینها وارد بشوند و در تحت عنایت اسم العزیز حرکت بکنند و جلو بروند ، اینها موفق تر هستند ( البته سختی خیلی زیاد هست ، خیلی مشکلات زیاد هست ) . به هر حال انسان خیلی چیزهایش را در زندگی از دست میدهد ، اما قدرتی پیدا میکند ، قدرت نَفْسانی پیدا میکند ، به مرتبه ولایت کلیه میتواند برسد ، به مرتبه فنا فی الله میتواند برسد و بعد که از فنا فی الله برگشت ، از مقام محو به مقام صحو رسید ، اینجا دیگر میتواند دستگیری بکند و نفوس مستعد را تکمیلشان بکند . اینست که غالباً ، بیشتر سالکان اینطور هستند که با همان اسماء جلالی روبرو میشوند و این اسماء جلالی اینها را در همان اول نگهشان میدارند ، فشارهای سختی بر آنها وارد میکنند که هر که اهل راه ( مرد راه ) هست بیاید و قدم در راه بگذارد ( خیلی ها نمی توانند و اینجا ریزش میکنند ) ... برگرفته از جلسه ۱۹ منطق_الطیر @moravej_tohid
... ( حرف یک ولی خدا با این آدم چه کرد ) چه کرده با بسیاری از انسانها در طول تاریخ ( اینها عجیبند ) . هین که اسرافیل وقتند اولیاء مرده را زیشان حیات ست و نما ای کاش گاهی وقت ها انسان از ته دل آروز بکنند نَفَس یک ولی به من بخورد " خیلی عجیب هست " ، یعنی بخوانید داستان کسانی که اینها در درگاه اولیاء منقلب شده اند و برگشته اند ، آدم های فاسق ، فاجر برگشته اند . خیلی وقت ها از ته دل آرزو میکنم نَفَس یک ولی به من بخورد ( اصلاً به من فحش بدهد ) ، یک فحش بدِ آب دار بدهد ، اشکالی ندارد ، نَفَسش به من خورده است ... فحش اولیاء ... ...اینست که میگویم واقعاً انسان بخت یاری باشد که یک ولی خدا پیدا بشود که فحش هم بدهد " فحشش هم غنیمت هست " ... واقعاً عرض میکنم گاهی وقت ها از ته دل آرزو میکنم نَفَس یک ولی " در یک اتاقی که یک ولی خدا نفس میکشد ، من هم نفس بکشم " ، بالاخره نفسش میپیچد ... اگر چنین چیزی گیرتان آمد قدر بدانید و ... برگرفته از جلسات مثنوی @moravej_tohid
هوالحکیم غرور علوم ظاهری ... اینها را درک نمیکنند ، مگر عالمان ، مگر عارفان ، مگر محبان و عاشقان ... بعد از اینکه خداوند اینها را برگزیدشان ، اینها را تصفیه شان کرد ، اینها را خالص شان کرد ( بعد اینها میفهمند که منِ امام صادق چه گفته ام ) . اینست که با این طور علم انسان میتواند این مسائل را بفهمد والا گفت : قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس نه هر آنکه ورقی خواند معانی دانست قدر گل را که میداند ؟ آن مرغ سحر ( بلبل ) میداند ، او میفهمد که گل چه است و چه ارزشی دارد والا " نه هر آنکه ورقی خواند معانی دانست " ، این شعر را حافظ برای ابن سینا میگوید ، نه اینکه ابن سینا مقامات العارفین نوشت ، میخواهد بگوید تو به این حرفها کاری نداشته باش ، تو چکار داری ، تو برو همان فلسفه ات را بخوان ، تو به عرفان و عرفا کاری نداشته باش . لذا میگوید قدر مجموعه گل مرغ سحر داند ، مرغ سحر " آن کسانی سحر دارند و در سحرگاهان برمیخیزند و با خدایشان راز و نیاز عاشقانه میکنند ، آنها این حرفها حالیشان هست ، تو برو دَرسَت را بده و ... ... همین مسئله علوم ظاهری را که در کتاب میخوانیم ، از استاد یاد میگیریم ( اینها متاسفانه آدم رو مغرو میکند ) ، نه اینکه انسان ها تصفیه شده نیستند ، وقتی که این علوم را میخوانند ، وهم شان قوی میشود " یک منِ کاذب و مجازی برای خودشان تشکیل میشود " ، خیلی غرور پیدا میکنند و ... یکوقتی یکی از دوستان میگفت با یک کسی صحبت میکردم ، خیلی اصرار میکرد و میگفت که اینطور نیست ، و اینطور هست