eitaa logo
/𝑴𝒐𝒓𝒇𝒆𝒏/
16 دنبال‌کننده
16 عکس
2 ویدیو
0 فایل
-ساکِتم‌لابه‌لای ِحرفای‌پوچتون!
مشاهده در ایتا
دانلود
دقت کردی از وقتی دیگه با یه سری آدم ها سر و کار نداری زندگیت چقدر آروم تر شده؟ خبری از حاشیه و در دسرهای اضافی نیست و میتونی فقط روی خودت و دنیای کوچیکت تمرکز کنی-- ±±±± https://eitaa.com/morfen_f
قرار نبود ایطوری بشه دختر تازه به این محله اومده بود. هنوز بوی کارتن‌های بازنشده و دیوارهای ناآشنا توی خونه‌شون می‌پیچید. برای فرار از اون حس غریب، بیشتر وقت‌ها می‌رفت پیش دوستاش؛ همون جمع کوچیکی که براش حکم «امنیت» رو داشت. همون روزها بود که پسر برای اولین بار دیدش. دیدنِ اتفاقی. نه معرفی‌ای، نه حرفی. فقط یه نگاه که بیشتر از حد معمول طول کشید. از همون روز، دختر شد یه فکر سمج توی ذهن پسر. چند بار از دوستاش سراغشو گرفت، اسمشو پرسید، بعد بالاخره جرئت کرد و بهش پیام داد. ساده و مستقیم: «من ازت خوشم میاد.» دختر اولش جدی نگرفت. یکی دو بار ردش کرد. نه از سر غرور، از سر احتیاط. دلش نمی‌خواست زود باور کنه. اما پسر کوتاه نیومد. باز گفت دوستت دارم، باز گفت می‌خوام باشی. دختر یه روز خسته از اصرارها گفت: «باشه… بذار ببینم می‌تونی تا آخرش کنارم وایستی یا نه.» از همون‌جا همه‌چیز شروع شد. هفته‌های اول، پسر ساعت هفت صبح بیدار می‌شد فقط برای یه پیام ساده. «صبح بخیر.» همین دو کلمه، اما با نظم. با اهمیت. دختر کم‌کم دلش گرم شد. کم‌کم لبخند زد وقتی گوشی روشن می‌شد. بعد یه چیز جالب فهمید؛ رفیق خودش و رفیق پسر با هم بودن. عجیب، ولی خوشحال‌کننده. حس می‌کرد این آشنایی تصادفی نیست. حتی یه روز چهارتایی با هم رفتن بیرون. فقط نیم ساعت. بارون می‌اومد. خیابون خیس بود. و اون نیم ساعت، بیشتر از خیلی رابطه‌ها واقعی بود. پسر اون روز خیلی خوب بود. حتی وقتی گوشیش شارژ نداشت، گوشیشو گذاشت شارژ و با گوشی رفیقش به دختر پیام داد. قربون صدقش می‌رفت، حواسش بود، دل‌سوز بود. دختر اما هنوز یه کم سرد بود. نه بی‌احساس، فقط محتاط. تولد دختر نزدیک بود. یه روز قبلش گوشی‌ش شکست. دلش شکست باهاش. با گوشی بقیه پیام می‌داد، خجالت می‌کشید، ناراحت بود. ولی گذشت. گوشی جدید خرید و دوباره بهش پیام داد. پسر مدام می‌گفت: «شمارتو بده.» دختر مقاومت می‌کرد. می‌ترسید یه قدم جلوتر، همه‌چیزو عوض کنه. تا اینکه روز تولد پسر رسید. همون روز، دختر زنگ زد. شماره‌شو داد. از همون تماس، همه‌چیز گرم‌تر شد. حرف می‌زدن. طولانی. بی‌حساب. اما یه روز، پسر زنگ نزد. دختر پرسید چرا. پسر گفت: «ببخشید، درگیر بودم.» دختر گفت: «باشه.» ولی «باشه»‌ها ادامه پیدا کرد. پسر دیگه زنگ نمی‌زد. فقط دختر بود که روزی یکی دو بار تماس می‌گرفت. یا جواب نمی‌شنید، یا یه «دستم بنده» و قطع سریع. دختر ناراحت شد. نه از کم‌توجهی… از تغییر. سه روزه که زنگ نزده. سه روزه سکوت کرده. و پسر؟ نه زنگ. نه پیام. انگار نبودنش هم براش مهم نیست. و داستان… همین‌جا تموم نمی‌شه. داستان تازه از همین سکوت شروع می‌شه. ادامه دارد… 🌧️
هدایت شده از مزخرفات یک دلقک؟
653.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😼 سلام عشقای عمو دریکو - بیاین پی نقطه بدین یوزراتونو بگم° (اگه اسمتون فونت داره بفرستینش برام) ID : @mr_draco . ‌
هدایت شده از ‌‌ end
به خودی زدن زرنگی نیست ، بی ذaتیه.
هدایت شده از  Vex
هدایت شده از ‌‌ end
به خودی زدن زرنگی نیست ، بی ذaتیه.
هدایت شده از  Vex
هدایت شده از ‌‌ end
https://eitaa.com/ObsidianJ جوین بدید اد کنم
هآی تؤت فرنگیم🌟.›𖧧. چآلش رآندئ دآریم🍓.›𖧧. جآیزه:سکه خیلی زیاد 💭.›𖧧. تؤسط:او🤏🏻.›𖧧. شرط:آف نشی 🌟.›𖧧. ظرفیت:محدود🍓.›𖧧. پرآیؤتم تؤت فرنگیم💭.›𖧧. @OMermaid🤏🏻.›𖧧. چنلمؤن تؤت فرنگیم🌟.›𖧧. @chalng_mila0 🍓.›𖧧.
601.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت کنیم شیطون‌بلا ⋆。𖦹° ៹ ּ ⭑U ۫ ּ ៹ https://abzarek.ir/service-p/msg/2386492 اد میکنم ៹ ּ L⭑ ۫ ּ ៹ ּ https://eitaa.com/joinchat/1986921904C076715584f