eitaa logo
/𝑴𝒐𝒓𝒇𝒆𝒏/
10 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
-ساکِتم‌لابه‌لای ِحرفای‌پوچتون!
مشاهده در ایتا
دانلود
⋆𝗳𝗮𝘁𝗶⋆
⋆𝗳𝗮𝘁𝗶⋆
از وقتی فهمیدم آدما فقط بر اساس سطح درک خودشون همه چیز رو میبینن از توضیح دادن براشون دست کشیدم :((
00:00
⋆⋆
کودکی ام را دوست داشتم ، روزهایی که بجای دلم سر زانو هایم زخمی بود !
عنوان: "عشق جادویی" الورا دختری با روحی حساس و دل‌نگرانی‌های کوچک بود. او در یک روستای دورافتاده به نام فرالدیا زندگی می‌کرد، جایی که آسمان شب با هزاران ستاره می‌درخشید و درختان بلند جنگل‌ها، سایه‌های مرموزی بر روی زمین می‌انداختند. از آن دست آدم‌هایی بود که بیشتر وقتش را در کنار طبیعت می‌گذراند. او به زیبایی‌های ساده دنیا، مثل صدای پرندگان در صبح، عطر گل‌های وحشی و نسیم خنک شبانه، خیلی اهمیت می‌داد. الورا تنها بود، یا دست کم اینطور احساس می‌کرد. والدینش مدت‌ها پیش فوت کرده بودند و تنها خانواده‌اش کایرا، گربه‌اش، بود. کایرا یک گربه سیاه با چشمان طلایی بود که همیشه در کنار الورا بود. او نه تنها یک همراه بود، بلکه بهترین دوست الورا هم به حساب می‌آمد. کایرا تنها موجودی بود که می‌توانست ذهن آرام و دل‌شکسته الورا را آرام کند. او در سکوت به دنبالش راه می‌رفت و همیشه در زمان‌های سخت، در کنار الورا بود. مردم روستا درباره گربه‌های سیاه حرف‌های زیادی می‌زدند. برخی می‌گفتند که این گربه‌ها شجاع و خاص هستند، بعضی‌ها هم معتقد بودند که به نوعی جادوی خاصی در دل آنها نهفته است، اما الورا هیچ وقت به این حرف‌ها توجهی نمی‌داد. برای او، کایرا تنها یک گربه بود که همیشه در کنار او بود. اما یک شب، همه چیز تغییر کرد. ماه کامل در آسمان می‌درخشید و الورا که همیشه در شب‌های مه‌آلود به جنگل می‌رفت تا آرامش پیدا کند، این بار هم تصمیم گرفت قدم بزند. کایرا همیشه او را در این سفرها همراهی می‌کرد، و این شب هم از این قاعده مستثنی نبود. درختان جنگل سایه‌های عجیب و غریبی می‌انداختند و نسیم شب بوی نم خاک می‌داد. وقتی به جایی از جنگل رسیدند که سنگی بزرگ و درخشان در نور ماه خودنمایی می‌کرد، الورا به آرامی به سمت آن سنگ قدم برداشت. خطوط روی سنگ به گونه‌ای بودند که انگار از دنیای دیگری آمده بودند، از دنیایی که خیلی دور و ناشناخته بود. الورا دستش را به سنگ نزدیک کرد. در همان لحظه، کایرا که همیشه آرام و بی‌صدا بود، ناگهان شروع به غرغر کردن کرد و به سمت سنگ دوید. در همان لحظه، یک نور سفید و درخشان از سنگ بیرون آمد و تمام فضا را در بر گرفت. الورا به شدت ترسید، اما پیش از اینکه بتواند چیزی بگوید، اتفاقی غیرقابل تصور رخ داد. کایرا از گربه‌ای با چشمان طلایی، به مردی جوان با موهای سیاه و چشمان درخشان تبدیل شد. الورا که نمی‌توانست باور کند، با دهان باز گفت: "کایرا؟! تو... تو چطور؟" کایرا به آرامی لبخند زد، چشمانش هنوز همان نگاه عمیق و جذاب را داشت. "بله، الورا. من کایرا هستم. گربه‌ای که همیشه در کنار تو بودم... اما نه فقط یک گربه. من در دنیای دیگری جادوگر بودم، اما از آنجا تبعید شدم. عشق تو، الورا، تنها چیزی بود که می‌توانست مرا به شکل واقعی‌ام بازگرداند." الورا، که دیگر نمی‌دانست چطور باید واکنش نشان دهد، فقط به او نگاه می‌کرد. "چطور ممکنه؟ چرا من؟" کایرا نزدیک‌تر شد، به آرامی دستش را روی شانه‌اش گذاشت. "چون تو تنها کسی بودی که می‌توانستی قلبم را بفهمی. من همیشه بیشتر از یک گربه برای تو بودم، الورا. شاید خودت هیچ وقت متوجه نشدی، اما قلب من از همان ابتدا برای تو می‌تپید." چشمان الورا پر از اشک شد، اما این اشک‌ها از عشق بود، نه از درد. او سرش را پایین انداخت، احساس می‌کرد قلبش می‌خواهد از جای خودش بیرون بپرد. "من هم همیشه همینطور احساس می‌کردم... اما نمی‌دانستم چطور این را بگویم." کایرا با لبخند به او نگاه کرد. "حالا که همه چیز روشن شده، می‌خواهم تو را در دنیای جادویی‌ام همراهی کنم. با هم می‌توانیم دنیای جدیدی بسازیم، جایی که عشق و جادو هم‌زمان در آن جریان دارد. تو برای من بیشتر از هر چیزی هستی." آن شب، در دل جنگل جادویی، الورا و کایرا به هم نزدیک‌تر شدند. کایرا دیگر یک گربه نبود، بلکه انسانی بود که قلبش با الورا یکی شده بود. و آن دو با هم شروع به ساختن یک دنیای جدید کردند، جایی که عشق آنها از همه چیز قوی‌تر بود، و هیچ چیزی نمی‌توانست آنها را از هم جدا کند. -:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:- نویسنده:مالکِ:https://eitaa.com/morfen_f