و در نهایت میگفت که تو به اندازه من کتاب نخوانده ای . به او گفتم برو به آن بنده خدا بگو عیب تو همین هست که کتاب خواندی ، ای کاش نمیخواندی . برای اکثر مردم خود خواندن کتاب ، خود یاد گرفتن علم واقعاً سَم هست ، چون اینها تصفیه شده که نیستند ، مثل مقام میماند ، مثل پول میماند ، چقدر پول مردم را خرابشان میکند . سوره تکاثر آیه ۱ و ۲ أَلْهاكُمُ اَلتَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ اَلْمَقابِر پولداری ، ثروت اندوزی شما را به لهو انداخت تا قبرها ... اینست که وقتی نَفْس پاک نیست " تزکیه شده نیست ، تصفیه شده نیست " ، مقام به دستش میاید خراب میکند ، پول به دستش بیاید خراب میکند ، علم هم به دستش بیاید خراب میکند . اینست که ای کاش خیلی ها علم نداشته باشند ، همانطور که ای کاش خیلی ها پول نداشته باشند ، ای کاش خیلی ها مقام نداشته باشند ، ای کاش خیلی ها علم نداشته باشند ( همین علم کارشان را خراب میکند ) که میگوید تو به اندازه من کتاب نخواندی ، بنده خدا اصلاً مشکل تو همین هست که کتاب خوانده ای ، ای کاش کتاب ها را نمی خواندی ، جاهل بودی بهتر بود . خیلی وقت ها جهل از همین علم ها بهتر است ( خیال نکنیم که همیشه علم از جهل بهتر هست ) ، خیر ، علمی که در جان تصفیه شده بنشیند از جهل بهتر است و الا خیلی وقت ها جهل بهتر هست ، خیلی وقت ها فقر از دارایی بهتر است ، بله دیگر آدم فقیر خیلی وقت ها نمی تواند خیلی از جنایت ها را بکند ، نمی تواند خیلی از گناه ها را انجام بدهد ، پس پول خوب است ، اگر در جانی وارد بشود که تصفیه شده باشد . اینجا میشود : رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّه کسانی که نه بیع ، نه خرید و فروش ، اینها را از یاد خدا باز نمیدارد ، برای اینطور آدمها تجارت خوب است ، بیع خوب است ، خرید و فروش خوب است ، اما سوره جمعه آیه ۱۱ وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا اینها هم یکطورند . پیغمبر داشتند نماز جمعه میخواندند ، یک کاروان از دور آمد ( آن سابق ها رسم بود که کاروان تجاری میخواست وارد شهر بشود طبل میزدند که مردم بشنوند و بیایند ) ، به یکدفعه همه رفتند ، پیغمبر ماند و ۳_۴ نفر ( این هم یک طور ) . میگوید وقتی اینها تجارتی را دیدند و یا لهو ( اینجا قرآن تجارت را با لهو یکی آورده است ) . آیا تجارت لهو است ؟ بله برای اینطور آدم ها لهو هست ، لهوی یعنی امری که انسان را غافل میکند ، معنای لهو یعنی غافل کننده ... در اینجا تجارت آنها را از نماز جمعه ... تجارت خوب است اگر در جان تصفیه شده بنشیند ، علم خوب است اگر در جان تصفیه شده بنشیند و الا چه بسیار فقرهایی که از غنا بهترند ، چه بسیار مریضی هایی که از صحت و سلامتی بهترند ... برگرفته از جلسه ۳۸ منازل_السائرین @moravej_tohid
هوالحکیم به دوستان عرض کرده ام ، گفته ام بالاخره هر دو هفته یکبار حتماً به مشهد تشریف ببرید ( از این مسئله غفلت نکنید ) ، باید انسان خودش را در پرتو نور قرار بدهد ... به هر حال مرکز انوار آنجاهاست ... ... اینست که عرض میکنم هر دو هفته یکبار ( هر ده روز یکبار ) حتماً تشریف ببرید " یک دو سه ساعتی را در حرم بنشینید " ، غیر از اینکه زیارت میکنید ، اصلاً در آنجا بنشینید ، یک جایی پیدا کنید ، در آنجا بنشینید " تفکر کنید " ... اینها خیلی مهم هست ، اینها را از دست ندهید ( از اینها غفلت نکنید که بعد از کیسه تان میرود ) ... ... در احوال بعضی از عرفا هست که اینها وقتی میخواستند قضای حاجت بکنند در خود محدوده حرم اینکار را نمیکردند ، چون از خود کعبه تا یک فاصله خاصی حرم هست ( یک شعاع خاصی حرم هست ، انگار تا ۴ فرسخی ... ) ، اینها بیرون حرم میرفتند " بیرون آن محدوده " ، در خود آن محدود اینکار را نمیکردند . اینها ادب هست ، ادب در عبودیت خیلی مهم هست ( حرف زدنش معلوم باشد که این بابا عبد هست ) ، لذا اینست که ... ... به هر حال کسی که در صراط عبودیت حرکت میکند ، اینها را باید خیلی دقت کند ( خیلی رعایت کند ) حرف زدنش ، نگاه کردنش ، نشستنش ، برخاستنش ، تند از جایش بلند نشود ، تند ننشیند ( اینها خیر ) ، خیلی به آهستگی بلند بشود ، به آهستگی بنشیند ( تازه اینها تعالیمی هست که برای عموم مسلمان هاست ) باز کسی که دارد در صراط عبودیت حرکت میکند ، در راه سلوک الی الله حرکت میکند ... عبودیت بر افعالش خیلی قوی تجلی داشته باشد ( خیلی قوی ) ، یعنی باید در یک مجلسی که نشسته است ، بین این شخص و دیگران تمایز باشد ... مردم واقعاً تشخیص بدهند که او با دیگران فرق میکند ، " ادبش " ، نه ادبی که بین مردم هست ... خیر ادب عبودیت ، این یک چیزی ورای ادبی هست که در میان جامعه و عرف ما هست ... ... زیاد تذکر میدهم خدمتتان ، تکرار میکنم ، باز هم اینها تکرار میکنم ، اینها باید ملکه ذهنتان بشود ، مسئله ادب عبودیت باید ملکه ذهنتان بشود ، اینها را خیلی دقت بفرمائید ، اینها را خیلی رعایت بفرمائید که انسان در این راه ادب نداشته باشد به جایی نمیرسد .‌‌.. به هر حال یک راهی هست که آن فرعونیت ها ، آن تفرعن ها ، آت تبختر ها ... اینها را از وجود خودش دور بکند ، اینکه حرف میزند ، یکطوری حرف بزند که شایسته عبد باشد " داد نزند ، قهقه نکند ، حتی وقتی میخندد دندان هایش دیده نشود ... " اینها سنت های پیغمبر ما بوده هست ( اینقدر تاکید داشتند در مسئله ادب عبودیت ... ) . خودتان هم به خودتان خیلی احترام بگذارید ، خیلی با ادب ، با حرمت ‌... انسان باید با خلق خدا هم این ادب را داشته باشد ، با کسی اهل دعوا نباشد ، اهل مخاصمه نباشد ... بالاخره اینها بندگان خداوند هستند " اینها خلق خداوند هستند " ... تکرار میکنم ، این مسائل را خیلی رعایت بکنید ، چه در خانه ، چه در جامعه و مخصوصاً این مجالسی هم که به نام توحید تشکیل میشود ... مجالسی هست که انسان در صراط توحید حرکت میکند . یک نکته خیلی مهمی را دقت بفرمائید ، معرفت توحیدی یک معرفتی هست که " نه اینکه خیلی متعالی هست " یعنی ما دیگر بالاتر از معرفت توحیدی هیچ چیزی در عالم نداریم " ( نه از مقوله علم و نه از مقوله عمل ) یعنی حتی هیچ عملی به پای معرفت توحید نمیرسد " شما اصلا بروید در کنار خانه کعبه ، بروید در زیر ناودان طلا ، بروید در پشت مقام ابراهیم ...خلاصه در مقدس ترین مکان روی زمین بایستید ، از صبح شروع کنید نماز بخوانید ، در هر رکعتی یک دور قرآن را تمام کنید ( دیگر از این بالاتر ) روزه هم بگیرید ، یکسال هر روز روزه بدارید ، بروید اصلاً در درون خانه کعبه ، صبح شروع کنید نماز بخوانید ، در دو رکعت نماز یک دور قرآن را تمام کنید ( دیگر از این بالاتر ) بروید تمام اموالتان را در راه خدا صدقه بدهید ... هیچ کدام اینها ارزشش به اندازه علم توحید نیست( اینقدر مهم هست ) . ... این را دقت داشته باشید ، نه اینکه معرفت توحیدی که در جامعه ما هست ( یا در حوزه ها خوانده میشود و یا در دانشگاه ها خوانده میشود ) که بیشتر اغراض دنیایی در آن هست " اینها خیر " ، آن معرفت توحیدی که... برگرفته از جلسه ۴۴ منازل_السائرین @moravej_tohid